مقدمه: روز سه شنبه مورخ 12/4/86 مقاله ی هژیر را به نام «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» در وبلاگ «درک حضور دیگری» خواندم. بر خلاف مقاله ی اولی که در همین وبلاگ خوانده بودم و خیلی از آن لذت برده بودم، این یادداشت ناراحت و عصبی ام کرد و بلافاصله به هژیر تلفن کردم. خوشبختانه خانه نبود و من تنبل برخلاف عادت همیشگی مجبور شدم از فرهنگ شفاهی به فرهنگ کتبی رو بیاورم و این هم شد نتیجه اش. یک نکته ی دیگر را هم باید بگویم. این که هژیر تنها رفیق چپ من محسوب می شود، البته به طور جدی.
رفقا به نظرم اشتباه می کنیم
1 ـ در ماه اخیر انتخابات !!؟ اتاق بازرگانی برگزار شد و ریاست این اتاق پس از سال ها از دست هیات موتلفه ی اسلامی و البته شرکای تجاری و بازاری اش، خارج و به دست یک چهره ی جدید از طیف تکنوکرات ها (شما بخوانید نئولیبرال ها) افتاد. آقای نهاوندیان فارغ التحصیل رشته ی اقتصاد از کشور دوست و برادر، آمریکا به ریاست اتاق بازرگانی ایران رسید که فقط در سال گذشته بیش از 60 میلیارد دلار گردش تجاری ایران را کنترل کرده است! من البته آدم شکاکی نیستم ولی اگر یادمان باشد سال قبل صحبت از فردی شد که از ایران به عنوان نماینده به آمریکا رفت تا بساط مذاکره ی علنی و شفاف را با دوستان پهن کند. آن فرد کسی نبود غیر از همین آقای نهاوندیان خودمان. البته دو کشور با تاخیر خنده داری حضور چنین فردی را برای مذاکره رد و تکذیب کردند ولی این کار مانع دیده نشدن ایشان در واشنگتن نشد و همچنین مانع از رییس اتاق بازرگانی شدن ایشان.
قبل از رییس شدن ایشان هم یکهو همه یاد اصل مفقود و مغفول 44 قانون اساسی افتادند و داد وقال عجیبی در تمام ارکان مملکت در لزوم توجه به این اصل مهم و حیاتی و اجرایی کردن آن برپا شد. دور قبل خصوصی سازی در زمان آقای رفسنجانی تحت عنوان سیاست تعدیل اقتصادی با نظارت کامل بانک جهانی و صندوق بین المللی پول انجام شده بود که البته گند قضیه بدجوری درآمد و از شانس فوق العاده ی آقای خاتمی لیبرال بود که در دوران هشت ساله ی ایشان تا حدودی سکوت و بی خیالی نسبت به این مهم صورت گرفت.
بالاخره در دولت عدالت محور و مهرورزی و از بدشانسی فوق العاده ی آقای احمدی نژاد، نگاه سازمان تجارت جهانی معطوف ایران شد و دور جدید خصوصی سازی ها شروع شد. اتوبوس ها خصوصی ـ پولی شدند و همچنین شرکت های مخابراتی و یارانه ی بنزین قطع شد، بنزین سهمیه بندی شد، نرخ سود بانک ها کاهش یافت و جدیدن خبر رسیده برق هم قرار است سهمیه بندی شود. دولت هم اعلام کرد که خرید تضمینی محصولات کشاورزی دیگر منتفی است. (راستی کسی خبر دارد چرا چند وقتی می شود که هیچ کوپنی اعلام نشده؟!) تازه این شروع ماجراست و این قصه شرح مفصلی دارد که قرار است صدایش بعدن دربیاید. سیاست های کلان اقتصادی بر اساس الگوی نئولیبرال های محترم با شدت و سرعت عجیبی در ایران آغاز شده است و این هم از بدبختی ما ایرانی ها است که حتا در استثمار شدن باید از کشورهای دیگر عقب تر باشیم. به عنوان مثال این سیاست ها در آرژانتین و برزیل حدود 40 سال پیش آغاز شد. خلاصه این که همه چیزمان به همه چیزمان ربط دارد و وقتی خبرها کنار هم چیده می شوند، می شود در موردشان به تحلیل رسید.
