تبليغاتX
درک حضور دیگری

درک حضور دیگری

 

پس از خروج از ایران به مدد اینترنت پرسرعت و جهان مجازی بدون فیلتر، توانستم نسخه‏ی کامل فیلمی را که از بازجویی متهمان قتل‏های سیاسی پاییز 77 موسوم به قتل‏های زنجیره‏یی منتشر شده بود، ببینم.

بی‏راه نیست اگر نوشته باشم، کابوس آن لحظه‏های دردآور تا چند روز گریبانم را رها نکرد. دیدن آن چهره‏های مچاله که روی پاهایی دریده به دندان کابل راه می‏رفتند، جانم را آزرده بود. دیدن آنهایی که تدوین استادانه‏ی دست‏های ناپیدای انتشار فیلم نشان می‏داد چگونه در جلسات اولیه‏ی بازجویی در مقابل سوال‏های تهوع‏آور «حاجی» در مورد یک «پیرزن مومنه‏ی سیده» زبان به اعتراض می‏گشودند و بعد بلافاصله، در فریم‏های بعدی با چهره‏یی درهم‏شکسته و ویران، به ارتباط جنسی با همان «پیرزن مومنه‏ی سیده» اعتراف می‏کردند. دیدن این‏که چگونه بازجو قطعه به قطعه پازل یک سناریو را کنار هم می‏گذاشت و بعد آن را از دهان متهم بیرون می‏کشید و متهم ماجرای یک بمب‏گذاری یا سفر به اسراییل را درست آنگونه که از او می‏خواستند اعتراف می‏کرد.

کابوس اما زمانی از جانم برکنده شد که سویه‏ی افشاگرانه‏ی فیلم را دریافتم. این فیلم تدوین و منتشر شد تا با برانگیختن حس هم‏دلی، با تحمیل همان کابوس بر ذهن مخاطب از افشای آنچه در قتل‏های سیاسی پاییز 77 رخ داده بود جلو بگیرد اما در موقعیتی متناقض‏نما خود به سندی برای افشای حکومت ایران تبدیل شده بود.

این البته ربطی ندارد به آنچه که پس از انتشار فیلم و به شیوه‏ی همان افشاگری‏های پلیسی _ جنایی در مورد دست‏های پشت پرده‏ی انتشار فیلم گفته و نوشته شد. این خود فیلم است که تمام قد در قامت دالی افشاگر ایستاده است.

خودفاش‏سازی سعیدها

غلامحسین ساعدی درباره‏ی صمد بهرنگی نوشت: «شاهکار صمد زندگی‏اش بود». با دستبرد به ساختار مفهومی این جمله می‏توان نوشت: «افشاگرترین وجه سعید امامی زندگی‏اش بود».

زندگی سعید امامی نیز مانند قربانیانی که او در مقام یک مامور امنیتی یکی از طراحان و عاملان قتل آنها بود از لحظه‏ی مرگ _ قتلش آغاز شد.

قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده موجب شد کسانی بیرون از دایره‏ی بسته‏ی کتابخوانان و آن جمعیت محدود دو _ سه هزار نفری که کتاب‏ها برای آنها و به تعداد آنها منتشر می‏شود، سراغ کتاب‏های این دو را بگیرند و از این رهگذر هم شعرهای دشوار مختاری خوانده شود، هم فرهنگ مدارا و شبان _ رمه‏گی و درک حضور دیگری به بحث گذاشته شود و نیز کار یکه‏ی پوینده در برگرداندن ماترک نوشتاری چپ نو خوانده شود.

مرگ _ قتل سعید امامی نیز موجب شد چهره‏ی تاکنون مخفی مانده‏ی او از پرده بیرون آید. او یکی از «زحمتکش‏ترین» ماموران دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی بود و بعد از مرگش معلوم شد که تا چه اندازه تلاش می‏کرده و از جان مایه می‏گذاشته تا نظم استبدادی حاکم حفظ شود. او نیز می‏توانست مانند بسیاری از همکارانش که لابد در سکوت و گمنامی درگذشته‏اند، بی‏آنکه شناخته شود مرده باشد. مرگ _ قتل امامی اما او را به نماد یک دستگاه امنیتی بدل کرد. نماد دستگاهی که سعید امامی یکی از تئوریسین‏ها و استراتژیست‏های بخشی از آن بود که هنوز هم به کاربرد خشونت و کشتار مخالفان برای حفظ نظم موجود اعتقاد دارد. حافظان نظم موجود می‏خواستند با قتل _ مرگ او، امامی را از حافظه‏ی تاریخ پاک کنند اما در موقعیتی متناقض‏نما موجب شدند او برای همیشه مهر حضور و وجود خودش را بر پیشانی دستگاه امنیتی حاکمیت ایران ثبت کند. دستگاهی که حالا دیگر به عنوان خانه‏ی سعید امامی‏ها شناخته می‏شد.

