تبليغاتX
درک حضور دیگری

درک حضور دیگری

 

ما می‏دانیم که وضعیت انقلابی نیست، حتا پیشا انقلابی هم نیست. ولی این وضعیت چنان هراس‏آور، خفه کننده و حقارت‏بار است که به شورش علیه آن وادارت می‏کند. دیگر نمی‏توانی تحملش بکنی. داری خفه می‏شوی و به هوا احتیاج داری.

هربرت مارکوزه

بوی عفونت جاری است. انگار هر چند سال یک بار حکومت ایران این ماندآب متعفن را هم می‏زند تا بوی گندیده‏گی خودش، گندیده‏گی اپوزیسیون «عملن موجودش» و گندیده‏گی جامعه‏یی که بر آن حکم می‏راند، اتمسفر جغرافیای ایرانی را آکنده کند.

هنوز سر بندان بازی همان کار به دستان نظم مسلطند. هنوز آنها دارند زمین بازی را برای ما معین می‏کنند. ما جماعت گوشه گزیده‏یی شده‏ییم که می‏رویم پی کار خودمان و با سرگرمی‏های مفرح برای فردایی بهتر استمنا می‏کنیم تا «دیگری بزرگ» سوت آغاز را بدمد و آنگاه به میدان می‏آییم.  

این نوشتار هرچند به دلیل دوری اجباری نگارنده از تکنولوژی، زمانی انتشار می‏یابد که دیگر همه تصمیم خود را گرفته‏اند و هفته‏هاست دارند برای بر حق بودن خود جامه می‏درند اما دوست‏تر دارد برای این تاخیر زمانی دلیل دیگری هم بتراشد. این نوشتار حامل هیچ فراخوانی نیست. در این نوشتار از تاکتیک مشارکت و استراتژی تحریم سخن نمی‏رود. این نوشتار تنها تفی است سر بالا بر چهره‏ی «ما».

با چشمانی باز به مسلخ می‏رفت

ما در وضعیتی «هراس‏آور» به سر می‏بریم. هر چند تلاش می‏کنیم خودمان را به ندیدن بزنیم اما می‏دانیم روزهای دشواری پیش روست. شکاف‏های اجتماعی در ایران آنچنان عمیق شده که هیچ راهی برای حاکمیت غیر از سرکوب باقی نمانده است. عجیب اما آن است که ما برای گریز از ترس خود درست همان کاری را می‏کنیم که نظم مسلط انجام می‏دهد. ما شکاف‏های اجتماعی را لاپوشانی می‏کنیم: فرو کردن سیاست سرکوب در قالب برنامه‏ی دولت نهم و جناحی از حاکمیت.

این تراژدی اما سویه‏یی کمیک هم دارد. ما پیشاپیش می‏دانیم که اصلی‏ترین ارگان‏های سرکوب یعنی دادگاه‏ها و دسته‏های شبه نظامی مسلح وابسته به سپاه و بسیج و نیز شبکه‏ی زندان‏ها و بازداشتگاه‏ها بر اساس همان اصل تفکیک قوایی که این روزها میر حسین موسوی با تکیه بر آن از مسئولیتش در کشتارهای دهه‏ی شصت جا خالی می‏دهد، در اختیار دولت نیستند. ما پیشاپیش می‏دانیم که در بحران‏های اجتماعی تمامی آنانی که وجودشان به حفظ نظم مسلط گره خورده است چگونه چون یک تن واحد عمل می‏کنند. ما پیشاپیش می‏دانیم در روزهای دشواری که پیش روست پلیس امنیتی دولت احمدی‏نژاد و موسوی و کروبی مانند هم عمل خواهند کرد.

ما پیشاپیش همه‏ی اینها را می‏دانیم و به همین دلیل برای گریز از کابوس هراس‏آور، شکاف‏های اجتماعی را لاپوشانی می‏کنیم و ندیده می‏گیریم. به این دستاویز است که گمان می‏کنیم با انتخاب کسی به جای احمدی‏نژاد لااقل تاخیری در اجرای حکم ایجاد می‏کنیم. موسوی یا کروبی دست‏شان را بر دهانه‏ی حفره خواهند گذاشت تا آن را از نظرها پنهان کنند. آنها بر شانه‏ی توهم «امت» سوار خواهند شد. با این وجود وضعیت هراس‏آور ما همچنان پابرجاست.

وضعیت هراس‏آور ما پابرجاست چرا که می‏دانیم شکاف‏های اجتماعی فارغ از خواست و اراده‏ی موسوی و کروبی و احمدی‏نژاد و ما وجود دارند. در چنین موقعیتی هر دالی که شکاف را افشا کند باید حذف شود. وضعیت هراس‏آور ما از مسلخی است که برای خودمان آراسته می‏شود.

مسلخی در هیاهوی دلقکان و دم جنبانی سگان که ما را مانند انسان‏هایی ماقبل تاریخی تا لبه‏ی گور بدرقه خواهند کرد. هراس ما از پیروزی تام و تمام «عقل سلیم» است بر تخیل.

وقیح اکنون صفتی ابتر است

ما در وضعیتی «حقارت‏بار» به سر می‏بریم. صحنه‏ی نمایش را برای ما گشوده‏اند تا در کارناوال جنایتکاران شرکت کنیم. دست‏های خون‏آلود گزینه‏های قابل انتخاب را مقابل چشمانمان گرفته‏اند و از ما می‏خواهند به یکی دست بیعت دهیم. این همان حقارتی است که حالا به آن تن خواهیم داد. فشردن دستی که خون تبار ما بر آن خشکیده است. در هفته‏های اخیر ده‏ها مقاله درباره‏ی سوابق مهدی کروبی و میر حسین موسوی نوشته شده و با این وجود تنها گزینه‏های قابل انتخاب همین دو نفرند. (1) حالا کروبی مظهر «حقوق بشر» شده است، موسوی مظهر «آزادی»، رضایی مظهر «اعتدال» و احمدی‏نژاد مظهر «عدالت». در این هنگامه است که عمادالدین باقی، فعال حقوق بشر می‏شود، علیرضا محجوب، فعال کارگری، جمیله کدیور، فعال زنان، حمیدرضا جلایی‏پور، کارشناس سیاسی، محمد قوچانی، روزنامه‏نگار منتقد، ابراهیم یزدی، فعال اپوزیسیون و دکتر عبدالکریم سروش، همان سگ هار انقلاب فرهنگی که دندان‏هایش را برای دریدن هنوز با خود دارد البته با چاشنی مولوی، فیلسوف.

با این همه آنهایی که رای می‏دهند «خائن» نیستند و آنهایی که تحریم می‏کنند هم «قهرمان». این ارزش‏گذاری اگر حساب کاربه‏دستان و هوراکشان نظم مسلط استبدادی را جدا کنیم، مزورانه است. من یکی دوستانم را که رای می‏دهند به شاهزاده‏ی بی تاج و تخت پهلوی و رییس‏جمهور برگزیده‏ی مسعود رجوی ترجیح می‏دهم. رادیکال‏هایی که رای می‏دهند و رادیکال‏هایی که تحریم می‏کنند هر دو یک چیز را فراموش کرده‏اند. آنها فراموش کرده‏اند رادیکال شده‏اند تا صحنه‏ی نمایش را منفجر کنند. مشارکت در صحنه‏آرایی و تحریم صحنه در این صورت‏بندی هر دو از یک جنسند.

وضعیت حقارت‏بار ما درست از چنین موقعیتی می‏آید. ما تنها در صحنه‏یی بازی می‏کنیم که امکان بازی در آن را برای ما گشوده‏اند. رادیکالیسم ما ژستی پوک بوده است که به بیان اسلاوی ژیژک «احدی را ملزم به انجام هیچ کار خاصی نمی‏کند». رک و رو راست چون حال کار جدی‏تری را نداشته‏ییم یا رای داده‏ییم یا تحریم کرده‏ییم.

ما با آرمان‏های حداکثری به دلخوشکنک‏های حداقلی رضایت داده‏ییم. به مجوز انتشار برای کتاب‏هایی با تیراژ متوسط دو هزار نسخه و انتشار نشریاتی که اخبار فیلتر شده را به «سمع و نظر» مردم برسانند. به بیان دقیق‏تر رادیکالیسم تحت نظارت و با مجوز دیگری بزرگ. در جهانی چنین، تغییر را باید به باراک اوباما و میر حسین موسوی و مهدی کروبی سپرد. این جهانی است که در آن رویای ما به همراه رویای مارتین لوترکینگ تا خرخره به گه نشسته است.

رای دهنده‏گان آثار مارکس و لنین را شخم زده‏اند تا آیه‏هایی در تائید رفرمیست شدن تاکتیکی خود بیابند و تحریم کننده‏گان بی هیچ هراسی حکم ارتداد تمامی شرکت کننده‏گان را صادر می‏کنند. ما مفتون صحنه‏ی نمایش شده‏ییم و فراموش کرده‏ییم آنجایی که تغییر واقعی رخ می‏دهد، دورتر از این هیاهوی بسیار است. انگار کرده‏ییم که مردم چشم به دهان ما دوخته‏اند تا به موسوی و کروبی رای بدهند یا با تحریم انتخابات از نظام «مشروعیت‏زدایی» کنند. فراموش کرده‏ییم که تنها چهار سال پیش هم آن دو هزار و اندی تحریمی امضاکننده‏ی آن بیانیه و هم آن ارتش بی مزد و مواجب از روشنفکران و فعالان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی غیرحکومتی که برای حمایت از هاشمی رفسنجانی به میدان آمدند، چگونه در بهت انتخاب احمدی‏نژاد فرو رفتند. ماجرای حقارت ما از همین جاست که آب می‏خورد. از این‏که وقتی نیرویی اجتماعی نیستی فرقی هم نمی‏کند بر موسوی باشی یا با موسوی، بر کروبی یا با کروبی، با تحریم یا با انتخابات.

وضعیت حقارت‏بار ما از آنجایی ناشی می‏شود که حال کار انقلابی را نداشته‏ییم و نداریم پس به بازی در زمین نظم مسلط گردن می‏نهیم. گفته‏ییم جهان دیگری ممکن است اما خود کار به دست ساختن جهانی دیگر نبوده‏ییم. با قلب‏هایی سرخ به رنگ سبز موسوی و آبی تحریم تن داده‏ییم. با چنین حقارتی هنوز زنده‏ییم.