2 ـ در ماه های اخیر روسای جمهور بعضی کشورهای آمریکای لاتین که به ملی بودن و سوسیالیست بودن شهره هستند مانند هوگو چاوز و مورالس و اورتگا به ایران آمدند و با احمدی نژاد دیدار کردند و قراردادهایی بستند و گویا پول هایی رد و بدل کردند. البته ناگفته نماند که به طور علنی این آقایان همدیگر را بغل کرده و ماچ کرده و حرف های عاشقانه زده و خلاصه حسابی قربان صدقه ی هم رفتند و این به مذاق بعضی از چپ های داخل ایران، از جمله دانشجویان رادیکال و آقای رییس دانا خوش نیامد و به تکفیر و تقبیح این روابط و اعمال پرداختند.
نمی دانم چرا ما جهان سومی ها، (ببخشید! منظورم ما ایرانی ها بود. چون جهان سومی بودن یک چیز است و ایرانی بودن چیز دیگری کاملن متفاوت) پس نمی دانم چرا ما ایرانی ها دوست داریم در مورد همه ی مسائل قضاوت و ارزش گذاری کنیم. شاید این مسئله به خاطر تاثیر فرهنگ دینی است و شاید هم به خاطر همان استبداد تاریخی و ریشه دار معروف. این مسئله در مورد قضاوت روی نخبگان و هنرمندان و روشنفکران خیلی خوب خودش را نشان می دهد. در مورد فلان زن شاعر گفته می شود: فاحشه است و در مورد فلان اندیشمند می گویند: همیشه یا خمار است یا نشئه یا فلان فیلمساز که اصلن حرفش را نزن چون غیر از خانوم بازی کار دیگری ندارد! به خاطر همین وقتی آقای رییس دانا را به یک جرم سیاسی (شرکت در کنفرانس برلین) می گیرند، چند شیشه مشروب هم علی الحساب داخل پرونده ی ایشان و در کنار اتهامات سیاسی او قرار می گیرد. یا در مورد آقای مسعود بهنود علاوه بر اتهام تبلیغ علیه نظام و تشویش اذهان عمومی، نگهداری تریاک در ویلای شخصی ایشان نیز مطرح می شود.
کلن صفات اخلاقی واجد ارزش گذاری و قضاوت همیشه در این مملکت جلوتر از شخصیت اصلی و حرفه یی افراد قرار می گیرد. این ناموسی کردن مسائل و تخطئه کردن و رد کردن افراد به خاطر قضاوت ها، و اغلب قضاوت هایی که هیچ مبنا و پایه یی ندارد، جزو عادات فرهنگی و جمعی ما شده است. و البته مبارزین چپ هم از آن بی نصیب نیستند. مثال تاریخی آن حزب توده است با آن ادبیات مشهورش. «آلن بادیو» در مقاله ی فوق العاده اش با عنوان «علیه فلسفه ی سیاسی» نگرش هایی از این دست را به باد انتقاد شدید می گیرد. نگرش هایی که صرفن به «داوری» عینیت های سیاسی می نشینند و کنش های «سوبژکتیو» و «مبارزه جویانه» را تقبیح می کنند. اساسن شیوه ی دلخواه کسانی که سیاست را از دریچه ی نگرش های مذکور می بینند چیزی نیست جز «داوری منفعلانه» که نتیجه ی گرایشات اخلاقی است مبتنی بر حقوق.
در این نوع نگرش «سیاست» نوعی تفکر است، نه نوعی کنش. مطلقن هیچ نوع تفکر چپی نمی تواند چنین نگرشی نسبت به سیاست و عمل سیاسی داشته باشد. در مورد روابط سیاسی بین دولت ها هم، فارغ از تعاریف متنوع در این زمینه، باید خیلی ساده منافع و مصالح دو طرف در این رابطه دیده شود. طبیعتن کشور ایران به عنوان یک کشور عضو اپک باید با کشورهایی چون ونزوئلا و بولیوی در ارتباط سیاسی باشد.