تراژدی زندگی پس از مرگ _ قتل سعید امامی اما در آن بود که با مرگ _ قتل‏اش اوج ددمنشی و دژخویی آن دستگاهی افشا شد که او خود در استوار شدن و ماندنش نقش مهمی بر عهده داشت. امامی با مرگ _ قتل‏اش دستگاهی را افشا کرد که تمام زندگی‏اش را صرف آن کرده بود. چنین بود که حتا با توسل به فرهنگ شیعی نتوانست به «شهید گلگون‏کفن» تبدیل شود چرا که هم نظاره‏گران، هم همکاران سابق و مدافعان مقام امنیتی و هم حتا قاتلان او می‏دانستند سعید امامی اگر خود چنین دستوری برای قتل یکی از همکارانش دریافت می‏کرد، دستور بی‏درنگ اجرا می‏شد.

این سرنوشت البته تراژدی زندگی یک سعید امنیتی دیگر هم بود. سعیدی که برای مسلط شدن نظم استبدادی حاکم در مقام یکی از اصلی‏ترین تئوریسین‏ها و سازماندهنده‏گان دستگاه امنیتی نقش ایفا کرده بود و اینک شوربختانه توسط حافظان همان نظم استبدادی موجود، ساکن ابدی صندلی چرخدار شده است. احتمالن سعید حجاریان در سال‏های ابتدایی قبضه‏ی قدرت توسط حکومت اسلامی، آنگاه که برای به قربانگاه فرستادن مخالفان حاکمیت نوپا طرح تاسیس وزارت اطلاعات را به مجلس برد و سلطه‏ی جهنمی ساطور را واکسینه کرد، هرگز گمان نمی‏کرد همان نظم مسلط اینگونه با او رفتار کند.

با این همه اگر سعید حجاریان آنگاه قربانی سیستم خودساخته‏اش شد که گمان می‏کرد باید روش‏های معتدل‏تری را برای حفظ آن به کار بست، سعید امامی درست در اوج قدرت و برای حفظ آنچه که خود پرداخته بود و به آن اعتقاد داشت قربانی شد. سعید امامی بود که در معاونت امنیت‏خانه‏یی نشست که مامورانش کارمندان بوروکراسی سرکوب بودند. آنها صبح به صبح بعد از خوردن صبحانه به محل کار می‏رفتند، کارت ورود می‏زدند، سرکوب می‏کردند، شیفت کاری‏شان را چک می‏کردند، کارت خروج می‏زدند و به خانه می‏رفتند. آنان تفاوتی کیفی با جلادان تمام‏وقت و مومنی داشتند که گمان می‏کردند با دریدن اشقیای روی زمین از اسلام و کتاب خدا پاسداری می‏کنند و برای هر یک ضربه‏ی کابل پاداشی بهشتی در انتظارشان خواهد بود. کارمندان سعید امامی اما به خوبی می‏دانستند و هنوز هم می‏دانند که از قدرت مسلط محافظت می‏کنند برای حفظ امنیت اسکله‏های غیرقانونی، برای حفظ ثروت‏های رانتی، برای حفظ ترانزیت مواد مخدر و فحشا، برای غارت و چپاول داشته‏های یک مردم. به خوبی می‏دانند چرا که خودشان هم حالا آبی زیر پوستشان دویده و از مواهب غارت بهره‏مندند.

اگر مرگ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده در شناساندن آنچه آنان جانشان را در راهش نهادند موثر بود، مرگ سعید امامی و ترور سعید حجاریان هرچه کرده بودند را در مقابل آفتاب نشاند. آنان خود قربانیان خود بودند.