خاوران هنوز سرخ است

ما در وضعیتی «خفه کننده» به سر می‏بریم. این روزها پیام‏هایی از داخل کشور خطاب به ما خارج کشوری‏ها می‏رسد که اگر آن را از ظواهر آراینده‏اش بزداییم شبیه به جمله‏یی می‏شود که در میدان فوتبال گاه و بی گاه از میان جمع تماشاگران به گوش می‏رسد: «تو که اون گوشه نشستی، خفه شو!» ما با این تعبیر ظاهرن منطقی که از شرایط انضمامی ایران تحت حکمرانی احمدی‏نژاد دور بوده‏ییم/هستیم از حتا اظهار نظر در مورد سرنوشت سیاسی خودمان و میهن‏مان محروم شده‏ییم.

با این همه دیدنی است که حتا وقتی اینجا، در تبعید هم از تغییر و سازماندهی و کار انقلابی سخن می‏گویی تو را همچون موجودی مریخی نگاه می‏کنند. در آن سوی بازی اما موسوی در هیچ دانشگاهی نتوانسته از روبه‏رو شدن با پرسش‏هایی در مورد قتل عام تابستان 67 بگریزد. «سید سبز گستر» همواره باید به یاد می‏آورده است «خاوران هنوز سرخ است». آیا کسانی که موسوی/نظم مسلط را در دانشگاه‏های ایران و در سخنرانی‏های تبلیغاتی او به پرسش گرفته‏اند نیز از وضعیت انضمامی ایران دور بوده‏اند؟

خبرها اما همه این نیست. خبر می‏رسد که برخی از همان دانشجویان _همه‏ی آنها؟_ حامیان مهدی کروبی بوده‏اند و خاوران «وسیله‏ی» تخریب موسوی است به نفع کروبی. طنز نکبتی روزگار ما را ببین! هواداران کروبی، همان حامی و شریک کشتار دهه‏ی شصت بوده‏اند که خاوران را به یاد می‏آورند. چه اقلیت تکان دهنده‏یی. چه فضای خفقان‏آوری.

حقیقت اما ربطی به جغرافیا ندارد. اینجاست که پافشاری بر حقیقت وجهی از عرفان، وجهی از الهیات به خود می‏گیرد. وقتی تو این سوی جهان نفست می‏گیرد و یکی در داخل کشور در مقابل کسانی که با ژست‏های فیلسوفانه می‏گویند رای ندادن مساوی است با رای دادن به احمدی‏نژاد، به کوتاه‏ترین و گویاترین شکل ممکن می‏نویسد: «سیکدیر»، می‏توانی بدانی وضعیت ما در گستره‏ی جغرافیای ایرانی خفه کننده است.

باری ما در محاق نیستیم. انقلاب به محاق رفته است. وضعیت خفه کننده‏ی ما از چنین موقعیتی می‏آید. موقعیت دن کیشوت‏هایی که در عصر همزیستی مسالمت‏آمیز یاس و داس هنوز رویا می‏بافند.

شب‏هنگام است، هنگامه‏ی ققنوس‏خوانی بی حساب

آنانی که انتظار می‏کشند تا شرایط عینی انقلاب از راه برسد، برای همیشه چشم انتظار خواهند ماند

رزا لوکزامبورگ

ما شوکه شده‏ییم. شوکی یأس‏آور. یأسی آنچنان عظیم که می‏تواند زمینه‏ساز جنونی اوتوپیایی شود. جنونی که از عقل سلیم پیروی نمی‏کند. می‏توان در این سیاهی چونان شب‏تاب بود. می‏توان در شبی چونین دیجور و ظلمانی مانند ققنوس درد انزوا را بر خود هموار کرد و بر پیکار رهایی‏بخش پای فشرد. در اینجاست که وقتی با توسل به آیه‏یی از لنین به ضیافتی رفرمیستی دعوت می‏شوی (2)، می‏توانی بدون پرده پوشی و با بهره‏گیری از «آنچه در لنین بیش از خود لنین بود»، به تعبیر ژیژکی «آن بارقه‏ی اوتوپیایی»، بگویی: «ممنون رفیق! من ترجیح می‏دهم انقلابی بمانم». این همان وضعیتی است که چون دیگر نمی‏توانی تحملش کنی، چون داری خفه می‏شوی، چون به هوا احتیاج داری علیه آن شورش می‏کنی. این شورش رهایی‏بخش است. از سیاهی نترسیم.

پانوشت‏ها:

1 _ برخی از بهترین مطالبی که در مورد سوابق میر حسین موسوی و مهدی کروبی در چند هفته‏ی اخیر نوشته شده، اینهاست: «مهدی کروبی و میر حسین موسوی و کشتار 67» ایرج مصداقی، «هر آنچه می‏خواهید درباره‏ی "میر حسین موسوی" بدانید اما می‏ترسید از مشارکت و سازمان مجاهدین بپرسید» یاشار دارالشفا، «از سرخی گل‏های حجاب زهرا رهنورد» شهلا شفیق، «این سه برای توجیه آمده‏اند» علی کلائی. در مورد سوابق محسن رضایی و محمود احمدی‏نژاد نوشتن که دیگر اطاله‏ی کلام است یا لااقل می‏توان امیدوار بود چنین باشد.

2 _ «بزرگترین و شاید تنها خطر برای یک انقلابی پافشاری بر انقلابی‏گری و در نظر نگرفتن محدودیت‏ها و شرایطی است که در آن چه روش‏های انقلابی مناسب‏اند و کارایی موفقیت‏آمیز دارند. انقلابیون وقتی واژه‏ی "انقلاب" را در گیومه می‏گذارند و انقلاب را به چیزی مقدس شبیه می‏سازند، تفکر و توانایی واکنش خود را از دست می‏دهند و به همین دلیل با سر به زمین می‏خورند. باید خونسردانه و بی‏تعصب سنجید و معلوم کرد در چه لحظه و شرایطی و در چه حوزه‏ای باید انقلابی عمل کرد و در چه لحظه و شرایطی و چه حوزه‏ای باید تبدیل به یک رفرمیست شد. انقلاب عظیم جهانی است که با پیروزی خود تمامی مسائل را در هر شرایط و هر وضعی از راه انقلابی حل می‏کند، اگر آنها اینطور عمل کنند، نابودی آنها حتمی است». نقل قول از لنین در بیانیه‏ی رفقای چپ دموکرات ایران.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 7:32  توسط هژیر پلاسچی  | 

 

پس از خروج از ایران به مدد اینترنت پرسرعت و جهان مجازی بدون فیلتر، توانستم نسخه‏ی کامل فیلمی را که از بازجویی متهمان قتل‏های سیاسی پاییز 77 موسوم به قتل‏های زنجیره‏یی منتشر شده بود، ببینم.

بی‏راه نیست اگر نوشته باشم، کابوس آن لحظه‏های دردآور تا چند روز گریبانم را رها نکرد. دیدن آن چهره‏های مچاله که روی پاهایی دریده به دندان کابل راه می‏رفتند، جانم را آزرده بود. دیدن آنهایی که تدوین استادانه‏ی دست‏های ناپیدای انتشار فیلم نشان می‏داد چگونه در جلسات اولیه‏ی بازجویی در مقابل سوال‏های تهوع‏آور «حاجی» در مورد یک «پیرزن مومنه‏ی سیده» زبان به اعتراض می‏گشودند و بعد بلافاصله، در فریم‏های بعدی با چهره‏یی درهم‏شکسته و ویران، به ارتباط جنسی با همان «پیرزن مومنه‏ی سیده» اعتراف می‏کردند. دیدن این‏که چگونه بازجو قطعه به قطعه پازل یک سناریو را کنار هم می‏گذاشت و بعد آن را از دهان متهم بیرون می‏کشید و متهم ماجرای یک بمب‏گذاری یا سفر به اسراییل را درست آنگونه که از او می‏خواستند اعتراف می‏کرد.

کابوس اما زمانی از جانم برکنده شد که سویه‏ی افشاگرانه‏ی فیلم را دریافتم. این فیلم تدوین و منتشر شد تا با برانگیختن حس هم‏دلی، با تحمیل همان کابوس بر ذهن مخاطب از افشای آنچه در قتل‏های سیاسی پاییز 77 رخ داده بود جلو بگیرد اما در موقعیتی متناقض‏نما خود به سندی برای افشای حکومت ایران تبدیل شده بود.

این البته ربطی ندارد به آنچه که پس از انتشار فیلم و به شیوه‏ی همان افشاگری‏های پلیسی _ جنایی در مورد دست‏های پشت پرده‏ی انتشار فیلم گفته و نوشته شد. این خود فیلم است که تمام قد در قامت دالی افشاگر ایستاده است.

خودفاش‏سازی سعیدها

غلامحسین ساعدی درباره‏ی صمد بهرنگی نوشت: «شاهکار صمد زندگی‏اش بود». با دستبرد به ساختار مفهومی این جمله می‏توان نوشت: «افشاگرترین وجه سعید امامی زندگی‏اش بود».

زندگی سعید امامی نیز مانند قربانیانی که او در مقام یک مامور امنیتی یکی از طراحان و عاملان قتل آنها بود از لحظه‏ی مرگ _ قتلش آغاز شد.

قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده موجب شد کسانی بیرون از دایره‏ی بسته‏ی کتابخوانان و آن جمعیت محدود دو _ سه هزار نفری که کتاب‏ها برای آنها و به تعداد آنها منتشر می‏شود، سراغ کتاب‏های این دو را بگیرند و از این رهگذر هم شعرهای دشوار مختاری خوانده شود، هم فرهنگ مدارا و شبان _ رمه‏گی و درک حضور دیگری به بحث گذاشته شود و نیز کار یکه‏ی پوینده در برگرداندن ماترک نوشتاری چپ نو خوانده شود.