اما در مورد کشورهای مذکور باید بگویم که آنها با توجه به توضیحات بند اول مقاله، درست صد و هشتاد درجه عکس ایران حرکت می کنند. در ونزوئلا تمامی صنایع ملی شده، همه ی بدهی های بانک جهانی تسویه شده و این کشور آزادی خود را از یوغ این نهادهای امپریالیستی جشن گرفته است. در بولیوی هم صنایع گاز ملی اعلام شده و زمین های بسیاری بین کشاورزان بی زمین تقسیم شده است. خلاصه بدون توجه به حرف ها و حدیث ها باید به واقعیت قضیه توجه کرد. باید دید دولت های جمهوری اسلامی عملن طی این 27 سال چقدر در جهت منافع امپریالیسم عمل کردند و چقدر در جبهه ی ضدامپریالیستی قرار دارند؟ پس یکی کردن افرادی چون چاوز و مورالس و اورتگا با فردی مثل احمدی نژاد تحت صفت پرابهامی چون پوپولیست؟! منطقی ندارد. من خودم شخصن نفهمیدم اگر احمدی نژاد پوپولیست است، چگونه چاوز را پوپولیست بدانم و از آن بدتر اورتگا را؟
در هر مبارزه یی باید توان ها و نقاط ضعف و قوت خود را بشناسیم. این اولین قدم محسوب می شود. اگر ما چاوز و مورالس و فیدل کاسترو را به دلیل قضاوت هایمان خط زده و از اردوگاه سوسیالیستی خودمان بیرون کنیم، قرار است چه کسانی در کنار ما باشند و با چه الگویی؟ ما چپ ها فعلن تنها تریبونی که داریم همین چند سایت و وبلاگی است که آنها هم فیلتر می شوند. آیا باید از همین تریبون برای تخریب خود و حمله به همدیگر استفاده کنیم؟ تیغ تیز حمله متوجه چه کسی است؟ من مطمئنم امثال خانم مرادی یا آقای کیوان پناه هیچ شناختی از فعالین چپ در ایران ندارند و هم چنین هیچ تحلیل کارآمدی. اصولن تاریخ نشان داده که اپوزیسیون خارج از کشور همیشه در این زمینه ها یک مرحله عقب بوده است. ولی تاسف و عصبانیت من از جواب هژیر به آنان بود چون بالاخره آنها راست محسوب نمی شوند، همچنان که الناز و سهیل نیز.
وقتی داشتم مقاله را می خواندم دائم چهره ی پر از نیش و خنده ی احمدی نژاد و جرج بوش جلوی چشمم می آمد و من نفهمیدم که در کجای جهان ایستاده ام؟ راستی رفقا! ما در کجای جهان ایستاده ایم؟
تکمله ی 1: این مطلب را رفیق خوبم «روزبه» در نقد مطلب قبلی من در همین وبلاگ نوشته است. از او معذرت می خواهم که در این چند وقته به دلیل پاره یی گرفتاری ها و بی حالی های معمول مطلبی را که در 12 تیر نوشته بود، امروز روی وبلاگ می گذارم. امیدوارم انتشار این مطلب روی وبلاگ «درک حضور دیگری» آغازی باشد تا رفقایی که وبلاگ ندارند یا به هر دلیلی نمی خواهند مطالبشان را روی وبلاگ خودشان منتشر کنند، در بحث ها شرکت کنند.
تکمله ی 2: رفیق خوب دیگرم، صادق نوابی نقدی بر همان مطلب من نوشت. به زودی، یعنی امیدوارم در همین چند روز آینده پاسخ من را به رفقا صادق و روزبه می خوانید.
تکمله ی 3: تصمیم گرفته ام این وبلاگ را فعال تر کنم. «حواری خورشید» کار دل است و هر وقت دلی بود می شود در آن نوشت در این روزهای بی دلی اما در این وبلاگ می خواهم یا لااقل سعی می کنم با چشم های مغزم راه بروم. پس از این پس دل کار خودش را می کند در حواری خورشید و مغز کار خودش را در درک حضور دیگری.