سعید امامی اما حتا شانس حضور در فیلم بازجویی را نداشته است. او نیست اما حضور او چونان سایه‏یی همواره بر سر بازجویی‏کننده و بازجویی‏شونده احساس می‏شود. با این همه بازجویی‏شونده‏گان و بازجویی‏کننده‏گان نیز افشاگری می‏کنند. بازجویی‏شونده‏گان در مقام افشای سرنوشت پیچ و مهره‏های دستگاه سرکوبی نشسته‏اند که با همه‏ی خوش‏خدمتی و سوابق لابد درخشان، حالا آنها را برای حفظ موجودیت خودش له می‏کند. آنها چهره‏ی دستگاهی را فاش می‏کنند که فیلم برای حفاظت از آن ساخته شده است. بازجویی‏کننده‏گان نیز چنین نقشی بر عهده دارند. آنها همکاران دیروز خود را ویران می‏کنند، آنها را جاسوس غرب می‏خوانند و تا درون لباس زیر آنها نفوذ می‏کنند تنها برای این‏که از وضعیت موجود دفاع کنند. چنین دفاعی البته به اندازه‏ی کافی افشاگر است. هیچ گریزی هم نیست، بازجو و متهم و تدوین‏گر و افشاکننده وضعیتی برابر دارند. آنها بر سر شاخ بن می‏برند.

ایدئولوژی تحت کابل

فیلم اعترافات متهمان از سوی دیگر افشاکننده‎ی اصلی‎ترین پایه‎های ایدئولوژی مسلط است. دیدن این فیلم نشان می‎دهد اعتراف‎گیرنده‎گان، در قامت پاسداران ایدئولوژی مسلط چه تلاش بی وقفه‎یی دارند تا از متهمان، نه لزومن مجرمان، اعترافاتی بگیرند که نشان دهد آنان تا چه پایه از ایدئولوژی مسلط و از سازه‎های برسازنده‎ی آن دور افتاده بوده‎اند.

اعتراف‎کننده‎گان باید بیننده را متقاعد کنند از مذهب رسمی دور بوده‎اند و بنابراین باید اعتراف کنند نسب به خاندان‎های یهودی و بهایی می‎برند. بهایی‎ها از همان ابتدای قدرت‎یابی جمهوری اسلامی مرتد و ملحد بوده‎اند و خونشان مباح. یهودیان هم هرچند در قانون اساسی به عنوان پیروان دینی آسمانی حضوری رسمی دارند اما همواره باید تاوان جنگ اسراییل و فلستین و ژست‎های ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی را می‎داده‎اند. متهمان نه تنها باید اعتراف می‎کرده‎اند. خودشان به یکی از دورترین ادیان از مذهب حاکم باور داشته‎اند، بلکه باید اعتراف می‎کرده‎اند پدرانشان نیز چنین بوده‎اند. آنها باید با اعترافاتشان مانع از نشستن هر گردی بر دامان کبریایی مذهب رسمی می‎شده‎اند.

دوری اعتراف‎کننده‎گان از مذهب رسمی اما هنوز ایدئولوژی مسلط را نجات نمی‎دهد. اید‎ئولوژی مسلط سال‎هاست در آموزش رسمی باور تخطی‎ناپذیری را به جامعه حقنه کرده است. باوری که می‎آموزد خانواده کوچک‎ترین سلول ساختار اجتماعی عرفی و طبیعی است و شورش بر علیه آن امکان‎پذیر نیست. خانواده از آن رو در ساختار ایدئولوژی مسلط چنین نقش پراهمیتی دارد که بازتولیدکننده‎ی گفتمان مسلط، بازتولیدکننده‎ی اقتدارگرایی و اقتدارپذیری در کوچک‏ترین و عمیق‏ترین شکل خود است. خانواده پایه‏ی آن نظم اجتماعی محسوب می‏شود که ایدئولوژی مسلط حافظ و گسترش دهنده‏ی آن است. چنین است که اعتراف‏کننده‏گان باید اعتراف کنند چقدر نسبت به این «عرفی‏ترین و طبیعی‏ترین» ساختار اجتماعی خیانت کرده‏اند. آنها باید اعتراف کنند، همسرانشان را به مثابه‏ی کالا در اختیار یکدیگر قرار می‏داده‏اند و همه‏ی آنها معشوقه‏های متعددی داشته‏اند تا نشان داده شود که «خانواده» نیز پاک مانده است.