مرگ _ قتل سعید امامی نیز موجب شد چهره‏ی تاکنون مخفی مانده‏ی او از پرده بیرون آید. او یکی از «زحمتکش‏ترین» ماموران دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی بود و بعد از مرگش معلوم شد که تا چه اندازه تلاش می‏کرده و از جان مایه می‏گذاشته تا نظم استبدادی حاکم حفظ شود. او نیز می‏توانست مانند بسیاری از همکارانش که لابد در سکوت و گمنامی درگذشته‏اند، بی‏آنکه شناخته شود مرده باشد. مرگ _ قتل امامی اما او را به نماد یک دستگاه امنیتی بدل کرد. نماد دستگاهی که سعید امامی یکی از تئوریسین‏ها و استراتژیست‏های بخشی از آن بود که هنوز هم به کاربرد خشونت و کشتار مخالفان برای حفظ نظم موجود اعتقاد دارد. حافظان نظم موجود می‏خواستند با قتل _ مرگ او، امامی را از حافظه‏ی تاریخ پاک کنند اما در موقعیتی متناقض‏نما موجب شدند او برای همیشه مهر حضور و وجود خودش را بر پیشانی دستگاه امنیتی حاکمیت ایران ثبت کند. دستگاهی که حالا دیگر به عنوان خانه‏ی سعید امامی‏ها شناخته می‏شد.

تراژدی زندگی پس از مرگ _ قتل سعید امامی اما در آن بود که با مرگ _ قتل‏اش اوج ددمنشی و دژخویی آن دستگاهی افشا شد که او خود در استوار شدن و ماندنش نقش مهمی بر عهده داشت. امامی با مرگ _ قتل‏اش دستگاهی را افشا کرد که تمام زندگی‏اش را صرف آن کرده بود. چنین بود که حتا با توسل به فرهنگ شیعی نتوانست به «شهید گلگون‏کفن» تبدیل شود چرا که هم نظاره‏گران، هم همکاران سابق و مدافعان مقام امنیتی و هم حتا قاتلان او می‏دانستند سعید امامی اگر خود چنین دستوری برای قتل یکی از همکارانش دریافت می‏کرد، دستور بی‏درنگ اجرا می‏شد.

این سرنوشت البته تراژدی زندگی یک سعید امنیتی دیگر هم بود. سعیدی که برای مسلط شدن نظم استبدادی حاکم در مقام یکی از اصلی‏ترین تئوریسین‏ها و سازماندهنده‏گان دستگاه امنیتی نقش ایفا کرده بود و اینک شوربختانه توسط حافظان همان نظم استبدادی موجود، ساکن ابدی صندلی چرخدار شده است. احتمالن سعید حجاریان در سال‏های ابتدایی قبضه‏ی قدرت توسط حکومت اسلامی، آنگاه که برای به قربانگاه فرستادن مخالفان حاکمیت نوپا طرح تاسیس وزارت اطلاعات را به مجلس برد و سلطه‏ی جهنمی ساطور را واکسینه کرد، هرگز گمان نمی‏کرد همان نظم مسلط اینگونه با او رفتار کند.

با این همه اگر سعید حجاریان آنگاه قربانی سیستم خودساخته‏اش شد که گمان می‏کرد باید روش‏های معتدل‏تری را برای حفظ آن به کار بست، سعید امامی درست در اوج قدرت و برای حفظ آنچه که خود پرداخته بود و به آن اعتقاد داشت قربانی شد. سعید امامی بود که در معاونت امنیت‏خانه‏یی نشست که مامورانش کارمندان بوروکراسی سرکوب بودند. آنها صبح به صبح بعد از خوردن صبحانه به محل کار می‏رفتند، کارت ورود می‏زدند، سرکوب می‏کردند، شیفت کاری‏شان را چک می‏کردند، کارت خروج می‏زدند و به خانه می‏رفتند. آنان تفاوتی کیفی با جلادان تمام‏وقت و مومنی داشتند که گمان می‏کردند با دریدن اشقیای روی زمین از اسلام و کتاب خدا پاسداری می‏کنند و برای هر یک ضربه‏ی کابل پاداشی بهشتی در انتظارشان خواهد بود. کارمندان سعید امامی اما به خوبی می‏دانستند و هنوز هم می‏دانند که از قدرت مسلط محافظت می‏کنند برای حفظ امنیت اسکله‏های غیرقانونی، برای حفظ ثروت‏های رانتی، برای حفظ ترانزیت مواد مخدر و فحشا، برای غارت و چپاول داشته‏های یک مردم. به خوبی می‏دانند چرا که خودشان هم حالا آبی زیر پوستشان دویده و از مواهب غارت بهره‏مندند.

اگر مرگ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده در شناساندن آنچه آنان جانشان را در راهش نهادند موثر بود، مرگ سعید امامی و ترور سعید حجاریان هرچه کرده بودند را در مقابل آفتاب نشاند. آنان خود قربانیان خود بودند.

سعید امامی اما حتا شانس حضور در فیلم بازجویی را نداشته است. او نیست اما حضور او چونان سایه‏یی همواره بر سر بازجویی‏کننده و بازجویی‏شونده احساس می‏شود. با این همه بازجویی‏شونده‏گان و بازجویی‏کننده‏گان نیز افشاگری می‏کنند. بازجویی‏شونده‏گان در مقام افشای سرنوشت پیچ و مهره‏های دستگاه سرکوبی نشسته‏اند که با همه‏ی خوش‏خدمتی و سوابق لابد درخشان، حالا آنها را برای حفظ موجودیت خودش له می‏کند. آنها چهره‏ی دستگاهی را فاش می‏کنند که فیلم برای حفاظت از آن ساخته شده است. بازجویی‏کننده‏گان نیز چنین نقشی بر عهده دارند. آنها همکاران دیروز خود را ویران می‏کنند، آنها را جاسوس غرب می‏خوانند و تا درون لباس زیر آنها نفوذ می‏کنند تنها برای این‏که از وضعیت موجود دفاع کنند. چنین دفاعی البته به اندازه‏ی کافی افشاگر است. هیچ گریزی هم نیست، بازجو و متهم و تدوین‏گر و افشاکننده وضعیتی برابر دارند. آنها بر سر شاخ بن می‏برند.

ایدئولوژی تحت کابل

فیلم اعترافات متهمان از سوی دیگر افشاکننده‎ی اصلی‎ترین پایه‎های ایدئولوژی مسلط است. دیدن این فیلم نشان می‎دهد اعتراف‎گیرنده‎گان، در قامت پاسداران ایدئولوژی مسلط چه تلاش بی وقفه‎یی دارند تا از متهمان، نه لزومن مجرمان، اعترافاتی بگیرند که نشان دهد آنان تا چه پایه از ایدئولوژی مسلط و از سازه‎های برسازنده‎ی آن دور افتاده بوده‎اند.

اعتراف‎کننده‎گان باید بیننده را متقاعد کنند از مذهب رسمی دور بوده‎اند و بنابراین باید اعتراف کنند نسب به خاندان‎های یهودی و بهایی می‎برند. بهایی‎ها از همان ابتدای قدرت‎یابی جمهوری اسلامی مرتد و ملحد بوده‎اند و خونشان مباح. یهودیان هم هرچند در قانون اساسی به عنوان پیروان دینی آسمانی حضوری رسمی دارند اما همواره باید تاوان جنگ اسراییل و فلستین و ژست‎های ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی را می‎داده‎اند. متهمان نه تنها باید اعتراف می‎کرده‎اند. خودشان به یکی از دورترین ادیان از مذهب حاکم باور داشته‎اند، بلکه باید اعتراف می‎کرده‎اند پدرانشان نیز چنین بوده‎اند. آنها باید با اعترافاتشان مانع از نشستن هر گردی بر دامان کبریایی مذهب رسمی می‎شده‎اند.

دوری اعتراف‎کننده‎گان از مذهب رسمی اما هنوز ایدئولوژی مسلط را نجات نمی‎دهد. اید‎ئولوژی مسلط سال‎هاست در آموزش رسمی باور تخطی‎ناپذیری را به جامعه حقنه کرده است. باوری که می‎آموزد خانواده کوچک‎ترین سلول ساختار اجتماعی عرفی و طبیعی است و شورش بر علیه آن امکان‎پذیر نیست. خانواده از آن رو در ساختار ایدئولوژی مسلط چنین نقش پراهمیتی دارد که بازتولیدکننده‎ی گفتمان مسلط، بازتولیدکننده‎ی اقتدارگرایی و اقتدارپذیری در کوچک‏ترین و عمیق‏ترین شکل خود است. خانواده پایه‏ی آن نظم اجتماعی محسوب می‏شود که ایدئولوژی مسلط حافظ و گسترش دهنده‏ی آن است. چنین است که اعتراف‏کننده‏گان باید اعتراف کنند چقدر نسبت به این «عرفی‏ترین و طبیعی‏ترین» ساختار اجتماعی خیانت کرده‏اند. آنها باید اعتراف کنند، همسرانشان را به مثابه‏ی کالا در اختیار یکدیگر قرار می‏داده‏اند و همه‏ی آنها معشوقه‏های متعددی داشته‏اند تا نشان داده شود که «خانواده» نیز پاک مانده است.

درست به همان ترتیبی که حالا پس از افتادن آب‏ها از آسیاب‏ها فهیمه دری نوگورانی، همسرسعید امامی برای پاسداری از باورداشت خود و همسرش به مذهب و خانواده، به ایدئولوژی مسلط فریاد دادخواهی سر داده است. تا به نقش سنتی زن در خانواده وفادار مانده باشد. و مگر این همان رفتاری نیست که فاطمه امیرانی، همسر حمید باکری انجام داد و به «خدمات ارزنده‏ی» همسرش در کشتار کردستان فخر فروخت. و مگر این همان رفتار جمیله کدیور نیست که برای دفاع از همسرش هنگامی که همسر دوم او به ویترین رسانه‏های جمعی فرستاده شد، به میدان آمد. و مگر این همان رفتار هیلاری کلینتون نیست که همسر خطاکارش را بزرگوارانه بخشید. حافظان و مدافعان نظم موجود در هر جای جهان و در هر موقعیتی که باشند از یک الگوی رفتاری پیروی می‏کنند. همسر سعید امامی حتا اگر پیش از این نمی‏دانست حالا پس از گذر از دالان‏های وحشت می‏داند که همسرش چه شغل «شریفی» داشته است اما هیمنه‏ی ایدئولوژی مسلط چنان است که نمی‏توان از حضور و وجودش هویت گرفت و از قوانین آن سربرتافت.

فانتزی جنسی در دوستاقخانه

آنچه که در ایران در مورد رابطه‏ی جنسی از تریبون‏های رسمی تبلیغ و در نهادهای رسمی بازتولید می‏شود، شکلی از تهذیب نفس و رفتاری رواقی‏گونه است. ایدئولوژی مسلط به اعتبار نرینه‏گی‏اش زن را نماد شر و گمراهی می‏داند و این البته تنها در حد گفتار و تبلیغات نمی‏ماند که گردان‏های ویژه‏ی «هدایت به بهشت» ساخته می‏شوند تا با آن دسته از روابط جنسی که چهارچوب‏های رسمی را می‏شکند، برخورد کنند.