درست به همان ترتیبی که حالا پس از افتادن آب‏ها از آسیاب‏ها فهیمه دری نوگورانی، همسرسعید امامی برای پاسداری از باورداشت خود و همسرش به مذهب و خانواده، به ایدئولوژی مسلط فریاد دادخواهی سر داده است. تا به نقش سنتی زن در خانواده وفادار مانده باشد. و مگر این همان رفتاری نیست که فاطمه امیرانی، همسر حمید باکری انجام داد و به «خدمات ارزنده‏ی» همسرش در کشتار کردستان فخر فروخت. و مگر این همان رفتار جمیله کدیور نیست که برای دفاع از همسرش هنگامی که همسر دوم او به ویترین رسانه‏های جمعی فرستاده شد، به میدان آمد. و مگر این همان رفتار هیلاری کلینتون نیست که همسر خطاکارش را بزرگوارانه بخشید. حافظان و مدافعان نظم موجود در هر جای جهان و در هر موقعیتی که باشند از یک الگوی رفتاری پیروی می‏کنند. همسر سعید امامی حتا اگر پیش از این نمی‏دانست حالا پس از گذر از دالان‏های وحشت می‏داند که همسرش چه شغل «شریفی» داشته است اما هیمنه‏ی ایدئولوژی مسلط چنان است که نمی‏توان از حضور و وجودش هویت گرفت و از قوانین آن سربرتافت.

فانتزی جنسی در دوستاقخانه

آنچه که در ایران در مورد رابطه‏ی جنسی از تریبون‏های رسمی تبلیغ و در نهادهای رسمی بازتولید می‏شود، شکلی از تهذیب نفس و رفتاری رواقی‏گونه است. ایدئولوژی مسلط به اعتبار نرینه‏گی‏اش زن را نماد شر و گمراهی می‏داند و این البته تنها در حد گفتار و تبلیغات نمی‏ماند که گردان‏های ویژه‏ی «هدایت به بهشت» ساخته می‏شوند تا با آن دسته از روابط جنسی که چهارچوب‏های رسمی را می‏شکند، برخورد کنند.

چنین است که یک زندگی دوگانه پدید می‏آید. زندگی دوگانه‏یی که سویی از آن پارتی‏های شبانه است و پرشمارترین بازدیدها از سایت‏های پورنوگرافی و سوی دیگر رفتاری که بتواند از دام سرکوبگر نگاهی که چکمه‏های ساق بلند را «تبرج» می‏داند و مانتوهای تنگ و روسری‏های کوتاه را ممنوع می‏کند، برهد. حکومت ایران همواره خودداری و رابطه‏ی رسمی را تبلیغ و ترویج و پاسداری می‏کند. فیلم اعترافات متهمان قتل‏ها اما نشان می‏دهد این زندگی دوگانه حتا در نهادی‏ترین لایه‏های حاکمیت نیز حضور دارد. اعتراف‏گیرنده‏گان نشان می‏دهند که تسلطی وقیح بر پلشت‏ترین فانتزی‏های جنسی دارند و از بذله‏گویی‏های خود به ارگاسم می‏رسند.

هیستری جنسی که نتیجه‏ی مستقیم سیاست‏های حاکمیت است تا درون نگاهبانان امنیت وضعیت موجود رسوخ کرده است و فیلم اعترافات به تمامی چنین شکافی را افشا می‏کند.

کارناوال جنایتکاران

از همان پاییز شومی که با اوج‏گیری دوباره‏ی کشتار نظام‏مند مخالفان حکومت ایران، افکار عمومی مچ قاتلان را گرفت، یک سیاست تبلیغاتی ویژه تلاش کرد تصمیم‏گیری در مورد قتل مخالفان و اجرای ترورهای سیاه را به جریان مشخصی در درون حاکمیت محدود کند. بازداشت عده‏یی از پرسنل وزارت اطلاعات و بعد اعتراف‏گیری از آنان در واقع پرده‏یی از همین نمایشنامه بود که تلاش داشت فهرست قاتلان را در همین مرحله متوقف کند. نمایشنامه‏یی که حتا برخی از مخالفان حکومت نیز در دام آن افتادند و با داستان‏پردازی‏های جیمز باندی به حاکمیت اجازه دادند آن تفکر حذف‏پندار و دیگرستیز را در پس «سونای زعفرانیه» و «کمیته‏های ویژه» پنهان کند. تفکر حذف‏پنداری که از همان روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب حذف خونین و برنامه‏ریزی شده‏ی همه‏ی مخالفان و منتقدان را در دستور کار خود قرار داد.

همان تفکری که در سرتاسر دهه‏ی شصت کشتار مخالفان را در میدان‏های تیر و حسینیه‏های دار پی گرفت و با سازمان دادن جوخه‏های ترور به شکار مخالفان در داخل و خارج کشور پرداخت. هربار البته صحنه‏گردانان و بازیگران این پروژه‏ی سیاه چهره‏های متفاوتی بودند اما آن نمایشنامه‏یی که بعد از پاییز 77 پرداخته شد، هدفش این بود که مسئولیتی را که متوجه همه‏ی پیچ و مهره‏های نظام حاکم بود، پنهان کند. مسئولیتی که متوجه تمام کسانی می‏شود که از تمامی آن جنایت‏ها باخبر شدند و به همکاری با حکومت در هر سطحی ادامه دادند. بیهوده نیست که امروز محسن سازگارا هم ادعا می‏کند از آنچه در زندان‏ها می‎گذشت، بی خبر بوده است. او به خوبی می‏داند چه مسئولیتی متوجه اوست و بنابراین چنین دروغ وقیحانه‏یی به هم می‏بافد.

فیلم اعترافات اما به خوبی مسئولیت کل نظام حاکم را در قتل مخالفان افشا می‏کند. برگزیدن کسانی از میان «خودی‏ها» به عنوان قربانی و واداشتن آنان به چنین اعترافاتی به خودی خود نشان می‏دهد نظم موجود آنگاه که زیر اخیه‏ی جامعه قرار گرفته چگونه دارد برای نجات خود تلاش می‏کند.

فیلم اعترافات به مثابه‏ی دال افشاگر

با وقوع قتل‏های سیاسی پاییز 77 موسوم به قتل‏های زنجیره‏یی ناگهان بسیاری یه یاد آوردند چقدر چهره‎ی سعید امامی برایشان آشنا بوده است. سعید امامی ناگاه در هیبت موجودی ظهور کرد که انگاردر تمامی لحظات زیست ایرانیان حضور داشته است. چربدستان دروغ و دریده‎گی نیز به میدان آمدند تا بر پایه‏ی «اطلاعات موثق» و «منابع مطلع» حضور این چهره‏ی خبیث را پشت تمامی جنایات سال‏های پس از انقلاب ثابت کنند.

فیلم اعترافات اما تمامی رشته‏ها را پنبه کرد. اشتباهات مخالفان را تصحیح و پوآروهای وطنی را افشا کرد. فیلم اعترافات به مثابه‏ی دالی افشاگر ماهیت واقعی نظم مسلط را در تمامی ابعاد آن نشان داد. تهیه‏کننده‏گان فیلم تلاش کردند پروژه‏ی لاپوشانی قتل‏ها را با تهیه و انتشار این فیلم تکمیل کنند اما در موقعیتی متناقض‏نما خود بزرگ‏ترین افشاکننده‏ی بالماسکه شدند. آنها با پای خودشان به آفتاب آمده بودند.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:5  توسط هژیر پلاسچی  | 

حس خوبی نبود و بی تعارف نیست. احساس پشت کردن و تنها گذاشتن. چیزی شبیه خیانت بدون رودربایستی. احساس این‏که فرصت قهرمان شدن و قهرمان ماندن را برای همیشه از کف می‏دهی. احساس این‏که دیگر سیاوش نیستی تا جانت را در شعله‏ی گدازنده‏ی آتش به آزمون برده باشی. و این سوال گزنده‏ی بی جواب که پس چه کسی قرار است آنجا، در آن «میدان اصلی مبارزه و مقاومت»، بماند؟

و بعد در ساحت شخصی دل کندن از ریشه، باز کردن تمامی آن گره‏های ریز و بسیار که در طول این همه سال میان جان تو و گوشه گوشه‏ی آن خاک بسته شده است. دل بریدن از آن همه رفاقت بی پروا و دل‏بستگی‏های کوچک فراوان. و این وسوسه‏ی بی‏پیر لعنتی برای شمردن آدم‏هایی که قرار است دیگر نبینی‏شان. نه مگر این‏که حالا داری بازگشتت را به وجود و حضور استبداد مطلقی گره می‏زنی که هنوز در کار مسلط شدن‏تر است؟

آری حس خوبی نبود و نیست هنوز هم. هرچند این هم بود که مگر برای راحت و آرامش است که داری می‏روی؟ مگر می‏روی که «تحصیل علم» کنی و برای خودت کسی شوی؟ نه مگر این‏که حالا می‏توانی بی هیچ لرزش دستی، سیبک گلویت را نشان دهی و بگویی: دیگر به اینجایم رسیده بود؟ مگر هزار حرف ناگفته را نمی‏توانی توی این [...] نقطه‏چین‏ها بگذاری؟ و بزرگ‏تر از همه مگر انتخاب تبعید، انتخابی نبود در امتداد همان زندگی که به مثابه‏ی حیوان سیاسی ارسطویی برگزیده بودی؟ این همان شکافی است که این نوشتار بر بازنمودن آن بنا می‏شود.