چنین است که یک زندگی دوگانه پدید می‏آید. زندگی دوگانه‏یی که سویی از آن پارتی‏های شبانه است و پرشمارترین بازدیدها از سایت‏های پورنوگرافی و سوی دیگر رفتاری که بتواند از دام سرکوبگر نگاهی که چکمه‏های ساق بلند را «تبرج» می‏داند و مانتوهای تنگ و روسری‏های کوتاه را ممنوع می‏کند، برهد. حکومت ایران همواره خودداری و رابطه‏ی رسمی را تبلیغ و ترویج و پاسداری می‏کند. فیلم اعترافات متهمان قتل‏ها اما نشان می‏دهد این زندگی دوگانه حتا در نهادی‏ترین لایه‏های حاکمیت نیز حضور دارد. اعتراف‏گیرنده‏گان نشان می‏دهند که تسلطی وقیح بر پلشت‏ترین فانتزی‏های جنسی دارند و از بذله‏گویی‏های خود به ارگاسم می‏رسند.

هیستری جنسی که نتیجه‏ی مستقیم سیاست‏های حاکمیت است تا درون نگاهبانان امنیت وضعیت موجود رسوخ کرده است و فیلم اعترافات به تمامی چنین شکافی را افشا می‏کند.

کارناوال جنایتکاران

از همان پاییز شومی که با اوج‏گیری دوباره‏ی کشتار نظام‏مند مخالفان حکومت ایران، افکار عمومی مچ قاتلان را گرفت، یک سیاست تبلیغاتی ویژه تلاش کرد تصمیم‏گیری در مورد قتل مخالفان و اجرای ترورهای سیاه را به جریان مشخصی در درون حاکمیت محدود کند. بازداشت عده‏یی از پرسنل وزارت اطلاعات و بعد اعتراف‏گیری از آنان در واقع پرده‏یی از همین نمایشنامه بود که تلاش داشت فهرست قاتلان را در همین مرحله متوقف کند. نمایشنامه‏یی که حتا برخی از مخالفان حکومت نیز در دام آن افتادند و با داستان‏پردازی‏های جیمز باندی به حاکمیت اجازه دادند آن تفکر حذف‏پندار و دیگرستیز را در پس «سونای زعفرانیه» و «کمیته‏های ویژه» پنهان کند. تفکر حذف‏پنداری که از همان روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب حذف خونین و برنامه‏ریزی شده‏ی همه‏ی مخالفان و منتقدان را در دستور کار خود قرار داد.

همان تفکری که در سرتاسر دهه‏ی شصت کشتار مخالفان را در میدان‏های تیر و حسینیه‏های دار پی گرفت و با سازمان دادن جوخه‏های ترور به شکار مخالفان در داخل و خارج کشور پرداخت. هربار البته صحنه‏گردانان و بازیگران این پروژه‏ی سیاه چهره‏های متفاوتی بودند اما آن نمایشنامه‏یی که بعد از پاییز 77 پرداخته شد، هدفش این بود که مسئولیتی را که متوجه همه‏ی پیچ و مهره‏های نظام حاکم بود، پنهان کند. مسئولیتی که متوجه تمام کسانی می‏شود که از تمامی آن جنایت‏ها باخبر شدند و به همکاری با حکومت در هر سطحی ادامه دادند. بیهوده نیست که امروز محسن سازگارا هم ادعا می‏کند از آنچه در زندان‏ها می‎گذشت، بی خبر بوده است. او به خوبی می‏داند چه مسئولیتی متوجه اوست و بنابراین چنین دروغ وقیحانه‏یی به هم می‏بافد.

فیلم اعترافات اما به خوبی مسئولیت کل نظام حاکم را در قتل مخالفان افشا می‏کند. برگزیدن کسانی از میان «خودی‏ها» به عنوان قربانی و واداشتن آنان به چنین اعترافاتی به خودی خود نشان می‏دهد نظم موجود آنگاه که زیر اخیه‏ی جامعه قرار گرفته چگونه دارد برای نجات خود تلاش می‏کند.

فیلم اعترافات به مثابه‏ی دال افشاگر

با وقوع قتل‏های سیاسی پاییز 77 موسوم به قتل‏های زنجیره‏یی ناگهان بسیاری یه یاد آوردند چقدر چهره‎ی سعید امامی برایشان آشنا بوده است. سعید امامی ناگاه در هیبت موجودی ظهور کرد که انگاردر تمامی لحظات زیست ایرانیان حضور داشته است. چربدستان دروغ و دریده‎گی نیز به میدان آمدند تا بر پایه‏ی «اطلاعات موثق» و «منابع مطلع» حضور این چهره‏ی خبیث را پشت تمامی جنایات سال‏های پس از انقلاب ثابت کنند.

فیلم اعترافات اما تمامی رشته‏ها را پنبه کرد. اشتباهات مخالفان را تصحیح و پوآروهای وطنی را افشا کرد. فیلم اعترافات به مثابه‏ی دالی افشاگر ماهیت واقعی نظم مسلط را در تمامی ابعاد آن نشان داد. تهیه‏کننده‏گان فیلم تلاش کردند پروژه‏ی لاپوشانی قتل‏ها را با تهیه و انتشار این فیلم تکمیل کنند اما در موقعیتی متناقض‏نما خود بزرگ‏ترین افشاکننده‏ی بالماسکه شدند. آنها با پای خودشان به آفتاب آمده بودند.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 8:5  توسط هژیر پلاسچی  | 

حس خوبی نبود و بی تعارف نیست. احساس پشت کردن و تنها گذاشتن. چیزی شبیه خیانت بدون رودربایستی. احساس این‏که فرصت قهرمان شدن و قهرمان ماندن را برای همیشه از کف می‏دهی. احساس این‏که دیگر سیاوش نیستی تا جانت را در شعله‏ی گدازنده‏ی آتش به آزمون برده باشی. و این سوال گزنده‏ی بی جواب که پس چه کسی قرار است آنجا، در آن «میدان اصلی مبارزه و مقاومت»، بماند؟

و بعد در ساحت شخصی دل کندن از ریشه، باز کردن تمامی آن گره‏های ریز و بسیار که در طول این همه سال میان جان تو و گوشه گوشه‏ی آن خاک بسته شده است. دل بریدن از آن همه رفاقت بی پروا و دل‏بستگی‏های کوچک فراوان. و این وسوسه‏ی بی‏پیر لعنتی برای شمردن آدم‏هایی که قرار است دیگر نبینی‏شان. نه مگر این‏که حالا داری بازگشتت را به وجود و حضور استبداد مطلقی گره می‏زنی که هنوز در کار مسلط شدن‏تر است؟

آری حس خوبی نبود و نیست هنوز هم. هرچند این هم بود که مگر برای راحت و آرامش است که داری می‏روی؟ مگر می‏روی که «تحصیل علم» کنی و برای خودت کسی شوی؟ نه مگر این‏که حالا می‏توانی بی هیچ لرزش دستی، سیبک گلویت را نشان دهی و بگویی: دیگر به اینجایم رسیده بود؟ مگر هزار حرف ناگفته را نمی‏توانی توی این [...] نقطه‏چین‏ها بگذاری؟ و بزرگ‏تر از همه مگر انتخاب تبعید، انتخابی نبود در امتداد همان زندگی که به مثابه‏ی حیوان سیاسی ارسطویی برگزیده بودی؟ این همان شکافی است که این نوشتار بر بازنمودن آن بنا می‏شود.

در تمام شب چراغی نیست

دریغا که تراژدی زندگی ایرانی ما تنها نقطه‏یی است که شانه به شانه‏ی تراژدی‏های یونانی ایستاده‏ییم. سرنوشت پرومته‏وار ما بر یک مدار چرخیده است و بدبینانه می‏توان حتا سرنوشت تاریخی انسان آرمان‏خواه ایرانی را استثنایی بر قاعده‏ی هگلی تکرار تاریخ دانست که در تمام این تکرر تاریخی، کمدی در کار نبوده و در برابر تراژدی زیست ما قیرین‏تر شده است. که استبداد مدرنیسم تحمیلی اعلاحضرت جای خود را به استبداد تئوکراتیک و مذهبی داد که می‏خواست و می‏خواهد همه‏ی رمه‏گان را به زور روانه‏ی بهشت موعود کند. که اگر میدان تیر چیتگر و قطعه‏ی 33 بهشت زهرا سند جنایت استبداد تاج بر سر است، استبداد نعلین‏پوش تمامی خیابان‏های ایران را میدان تیر کرد و سرتاسر این خاک را به گور بی‏نشان شیار زد.

ماترک جامانده برای ما امیدهای بر باد شده است و دامن دامن کپه‏های خاک و اندام‏های شکنجه شده و جان‏های منهدم شده در بند، انبوه آرمان‏باخته‏گان و در راه مانده‏گان و دست به خود گشوده‏گان که با خاطرات ایام شباب استمنا می‏کنند و فرزندان را از عاقبت شورش بر علیه پدران حذر می‏دهند.

هست البته مقاوت‏های شریفی که با نوک سوزن در حال شکافتن دیوار بلند استبدادند. هستند حتا جنبش‏هایی اجتماعی که دایره‏ی بسته‏ی «فرهیخته‏گان» را شکسته‏اند و راه به جامعه برده‏اند. اینها همه شایسته‏ی احترامی تمام قد و یاری‏های بی‏دریغند اما توهمی که بر اساس آنها دامن زده می‏شود، توهم اعتلای انقلابی جامعه‏ی ایرانی، موجب شده از دیدن اتفاقی که در جامعه‏ی ایران در حال افتادن است، سر باز زده باشیم.