در تمام شب چراغی نیست

دریغا که تراژدی زندگی ایرانی ما تنها نقطه‏یی است که شانه به شانه‏ی تراژدی‏های یونانی ایستاده‏ییم. سرنوشت پرومته‏وار ما بر یک مدار چرخیده است و بدبینانه می‏توان حتا سرنوشت تاریخی انسان آرمان‏خواه ایرانی را استثنایی بر قاعده‏ی هگلی تکرار تاریخ دانست که در تمام این تکرر تاریخی، کمدی در کار نبوده و در برابر تراژدی زیست ما قیرین‏تر شده است. که استبداد مدرنیسم تحمیلی اعلاحضرت جای خود را به استبداد تئوکراتیک و مذهبی داد که می‏خواست و می‏خواهد همه‏ی رمه‏گان را به زور روانه‏ی بهشت موعود کند. که اگر میدان تیر چیتگر و قطعه‏ی 33 بهشت زهرا سند جنایت استبداد تاج بر سر است، استبداد نعلین‏پوش تمامی خیابان‏های ایران را میدان تیر کرد و سرتاسر این خاک را به گور بی‏نشان شیار زد.

ماترک جامانده برای ما امیدهای بر باد شده است و دامن دامن کپه‏های خاک و اندام‏های شکنجه شده و جان‏های منهدم شده در بند، انبوه آرمان‏باخته‏گان و در راه مانده‏گان و دست به خود گشوده‏گان که با خاطرات ایام شباب استمنا می‏کنند و فرزندان را از عاقبت شورش بر علیه پدران حذر می‏دهند.

هست البته مقاوت‏های شریفی که با نوک سوزن در حال شکافتن دیوار بلند استبدادند. هستند حتا جنبش‏هایی اجتماعی که دایره‏ی بسته‏ی «فرهیخته‏گان» را شکسته‏اند و راه به جامعه برده‏اند. اینها همه شایسته‏ی احترامی تمام قد و یاری‏های بی‏دریغند اما توهمی که بر اساس آنها دامن زده می‏شود، توهم اعتلای انقلابی جامعه‏ی ایرانی، موجب شده از دیدن اتفاقی که در جامعه‏ی ایران در حال افتادن است، سر باز زده باشیم.

در پس خیال‏های شورانگیز ما «هوشنگ امیراحمدی»، همان که انتشار یک یادداشت از او در روزنامه‏های اصلاح‏طلبان حکومتی فغان حافظان محافظه‏کار حاکمیت را درمی‏آورد، با محمود احمدی‏نژاد نرد محبت می‏بازد. مذاکره با حامیان جهانی حقوق بشر و دموکراسی که می‏خواهند «قدرت متراکم لیبرالی» را به زور بمب و ارتش‏های تا بن دندان مسلح به مردم جهان حقنه کنند، در پس پرده‏های پنهانی در جریان است. و لابد این نباید ربطی داشته باشد به این‏که طرح اقتصادی خانوار زیر پوشش همان شعارهای عدالت‏طلبانه‏ی گوبلزی دارد پیش می‏رود و کسی به روی خود نمی‏آورد این همان طرح دیکته شده‏ی بانک جهانی است که موجب قحطی در آرژانتین شد. و لابد این نباید ربطی داشته باشد به فرمان مقام عظمای ولایت برای خصوصی کردن همه چیز و سپردن اتاق بازرگانی به «محمد نهاوندیان» که از قضا مشاور اقتصادی رییس جمهوری اسلامی و نیز معاون اقتصادی شورای عالی امنیت ملی و البته همان کسی است که چندی قبل دیدارش از آمریکا برای پهن کردن بساط مذاکره از سوی دو دولت درست‏کردار ایران و آمریکا تکذیب شد. و ما باید حواسمان پرت بالماسکه‏ی مدرک جعلی کردان و توهین رحیم‏مشایی به قرآن شود تا نبینیم و ندانیم چه خوابی برایمان دیده‏اند.

از سوی دیگر درست در هنگامه‏یی که مدیریت تمامی نهادهای حکومتی تا سطح مدیران میانه به سپاه واگذار شده، درست در هنگامه‏یی که فرمانده‏های بلند پایه‏ی سپاه پاسداران دائم بر «وظایف داخلی سپاه» تاکید می‏کنند، پایگاه‏های مقاومت بسیج به عنوان میلیشیایی حکومتی که وظیفه‏اش سرکوب داخلی است با سپاه ادغام می‏شود و در غالب ایست بازرسی‏های شبانه و گشت‏های امنیتی به سطح شهر بازمی‏گردد. نهادهای امنیتی جدید راه می‏اندازند و مانور وحشت برگزار می‏کنند.

و باز نگاه کنیم که طرح سرکوب به شکلی مداوم و البته مدون پیش می‏رود. تبعید فعالیت‏های دانشجویی از دانشگاه به اینترنت، محدود کردن شبانه‏روزی و بازداشت دائمی فعالان جنبش‏های اجتماعی تا آنجا که حتا از برگزاری یک نشست خصوصی در خانه‏های شخصی بازمانده‏اند. سرکوب دامنه‏دار، وسیع و خشن جامعه‏ی مدنی در مناطقی که مسئله‏ی اقوام تبدیل به مسئله‏یی جمعی شده است با پیش‏درآمد اعدام یعقوب مهرنهاد، روزنامه‏نگار بلوچ و صدور احکام اعدام و زندان‏های بلند مدت برای کردها و ترک‏ها و عرب‏ها. جلوگیری از برگزاری مراسم سالگرد احمد شاملو و عر و تیزهای حکومتی برای کانون نویسنده‏گان ایران. احضار ده‏ها نفر به نهادهای امنیتی سرکوب در ارتباط با مراسم خاوران و ممانعت جدی از برگزاری مراسم تا شکستن شیشه‏ و کندن پلاک اتوموبیل‏ها. جلوگیری از برگزاری یادمان‏های خصوصی برای قربانیان دهه‏ی شصت و هجوم به خانه‏ی خانواده‏ها، شکستن شیشه‏ی پنجره‏ها و پاره کردن عکس‏ها، همه و همه از عزم راسخ و برنامه‏ریزی شده‏یی خبر می‏دهد که حکومتیان برای سرکوب به خیابان آمده‏گان دارند. آنها دارند کمربندهایشان را برای سرکوب سفت می‏کنند.

در این سوی ماجرا اما جامعه‏ی سترون به کار خود مشغول است. جامعه‏یی که هنوز سری را که درد نمی‏کند دستمال نمی‏بندد و هنوز سیاست‏ورزی برایش پدر و مادر ندارد. جامعه‏یی بیگانه با مفهوم مقاومت. دو قدم‏انداز آن سوتر از وبلاگ‏ها و سایت‏های انقلابی چنین جامعه‏یی چشم در چشم ما ایستاده است. نیشتر زدن به توهم‏آفرینی‏های مد روز و حماسه‏سازی‏های پر طمطراق در باب اعتلای انقلابی جامعه البته می‏تواند تاوان سنگینی داشته باشد. آنان که کاسبکارانه از جنبش‏های وسیع اجتماعی سخن می‏گویند و کنفرانس برگزار می‏کنند برای حفاظت از کرسی‏هایشان در بالانشین این بادکنک‏های سرخ، چنگ و دندان نشان خواهند داد. یا این وجود گذر از توهم در چنین شرایطی خود کنشی رادیکال است.

سپیده‏دم با دست‏هایمان بیدار می‏شود

در چنین شرایطی است که اتخاب تبعید، به عنوان گزینه‏یی در میدان عمل سیاسی، گزینه‏یی هنوز موجود است. انتخابی فردی با احتساب این مسئله‏ی مهم که در کجای زمین مفیدتر خواهی بود. انتخابی فردی که قابلیت تبدیل شدن به انتخابی جمعی را دارد. قصدم البته برساختن یک استراتژی یا حتا تاکتیک جمعی از تبعید نیست. چنین تلاشی برای نسخه‏پیچی‏های قبیله‏یی بیهوده است و درست به اندازه‏ی «استراتژی سکوت» آن دوست نولیبرال مفرح خواهد بود که ماه‏ها در مورد لزوم به کار بستن استراتژی سکوت سخن گفت تا استراتژی جدیدتری به ذهنش رسید.

هرچند انتخاب تبعید می‏تواند قمار تلخی باشد که تو بازنده‏ی آن باشی، با این همه حذف تبعید از گزینه‏های قابل انتخاب برای یک فعال سیاسی یعنی تهی کردن تبعید از محتوای سیاسی خود. یعنی صحه گذاشتن بر همان فرهنگی که در طول این همه سال هم از سوی سیستم مسلط جهانی و هم از سوی استبداد داخلی گسترده شده است. و دریغا که ما نیز در تمام این سال‏ها هم‏دست آنها بوده‏ییم.