در پس خیال‏های شورانگیز ما «هوشنگ امیراحمدی»، همان که انتشار یک یادداشت از او در روزنامه‏های اصلاح‏طلبان حکومتی فغان حافظان محافظه‏کار حاکمیت را درمی‏آورد، با محمود احمدی‏نژاد نرد محبت می‏بازد. مذاکره با حامیان جهانی حقوق بشر و دموکراسی که می‏خواهند «قدرت متراکم لیبرالی» را به زور بمب و ارتش‏های تا بن دندان مسلح به مردم جهان حقنه کنند، در پس پرده‏های پنهانی در جریان است. و لابد این نباید ربطی داشته باشد به این‏که طرح اقتصادی خانوار زیر پوشش همان شعارهای عدالت‏طلبانه‏ی گوبلزی دارد پیش می‏رود و کسی به روی خود نمی‏آورد این همان طرح دیکته شده‏ی بانک جهانی است که موجب قحطی در آرژانتین شد. و لابد این نباید ربطی داشته باشد به فرمان مقام عظمای ولایت برای خصوصی کردن همه چیز و سپردن اتاق بازرگانی به «محمد نهاوندیان» که از قضا مشاور اقتصادی رییس جمهوری اسلامی و نیز معاون اقتصادی شورای عالی امنیت ملی و البته همان کسی است که چندی قبل دیدارش از آمریکا برای پهن کردن بساط مذاکره از سوی دو دولت درست‏کردار ایران و آمریکا تکذیب شد. و ما باید حواسمان پرت بالماسکه‏ی مدرک جعلی کردان و توهین رحیم‏مشایی به قرآن شود تا نبینیم و ندانیم چه خوابی برایمان دیده‏اند.

از سوی دیگر درست در هنگامه‏یی که مدیریت تمامی نهادهای حکومتی تا سطح مدیران میانه به سپاه واگذار شده، درست در هنگامه‏یی که فرمانده‏های بلند پایه‏ی سپاه پاسداران دائم بر «وظایف داخلی سپاه» تاکید می‏کنند، پایگاه‏های مقاومت بسیج به عنوان میلیشیایی حکومتی که وظیفه‏اش سرکوب داخلی است با سپاه ادغام می‏شود و در غالب ایست بازرسی‏های شبانه و گشت‏های امنیتی به سطح شهر بازمی‏گردد. نهادهای امنیتی جدید راه می‏اندازند و مانور وحشت برگزار می‏کنند.

و باز نگاه کنیم که طرح سرکوب به شکلی مداوم و البته مدون پیش می‏رود. تبعید فعالیت‏های دانشجویی از دانشگاه به اینترنت، محدود کردن شبانه‏روزی و بازداشت دائمی فعالان جنبش‏های اجتماعی تا آنجا که حتا از برگزاری یک نشست خصوصی در خانه‏های شخصی بازمانده‏اند. سرکوب دامنه‏دار، وسیع و خشن جامعه‏ی مدنی در مناطقی که مسئله‏ی اقوام تبدیل به مسئله‏یی جمعی شده است با پیش‏درآمد اعدام یعقوب مهرنهاد، روزنامه‏نگار بلوچ و صدور احکام اعدام و زندان‏های بلند مدت برای کردها و ترک‏ها و عرب‏ها. جلوگیری از برگزاری مراسم سالگرد احمد شاملو و عر و تیزهای حکومتی برای کانون نویسنده‏گان ایران. احضار ده‏ها نفر به نهادهای امنیتی سرکوب در ارتباط با مراسم خاوران و ممانعت جدی از برگزاری مراسم تا شکستن شیشه‏ و کندن پلاک اتوموبیل‏ها. جلوگیری از برگزاری یادمان‏های خصوصی برای قربانیان دهه‏ی شصت و هجوم به خانه‏ی خانواده‏ها، شکستن شیشه‏ی پنجره‏ها و پاره کردن عکس‏ها، همه و همه از عزم راسخ و برنامه‏ریزی شده‏یی خبر می‏دهد که حکومتیان برای سرکوب به خیابان آمده‏گان دارند. آنها دارند کمربندهایشان را برای سرکوب سفت می‏کنند.

در این سوی ماجرا اما جامعه‏ی سترون به کار خود مشغول است. جامعه‏یی که هنوز سری را که درد نمی‏کند دستمال نمی‏بندد و هنوز سیاست‏ورزی برایش پدر و مادر ندارد. جامعه‏یی بیگانه با مفهوم مقاومت. دو قدم‏انداز آن سوتر از وبلاگ‏ها و سایت‏های انقلابی چنین جامعه‏یی چشم در چشم ما ایستاده است. نیشتر زدن به توهم‏آفرینی‏های مد روز و حماسه‏سازی‏های پر طمطراق در باب اعتلای انقلابی جامعه البته می‏تواند تاوان سنگینی داشته باشد. آنان که کاسبکارانه از جنبش‏های وسیع اجتماعی سخن می‏گویند و کنفرانس برگزار می‏کنند برای حفاظت از کرسی‏هایشان در بالانشین این بادکنک‏های سرخ، چنگ و دندان نشان خواهند داد. یا این وجود گذر از توهم در چنین شرایطی خود کنشی رادیکال است.

سپیده‏دم با دست‏هایمان بیدار می‏شود

در چنین شرایطی است که اتخاب تبعید، به عنوان گزینه‏یی در میدان عمل سیاسی، گزینه‏یی هنوز موجود است. انتخابی فردی با احتساب این مسئله‏ی مهم که در کجای زمین مفیدتر خواهی بود. انتخابی فردی که قابلیت تبدیل شدن به انتخابی جمعی را دارد. قصدم البته برساختن یک استراتژی یا حتا تاکتیک جمعی از تبعید نیست. چنین تلاشی برای نسخه‏پیچی‏های قبیله‏یی بیهوده است و درست به اندازه‏ی «استراتژی سکوت» آن دوست نولیبرال مفرح خواهد بود که ماه‏ها در مورد لزوم به کار بستن استراتژی سکوت سخن گفت تا استراتژی جدیدتری به ذهنش رسید.

هرچند انتخاب تبعید می‏تواند قمار تلخی باشد که تو بازنده‏ی آن باشی، با این همه حذف تبعید از گزینه‏های قابل انتخاب برای یک فعال سیاسی یعنی تهی کردن تبعید از محتوای سیاسی خود. یعنی صحه گذاشتن بر همان فرهنگی که در طول این همه سال هم از سوی سیستم مسلط جهانی و هم از سوی استبداد داخلی گسترده شده است. و دریغا که ما نیز در تمام این سال‏ها هم‏دست آنها بوده‏ییم.

اگر سیستم مسلط جهانی با فرستادن یک شهردار سبز یا یک نماینده‏ی مجلس صورتی به آکسیون‏های ما تبعیدیان ایرانی دل ما را خوش می‏کند و با سران جمهوری اسلامی به معامله می‏نشیند. اگر سیستم مسلط جهانی برای چشم‏های ما بیانیه‏های طویل و قطعنامه‏های شدید صادر می‏کند و در پشت پرده‏ها ابزار سرکوب و کشتار را به حاکمان ایران می‏فروشد. اگر سیستم مسلط جهانی می‏خواهد که ما دلمان را به آکسیون‏های چند ده نفره خوش کنیم تا احساس کرده باشیم کاری کرده‏ییم و چنین تبعید و تبعیدی را اخته می‏کند، استبداد داخلی ما نیز بر طبل تبلیغاتی می‏کوبد که تنها کار آن تثبیت این فرهنگ است: آن کسی که از مرزهای ایران خارج شد، یک جنازه‏ی متحرک، یک مرده‏ی سیاسی است.

برخورد شیعی ما با تبعید نیز به بازتولید گفتمان مسلط انجامیده است. ما هم با تبدیل تبعید به امری مذهبی آن را از محتوای سیاسی خود تهی کرده‏ییم. چنین است که انتخاب تبعید با عذاب وجدان‏های دردناک و حقارت‏های غریب آمیخته است و تبعیدی در تبعید به جای باور نقش خود به عنوان تبعیدی، به جای گشودن روزنه‏های جدید برای فعالیت‏های به واقع اثرگذار رو به ایران، به جای ایجاد پیوندهای مستحکم و متقابل و مفید با نیروهای مترقی و رادیکال در سطح جهان، تنها به دنبال ارتباط با «بچه‏های داخل» است تا از این ارتباط مدالی بر سینه‏ی خود بیاویزد و یا در سویه‏ی دیگر همین بازی، سفت و سخت هر ارتباطی با داخل و هر حضوری در جامعه‏ی ایران را نشانه‏ی وابستگی به استبداد حاکم جلوه می‏دهد. باید از این نقش مخرب «داخل» در فرهنگ تبعیدی اسطوره‏زدایی کرد.

در تجربه‏ی تاریخی جهان نمونه‏های پیروزمندی از تبعید بوده است. تبعیدیان فرانسه‏ی مارشال پتن، تبعیدیان اسپانیای ژنرال فرانکو، تبعیدیان آلمان هیتلری، تبعیدیان شیلی ژنرال پینوشه و حتا تبعیدیان ایران پهلوی دوم همه و همه آنگاه تجربه‏های موفقی بودند که تبعید را درست به مثابه‏ی آنچه به واقع هست، به مثابه‏ی عمل سیاسی درک کردند. می‏توان بر بسیاری از تناقض‏های موجود در این نوشتار انگشت گذاشت. می‏توان از لزوم ماندن و مقاومت کردن سخن گفت. می‏توان از تغییر زمانه حرف زد. می‏توان آن را به مثابه‏ی تئوریزه کردن وحشت دید. این تناقض‏ها در متن این نوشتار موجود است. در واقع این همان شکافی‏ست که این نوشتار برای دست گذاشتن بر آن نوشته شده است نه برای پوشاندن آن. درست مانند خود پناهنده که به تعبیر جورجو آگامبن، شکاف مفهوم دولت _ ملت را افشا می‏کند و حقوق پناهندگی که شکاف «حقوق بشر» را.

این تناقض‏ها وجود دارد اما تکلیف این «حیات برهنه» دست کم باید با خودش روشن باشد. اینجاست که می‏توان نوشت وظیفه‏ی ما تبعیدی‏ها، شورش بر علیه وضعیت موجود سپهر تبعید است تا از ادغام تبعید در ساختار نمادین جلوگیری کرده باشیم. ما باید بتوانیم میدان مبارزه و مقاومت را به اندازه‏ی یک جهان گسترده کنیم. ما شهروندان جهان نیستیم. ما تبعیدیان وطنی هستیم که از آن ماست و آن را باز پس خواهیم گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 4:7  توسط هژیر پلاسچی  | 

 

در حاشیه‌ی حوادث دانشگاه زنجان

وقتی در گفتگوی یکی از دانشجویان دانشگاه زنجان با رادیو برابری روایت جمعیتی چند صد نفری را شنیدم که در هنگامه‌ی برپایی جشن سازش در سالن ورزش، سرخورده و مغموم پشت درهای سالن ایستادند و برخی از ایشان به گریه نشستند، خاطره‌یی تلخ و جانکاه در پیش چشمانم جان گرفت.