اگر سیستم مسلط جهانی با فرستادن یک شهردار سبز یا یک نماینده‏ی مجلس صورتی به آکسیون‏های ما تبعیدیان ایرانی دل ما را خوش می‏کند و با سران جمهوری اسلامی به معامله می‏نشیند. اگر سیستم مسلط جهانی برای چشم‏های ما بیانیه‏های طویل و قطعنامه‏های شدید صادر می‏کند و در پشت پرده‏ها ابزار سرکوب و کشتار را به حاکمان ایران می‏فروشد. اگر سیستم مسلط جهانی می‏خواهد که ما دلمان را به آکسیون‏های چند ده نفره خوش کنیم تا احساس کرده باشیم کاری کرده‏ییم و چنین تبعید و تبعیدی را اخته می‏کند، استبداد داخلی ما نیز بر طبل تبلیغاتی می‏کوبد که تنها کار آن تثبیت این فرهنگ است: آن کسی که از مرزهای ایران خارج شد، یک جنازه‏ی متحرک، یک مرده‏ی سیاسی است.

برخورد شیعی ما با تبعید نیز به بازتولید گفتمان مسلط انجامیده است. ما هم با تبدیل تبعید به امری مذهبی آن را از محتوای سیاسی خود تهی کرده‏ییم. چنین است که انتخاب تبعید با عذاب وجدان‏های دردناک و حقارت‏های غریب آمیخته است و تبعیدی در تبعید به جای باور نقش خود به عنوان تبعیدی، به جای گشودن روزنه‏های جدید برای فعالیت‏های به واقع اثرگذار رو به ایران، به جای ایجاد پیوندهای مستحکم و متقابل و مفید با نیروهای مترقی و رادیکال در سطح جهان، تنها به دنبال ارتباط با «بچه‏های داخل» است تا از این ارتباط مدالی بر سینه‏ی خود بیاویزد و یا در سویه‏ی دیگر همین بازی، سفت و سخت هر ارتباطی با داخل و هر حضوری در جامعه‏ی ایران را نشانه‏ی وابستگی به استبداد حاکم جلوه می‏دهد. باید از این نقش مخرب «داخل» در فرهنگ تبعیدی اسطوره‏زدایی کرد.

در تجربه‏ی تاریخی جهان نمونه‏های پیروزمندی از تبعید بوده است. تبعیدیان فرانسه‏ی مارشال پتن، تبعیدیان اسپانیای ژنرال فرانکو، تبعیدیان آلمان هیتلری، تبعیدیان شیلی ژنرال پینوشه و حتا تبعیدیان ایران پهلوی دوم همه و همه آنگاه تجربه‏های موفقی بودند که تبعید را درست به مثابه‏ی آنچه به واقع هست، به مثابه‏ی عمل سیاسی درک کردند. می‏توان بر بسیاری از تناقض‏های موجود در این نوشتار انگشت گذاشت. می‏توان از لزوم ماندن و مقاومت کردن سخن گفت. می‏توان از تغییر زمانه حرف زد. می‏توان آن را به مثابه‏ی تئوریزه کردن وحشت دید. این تناقض‏ها در متن این نوشتار موجود است. در واقع این همان شکافی‏ست که این نوشتار برای دست گذاشتن بر آن نوشته شده است نه برای پوشاندن آن. درست مانند خود پناهنده که به تعبیر جورجو آگامبن، شکاف مفهوم دولت _ ملت را افشا می‏کند و حقوق پناهندگی که شکاف «حقوق بشر» را.

این تناقض‏ها وجود دارد اما تکلیف این «حیات برهنه» دست کم باید با خودش روشن باشد. اینجاست که می‏توان نوشت وظیفه‏ی ما تبعیدی‏ها، شورش بر علیه وضعیت موجود سپهر تبعید است تا از ادغام تبعید در ساختار نمادین جلوگیری کرده باشیم. ما باید بتوانیم میدان مبارزه و مقاومت را به اندازه‏ی یک جهان گسترده کنیم. ما شهروندان جهان نیستیم. ما تبعیدیان وطنی هستیم که از آن ماست و آن را باز پس خواهیم گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 4:7  توسط هژیر پلاسچی  |