عصر روز دوشنبه، 22 تیر ماه 1378 و در چهارمین روز تحصن‌های اعتراضی در پی حمله به کوی دانشگاه تهران، اعضای دفتر تحکیم وحدت که در همه‌ی روزهای گذشته سعی می‌کردند هدایت اعتراضات مردمی ـ دانشجویی را در دست داشته باشند، اختیارات خود را به شورای منتخب متحصنین واگذار کردند. این تغییر البته به حکم رعایت اقتضائات دموکراتیک انجام نگرفت بلکه به این دلیل انجام شد که دفتر تحکیم وحدت دیگر توانایی هدایت اعتراضات را به کلی از دست داده بود. آنان تحت فشار اصلاح‌طلبان حکومتی می‌خواستند اعتراضات را تمام کنند و چنین نیز کردند.

در حالی که تریبون به طور مرتب اعلام می‌کرد از فردا هیچ تحصنی در کار نیست و در شرایطی که معترضین حاضر در دانشگاه در جنگ و گریز برای حفظ کنترل درهای دانشگاه تهران بودند، از دانشجویان خواسته شد از درهایی که هنوز قابل تردد است خارج شوند. عجیب بود که چرا یگان ویژه‌ی ضد شورش، نیروهای امنیتی و چماقداران هدایت شده‌ی موسوم به «گروه‌های فشار» درست در همان روزی در صحنه حاضر شدند که تریبون رسمی دفتر تحکیم وحدت خواستار پایان تحصن‌های زنجیره‌یی اعتراضی بود. آنچه که دلیل این هم‌زمانی بوده است البته هنوز معلوم نیست. باید اسناد و مدارک مذاکراتی که در بالاترین مراجع قدرت در حال انجام بود به دست آید تا معلوم شود چه اتفاقی رخ داده بود. اما مسلم است که حاکمیتِ در موضع ضعف قرار گرفته اینک تصمیم داشت تعرض کند و این البته به این دلیل بود که اصلاح‌طلبان حکومتی و پدران معنوی دفتر تحکیم وحدت در میان ایشان که تئوری «فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا» راهنمای عملشان بود هم دیگر ادامه‌ی تحصن را صلاح نمی‌دانستند.

حاکمیت برای حفظ خود یکپارچه شده بود و می‌توان حدس زد که اعضای دفتر تحکیم وحدت تحت چه فشاری بوده‌اند تا «بساط» تحصن را جمع کنند. تا اینجای ماجرا اما مسئله‌یی نیست و یا لااقل اگر باید یقه‌ی کسی را گرفت و از او خواست که پاسخ بدهد، یقه‌ی آهاری اصلاح‌طلبان حکومتی در دولت و مجلس و احزاب پدرفرموده‌ی اصلاح‌طلب مناسب‌تر و واجب‌تر است.

اصلاح‌طلبان حکومتی که در روزهای اول آغاز تحصن‌های اعتراضی لابد برای «چانه‌زنی در بالا» سخنرانی‌های آتشین می‌کردند و در روزنامه‌هایشان لحظه به لحظه‌ی تحصن‌ها را گزارش می‌دادند به ناگه عقب نشستند و دانشگاه را رها کردند تا دریده شود. آنها البته تلاش کردند بازوی اجرایی‌شان در دانشگاه را که هنوز تا فصل دوری از قدرت چند سالی فاصله داشت، از گزند بلا برهانند و چنین کردند.

نتیجه‌ی چنین رفتاری را امروز همه‌ی ما می‌دانیم. هیچ‌کس به دلیل حمله به کوی دانشگاه محکوم نشد و انگار حمله‌کنندگان به یکباره از آسمان فرود آمده و بعد از انجام «وظیفه» غیب شده بودند. نیروهای امنیتی در اطراف کوی دانشگاه و دانشگاه تهران کمین‌های دنباله‌داری ترتیب دادند تا هر کسی را که به نظر «مشکوک» می‌آمد بازداشت کنند. بسیاری از دانشجویان و شرکت‌کنندگان در تحصن‌های اعتراضی روانه‌ی بند شدند و آنانی که دورترین نسبت‌ها را با کل مجموعه‌ی حاکمیت به خصوص اصلاح‌طلبان حکومتی داشتند، تحت فشار قرار گرفتند تا با اعتراف به «هدایت اغتشاشات» جلوی ضربه خوردن مجموعه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی و نیز دفتر تحکیم وحدت به مثابه‌ی بازوی اجرایی ایشان در دانشگاه گرفته شود. قاتل تنها کشته‌ی رسمن اعلام شده‌ی حوادث کوی دانشگاه تهران، عزت ابراهیم‌نژاد هنوز ناشناخته مانده است. شورای منتخب متحصنین بعد از چندی تحت فشار همان مراجع قدرت اعلام انحلال کرد و کمیته‌ی تحقیق و تفحصی که تنها عطیه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی به جنبش دانشجویی بود با انتشار گزارشی ابتر، نیمه‌کاره و دروغ‌پردازانه قضیه را به نفع مجموعه‌ی حاکمیت فیصله داد.

و اما آن تصویر دردآور در همان دوشنبه‌ی کذایی در ذهن من ثبت شد. در آن هنگامه‌یی که اعلام شد همه دانشگاه را ترک کنند، در همان لحظات اولیه برخی از سران دفتر تحکیم وحدت که لابد از پشت پرده بیش از ما خبر داشتند درون آمبولانس‌هایی که برای انتقال مجروحین به درون دانشگاه آمده بود، مخفی شدند و هنوز هم دانسته نشده است که چگونه از میان آن همه نیروی امنیتی و ضد شورش که دانشگاه تهران را در محاصره‌ی خود داشتند، گذشتند. ما، جمع پراکنده‌ی کوچکی در درون دانشگاه گرفتار آمده بودیم و تنها در شمالی دانشگاه تهران در کنترل دانشجویان مانده بود. دیگر چیزی برای مقاومت باقی نمانده بود. دانشگاه در مقتل مصلحت‌اندیشی‌های متسامح و متساهل اصلاح‌طلبان حکومتی ذبح شده بود. آن جمع کوچک از در شمالی خارج و در خیابان‌های اطراف دانشگاه پراکنده شد. بسیاری از ما همان شب در حالی که گنگ و سرخورده دربه‌درِ کوچه پس کوچه‌های اطراف دانشگاه بودیم، بازداشت شدیم و برخی توسط مردمی که از آن منطقه گذر می‌کردند نجات یافتیم. خود من بعد از سه بار بازداشت و رهایی که به واقع شبیه معجزه بود، توسط جوانانی که هنوز هم نمی‌دانم چه کسانی بودند اما از بوی تند عرق و ساک‌های ورزشی‌شان می‌شد حدس زد از باشگاهی ورزشی روانه‌ی خانه‌اند، از مخمصه‌ی محاصره خارج شدم تا دو هفته بعد و این‌بار به عنوان یکی از رهبران «اغتشاشات» بازداشت شوم. تصویر آن گریه‌های یأس‌آور پشت در سالن ورزش دانشگاه زنجان من را به یاد تصویر آن دربه‌دری‌های جانکاه در کوچه پس کوچه‌های اطراف دانشگاه تهران انداخت.

در دانشگاه زنجان چه گذشت؟

قصد تجاوز حسن مددی، معاون دانشجویی دانشگاه زنجان به یک دختر دانشجو، که درست به اندازه‌ی خود تجاوز کثیف و نکبتی و نفرت‌آور است، سرآغاز سلسله تجمع‌هایی شد که طی آن دانشگاه زنجان به میدان اعتراض آمد.

در فصلی که حاکمیت گمان می‌کرد با سرکوب و تعقیب و تعلیق و اخراج فعالان دانشجویی، دانشگاه را برای همیشه وادار به سکوت کرده است، دانشگاه زنجان در کنار پاره‌یی دانشگاه‌های معترض دیگر مانند سهند تبریز و دانشگاه شیراز و تربیت معلم کرج و بوعلی سینای همدان به مثابه‌ی خونی در رگ‌های خشکیده‌ی فعالیت‌های دانشجویی به میدان آمد.

دانشجویان دانشگاه زنجان در اعتراض به آدمی‌ستیزانه‌ترین رفتار مدیریت تحت امر دولت «اصولگرا» و برای دفاع از حرمت دانشگاه دست به تحصن زدند و دانشگاه را به تسخیر خود درآوردند.

خواسته‌های دانشجویان معترض را می‌توان دو دسته دانست. اول: خواسته‌هایی چون «تعلیق دو روزه‌ی امتحانات دانشگاه و تعلیق موقت روزهای آتی در صورت ادامه‌ی تحصن» و یا «برکناری بی قید و شرط حسن مددی» که در طول تحصن و خودبه خودی متحقق می‌شد. طبیعی بود که در آن هنگامه‌یی که هزاران دانشجوی دانشگاه زنجان، دانشگاه را در اختیار خود گرفته‌اند و هیچ‌کس حق ورود به محیط دانشگاه را ندارد، امتحانی در کار نباشد و نیز معاون دانشگاه که فیلم رسوایی ننگ‌آورش در تمامی شبکه‌های اینترنتی و ماهواره‌یی پخش شده است دیگر نتواند به دانشگاه بازگردد.

و دوم: خواسته‌هایی چون «مخفی ماندن هویت دختر قربانی حادثه‌ی غیراخلاقی شنبه، 25/3/87 و عدم پیگرد قانونی چه در دانشگاه و چه در مراجع قضایی»، «پایان گرفتن برخوردهای حراست با دانشجویان در محیط دانشگاه و خوابگاه‌ها و تعویض رییس حراست»، «بررسی مجدد همه‌ی پرونده‌های کمیته‌ی انضباطی در دوره‌ی دبیری حسن مددی»، «پایان گرفتن برخوردها با تشکل‌ها و کانون‌ها و نشریات دانشگاهی و قومیتی» و تاکید بر این‌که «به هیچ عنوان برخوردی با متحصنین چه در طول دوران تحصن و چه پس از آن صورت نگیرد». خواسته‌هایی که حتا تحقق برخی از آنها پیروزی بزرگی برای دانشجویان محسوب می‌شد. دانشجویان دانشگاه زنجان این فرصت را داشتند که علاوه بر بازگشایی تشکل‌ها و نشریه‌های توقیف شده‌ی خود یک فرصت دیگر برای بازگشت دانشجویانی که به دلایل سیاسی و نیز به بهانه‌های «اخلاقی» اخراج و تعلیق شده‌اند، فراهم آورند. آنها می‌توانستند با بهره‌گیری از تحمیل خواسته‌هایشان به وزارت علوم پرونده‌ی دانشجویانی را که معاون متخلف دانشگاه در مقام دبیر کمیته‌ی انضباطی موجبات اخراج و تعلیق آنان را فراهم آورده است، زیر نظر نگاه حساس شده‌ی رسانه‌های جمعی و نهادهای مردم‌پایه بازخوانی کنند و نشان دهند که مدیریتی از آن دست که حالا چنین رسوا شده، چگونه با اعمال سلیقه‌های شخصی و سیاسی به سرکوب فعالان دانشجویی پرداخته است.

از همه مهم‌تر آنان می‌توانستند با دفاع از امنیت دختری که شجاعانه و بی هراس از آنچه می‌توانست «رسوایی» و «بدنامی» تلقی شود، اخاذی جنسی معاون دانشگاه زنجان را افشا کرده بود، در واقع از نوعی «رفتار» انسانی و اعتراضی دفاع کنند. و نیز با حفظ امنیت دانشجویانی که در جمعیتی چند هزار نفری در تحصن‌های اعتراضی شرکت کردند، موجب شوند بدنه‌ی دانشگاه طعم پیروزی بدون پایانی تراژیک را بچشد. آنان می‌توانستند موجب شوند بدنه‌ی دانشگاه با فعالان دانشجویی آشتی کند تا «جنبش دانشجویی» بتواند به واقع تبدیل به «جنبش» شود.

این همه اما نشد و از همه بدتر دختر افشاگر آن حادثه بازداشت شد چرا که اعضای شورای تحصن متشکل از نمایندگان بسیج دانشجویی، انجمن اسلامی و شورای صنفی دانشگاه زنجان تحت هدایت پاره‌یی از اصلاح‌طلبان حکومتی و به طور مشخص سعدالله نصیری، نماینده‌ی وابسته به حزب اعتماد ملی زنجان در مجلس هشتم و نیز شیخ رحمت‌الله بیگدلی، مسئول این حزب در استان زنجان تن به سازش دادند. آنها در شرایطی اعلام می‌کردند کلیه‌ی خواسته‌های دانشجویان پذیرفته شده است و دانشجویان را در ضیافت سازش به شادی می‌خواندند که از میان خواسته‌های آنان تنها برکناری مددی تحقق یافته بود.

خود آیا به دو حرف تاب‌تان هست؟

پس از تجمع 30 مهر 1386 در پلی‌تکنیک، مهدی عربشاهی، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و از قضا دانشجوی سابق دانشگاه زنجان در مطلبی با عنوان «درباره‌ی ضرورت رعایت اخلاق سیاسی» به رفتار بخشی از فعالان چپ دانشجویی که آن را «غیر اخلاقی» می‌دانست، اعتراض کرد.

من نیز در پاسخی با عنوان «ما از پی رد پای باد نمی‌رویم» تلاش کردم ابتدا نشان دهم که پاره‌یی از آن رفتارها به تعبیر عربشاهی غیراخلاقی و به تعبیر من غیردموکراتیک نیست و بعد هم با پذیرفتن پاره‌ی دیگری از انتقادها اول توضیح بدهم که چرا دوستان دفتر تحکیم وحدت نمی‌توانند ادعای دفاع از رفتارهای «اخلاقی» را داشته باشند و بعد هم توضیح دهم که چنان اعمالی تنها از سوی یک طیف از نیروهای چپ دانشجویی انجام شده وکسی حق ندارد به سبب رفتار فعالان یک طیف مشخص، همه‌ی نیروهای چپ را مورد نقد قرار دهد. بعد از این بود که تلاش کردم توضیح دهم جدال‌هایی از این دست، جدال بر سر جنبشی ناموجود است که هیچ اثری از حضور بدنه‌ی دانشگاه در آن دیده نمی‌شود.

اینک اما عملکرد سازشکارانه‌ی اعضای انجمن اسلامی دانشگاه زنجان درست در زمانه‌یی به جنبش دانشجویی ضربه زده است که یک دانشگاه و هزاران دانشجو در مقابل قدرت حاکم ایستاده بود.

در این میان البته حساب اعضای بسیج دانشجویی به عنوان نهاد حامی وضعیت موجود در دانشگاه‌ها روشن است و تکلیف اعضای سازشکار شورای صنفی را نیز خود دانشجویان اگر بخواهند روشن خواهند کرد. اما گمان می‌کنم اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در مقابل عملکرد بخشی از نیروهای زیرمجموعه‌شان باید پاسخگو باشند و در مورد آنچه که در دانشگاه زنجان رخ داده است، توضیح دهند. نمی‌توان با شعار دادن و پنهان شدن پشت اخبار دروغین آنچه را که در واقع رخ داده است، پنهان کرد.

آنانی که سنگ رفتارهای «اخلاقی» را به سینه می‌زدند باید توضیح دهند که در مقابل تکه پاره شدن پلاکاردهای فعالان دانشجویی چپ دانشگاه زنجان از سوی اعضای انجمن اسلامی چه برخوردی خواهند داشت؟

آنها باید پاسخ دهند آیا تبلیغ و لجن‌پراکنی اعضای انجمن اسلامی بر علیه فعالان چپ دانشگاه زنجان برای پوشاندن نتیجه‌ی فضاحت‌بار عملکرد خودشان را «اخلاقی» می‌دانند؟

آنها باید پاسخ دهند چگونه رفتار اعضای انجمن در سپردن سرنوشت تحصن هزاران دانشجو به دست اصلاح‌طلبان حکومتی و تازه یکی از محافظه‌کارترین جناح‌های آن را توجیه می‌کنند؟

آنها باید پاسخ دهند نتیجه‌ی سرخوردگی دانشجویانی که چندین روز زیر تیغ آفتاب و در تاریکی و سرمای دانشگاه بیابانی زنجان پای تحصن ایستادند چگونه داده خواهد شد؟

آنها باید پاسخ دهند ابتر کردن اعتراضات دانشجویی توسط اعضای انجمن اسلامی دقیقن به نفع چه کسانی تمام شده؟ و نقش اعضای انجمن اسلامی در انجام این خدمت به نهادهای سلطه تا چه اندازه آگاهانه بوده است؟

آنها باید پاسخ دهند چرا در جلسه‌یی که اعضای انجمن اسلامی جشن سازش برپا کرده بودند و با امضا گرفتن از دانشجویان تلاش می‌کردند عملکرد سازشکارانه‌ی خود را توجیه کنند، اجازه نداده‌اند دانشجویانی که مخالف پایان دادن به تحصن بوده‌اند، و از جمله دانشجویان چپ دانشگاه زنجان سخن بگویند؟ و این شکل از رفتار تا چه اندازه «اخلاقی» است؟

آنها باید پاسخ دهند اینک که در پی سازش شیادانه‌ی اعضای انجمن اسلامی و در نتیجه، بازداشت دختری که اخاذی جنسی مددی را افشا کرده بود دیگر هیچ دختری جرات نخواهد کرد اعمالی این چنین را افشا کند، چقدر احساس «پیروزی» می‌کنند؟ و آیا هنوز مدعی می‌شوند که همه‌ی خواسته‌های دانشجویان پذیرفته شده است؟

و بیش از همه بسیار دوست دارم بدانم اگر یکی از آنها را در مقابل دختری که چند روز را در سلولی لابد نمور در بازداشتگاه گذراند، قرار دهند چه پاسخی برای گفتن دارد؟

در همان مطلب «ما از پی رد پای باد نمی‌رویم» نوشته بودم: «ما چپ‌ها، لااقل بخشی از ما چپ‌ها بر اساس باورهایمان و نه برای خوشامد دوستان تحکیم وحدت، می‌توانیم پیکان انتقاد را به سمت اردوگاه چپ بچرخانیم اما آیا عربشاهی و دوستان لیبرال توان این را دارند که لبه‌ی تیز نقدشان را به سوی اردوگاه راست بگردانند؟» و این البته هنوز پرسشی باقی‌ست که پاسخ نگرفته است.      

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:8  توسط هژیر پلاسچی  | 

راست‌های ایرانی سال‌هاست این تلقی مسلط را گسترش می‌دهند که سرتاسر تاریخ ایران از سال 1320 تاکنون، متاثر از حزب توده‌ بوده است و از قضا حق با آنهاست. مشکل درست از آنجایی آغاز می‌شود که این روایت راست‌کیش از تاریخ، همه‌ی مصائب دیروز و امروز را با نگاهی «دائی جان ناپلئونی» و پارانویایی هیستریک متوجه تاثیری می‌کند که این حزب از خود بر جای گذاشته است. برای اردوگاه راست ایرانی، انتقاد از حزب توده به مثابه‌ی فرار به جلو در خدمت لاپوشانی انفعال، دریوزگی، بزدلی و فرصت‌طلبی‌های راست ایرانی در بزنگاه‌های تاریخی است.

حزب توده اما منظره‌یی است با زشتی‌ها و زیبایی‌های توأمان. این مطلب ولی در نقد یا دفاع از حزب توده نوشته نشده است بلکه سعی دارد با نگاهی به وضعیت امروز بخشی از عملکرد حزب توده را تشریح کند و نیز درست به نقد همان بخش از عملکرد حزب توده بنشیند.

جز باد هیچ به کف اندر نبود

حزب توده‌ی ایران پس از شکست تاریخی 28 مرداد 1332 دیگر هیچگاه نتوانست به دوران اوج قدرتش در دهه‌ی بیست بازگردد. دوران طلایی و فرخنده‌یی که حزب توده گسترده‌ترین و مترقی‌ترین حزب موجود در ایران بود. با این همه حزب توده در روز کودتای 28 مرداد نیروهایش را در خانه نگاه داشت نه به این دلیل که توافقی پنهانی میان انگلستان و آمریکا و شوروی در میان بود، نه به این دلیل که قصد داشت به دولت مصدق خیانت کند، و نه به دلایل افسانه‌یی دیگری که روایت راست‌کیش تاریخ سال‌هاست آن را تکرار می‌کند تا بزدلی خود را در روز کودتا بپوشاند. دلیل بی‌عملی حزب در روز کودتا این بود که حزب توده از اساس حزبی نبود که برای انقلاب آمده باشد.

حزب توده در زمانه‌یی متولد شد که انقلابی‌گری چپ در چنبره‌ی فترت گرفتار آمده بود. آخرین رهبران انقلابی یا چون کارل لیب‌کِنِشت و رزا لوکزامبورگ بر سنگفرش‌های آلمانی با جمجمه‌یی از هم پاشیده جان سپرده بودند، یا چون آنتونیو گرامشی گرفتار زندان فاشیستی شده بودند و یا در تصفیه‌های استالینی از دم تیغ گذشته بودند. عصر سلطه‌ی استالینی بر چپ جهانی آغاز شده بود و این استالین بود که می‌گفت: «انترناسیونالیست کسی است که حاضر است بی چون و چرا و بدون تزلزل و بدون قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی دفاع کند. زیرا هر کس که خیال می‌کند از انقلابی جهانی بدون اتحاد جماهیر شوروی یا به رغم آن دفاع می‌کند، علیه انقلاب اقدام می‌کند و ناگزیر به اردوی دشمنان انقلاب درمی‌غلتد.»

اتحاد جماهیر شوروی سرمست از فتوحات جنگ جهانی دوم و اشغال نیمه‌ی شرقی اروپا که با دولت‌های دست‌نشانده و کمونیست‌های سر به راه آذین شده بود و نیز در هراس از بمب‌های اتمی آمریکا که به عنوان قدرت هژمونیک جهان سرمایه از دل خاکسترهای جنگ جهانی دوم به کار سر کشیدن بود، مایل بود فتیله‌ی انقلاب را پایین بکشد تا مبادا جایی مجبور شود با قدرت اتمی شاخ به شاخ شود. چنین بود که آن بخشی از انقلابیون جهان چون فرقه‌ی دموکرات آذربایجان و کمونیست‌های یونان که هنوز در سر سودای انقلاب سرخ داشتند و چشم امید به یاری‌های شوروی به عنوان اولین پایگاه جهانی پرولتاریای انقلابی بسته بودند، قربانی شرایطی شدند که بقای دولت حزبی تزارهای سرخ کرملین به حفظ آن گره خورده بود.

چنین بود که از آن پس احزاب کمونیست جهان، و نیز حزب توده‌ی ایران، در بهترین حالت تلاش می‌کردند به عنوان نمایندگان چپ در جامعه، چند کرسی پارلمانی به دست بیاورند، دولت‌های راست را با افشاگری و انتقادهای خود تحت فشار بگذارند، در جهت گسترش تامین اجتماعی و احقاق حقوق فرودستان تلاش کنند و در آرمانی‌ترین شکل وارد دولت‌های ائتلافی چپگرا شوند. و البته در کنار همه‌ی اینها «بدون تزلزل و بدون قید و شرط» از منافع اتحاد جماهیر شوروی دفاع کنند تا برادری انترناسیونالیستی خود را به اثبات برسانند.

دولت‌های غربی و غربگرا نیز از این همه بی اطلاع نبودند چنین بود که دست به سرکوب خونین چپ نزدند چرا که دیگر چپ، خطری انقلابی نبود. افسانه‌ی هراس دربار ایران از حزب توده آنگاه آشکار می‌شود که در بهترین موقعیت سرکوب، در حالی که ترور شاه در 15 بهمن 1327 و بعد تصویب انحلال حزب توده در مجلس بهترین موقعیت را برای برچیدن یکباره‌ی تشکیلات حزب به حاکمان می‌داد. در حالی که تقریبن تمامی رهبران شناخته شده‌ی حزبی در پی ماجرای ترور شاه بازداشت شده بودند و می‌شد با یک چرخش قلم آنها را به بهانه‌ی توطئه علیه جان شخص اول مملکت به جوخه‌ی آتش سپرد، سرکوب در نقطه‌یی متوقف شد و تشکیلات حزب در تمام آن سال‌ها تا کودتای 28 مرداد به شکل نیمه علنی ـ نیمه مخفی به حیات خود ادامه داد.

جهان اما چنین نماند. انقلاب زردهای سرخ در چین نشان داد که هنوز انقلابی‌گری چپ می‌تواند از جایی سربر کشد. و البته کشف سازمان نظامی حزب نیز هراس به جان دربار انداخت تا سرکوب همه جانبه و اعدام اعضای حزب را آغاز کند. همان‌طور که نظامیان جهان، پشتیبانی شدند تا زیر نظر جلادهای شناخته شده‌یی چون گریدی و کیسینجر، هر گاه حزبی چپگرا بخواهد از خط قرمز عبور کند و دمی به خمره‌ی انقلابی‌گری بزند، جوی خون راه بیندازند.

احزاب کمونیست جهان، و نیز حزب توده‌ی ایران، هرگاه با سرکوبی چنین روبه‌رو ایستادند بلافاصله به احزابی تبدیل شدند در تبعید اروپای شرقی تا با آب مقدس رفرمیسمی که در اولین پایگاه پرولتاریای انقلابی تولید می‌شد، غسل تعمید داده شوند. آنان اگر پیش از این در بین‌الملل‌های کمونیستی می‌آموختند «چگونه انقلاب کنند»، اینک باید درس جدیدی می‌گرفتند. و طنز تاریخ بود شاید که این درس درست در کشوری به آنها داده می‌شد که برای اولین بار انقلابی‌گری چپ در خاک آن از روی صفحه‌ی کاغذ به متن جامعه کشیده شد. در کشوری که قرار بود «کشور شوراها» باشد به کمونیست‌های جهان می‌آموختند «چگونه انقلاب نکنیم.»

آن‌که هنوز زنده است نگوید: «هرگز»

شبح انقلاب اما به خواست کرملین نشسته‌گان از چراغ جادو بیرون نیامده بود تا به خواست و اراده‌ی آنان اسیر شود. در گوشه‌های جهان نسلی در کار سربر کشیدن بود که رویای انقلاب سرخ را در سر می‌پروراند. چنین بود که صدای گلوله‌ها و فریادهای جوانان شورشی، خواب خوش جهانی را که می‌رفت عرصه‌ی معامله‌ی پنهان و آشکار انقلابیون دیروز با جلادان هنوز شود بر هم زد. آنها آمده بودند تا نشان دهند «آنچه ثابت و پابرجاست، ثابت و پابرجا نیست.»

این شورش درست همان‌طور که باید می‌بود با گذر از شوروی آغاز شد. و گذر از شوروی به گذر از احزاب کمونیست، و نیز حزب توده‌ی ایران رسید. جوانان شورشی دیگر از روی سرمشق «مسائل سوسیالیسم» و بولتن‌های حزبی نمی‌نوشتند. آنان می‌خواستند با مغز خودشان فکر کنند و با پاهای خودشان راه بروند.

در این گوشه‌ی جهان، شورش جوانان در قالب حضور و ظهور جنبش فدایی وارد عرصه‌ی نمادین شد. درست به همین دلیل بود که تئوریسین‌های نسل اول جنبش فدایی، بیژن جزنی، امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده فقط همان را نوشتند که درست می‌دانستند و نخواستند که با اتکا به آیه‌آوری‌های مهوع از لابه‌لای جملات مارکس و انگلس و لنین و استالین و تازگی‌ها مائو، درستی نظراتشان را ثابت کنند. آنها اما زنده نماندند تا آنچه را آغاز کرده بودند به انجام برسانند. امیرپرویز پویان در 3 خرداد 1350 در نبرد مسلحانه‌ی خیابان نیروی هوایی جان باخت، مسعود احمدزاده در 11 اسفند 1350 تیرباران شد و بیژن جزنی در زندان ماند و نوشت تا در فروردین 1354 دزدانه در تپه‌های اوین به قتل برسد. و فاجعه درست از همین جا بود که آغاز شد. اینک با دلی چرکین و احترامی تمام قد به مرگ فدایی حمید اشرف و حمید مومنی باید نوشت: همان‌گونه که حمید اشرف در عرصه‌ی عمل سیاسی جنبش فدایی را در چهارچوب‌های سانترالیسم «سازمان» که شد نام رسمی جنبش، دچار اختگی کرد، حمید مومنی نیز با نوشتن کتاب‌ها و جزوه‌هایی پر از آیه‌های زمینی پویایی نظریه‌ی فدایی را از آن گرفت.

زمان به ریشخند ایستاده است

انقلاب 57 که از راه رسید درهای زندان‌ها باز شد و تبعیدیان به وطن بازگشتند. آنهایی که هنوز در خانه‌های مخفی بودند به خیابان آمدند و دفاتر رسمی با تابلوهای بزرگ و ارگان‌های علنی برپا شد. هرکس توشه‌یی را که در سال‌های مبارزه با رژیم پهلوی اندوخته بود به داو گذاشت و جامعه‌ی سیاسی شده در رفتار خود این اندوخته‌ها را به قضاوت نشست. «سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران» آنگاه که ساواک میکده را به دفتر خود بدل کرد اندوخته‌یی حماسی داشت تا او را در زمانی اندک به وسیع‌ترین تشکل چپ ایران بدل کند. اندوخته‌یی سرشار از بوی خون و آتش و باروت، با پوسترهای تمام قد یاران از دست رفته‌یی که زندگی و مرگشان تن به افسانه می‌زد. و این البته کمترین مهربانی تاریخی بود که می‌شد از مردم رها شده انتظار داشت.

توده‌یی‌ها نیز بی سر و صدا و آرام از تبعید بازگشتند و دفترشان را در خیابان 16 آذر، نزدیک دانشگاه تهران که زمانی در آن قدرت اول بودند و اینک نماد بدی، برپا کردند. تنها اندوخته‌ی حماسی آنها «شهدایی» بودند که چپ و راست اعتقاد داشتند حزب به آنها خیانت کرده است، افسرانی که با پایمردی بیست و پنج سال را در زندان ماندند که آن هم یا به دستور حزب برای نوشتن تنفرنامه اعتنایی نکرده بودند و یا آنقدر دیر گردن به دستور نهاده بودند که رژیم پهلوی فهمیده بود بخشی از این «تنفرها» ساختگی و دستوری است و نیز تنی چند از کسانی که در کوشش‌های نافرجام دهه‌ی سی و چهل برای سازمان دادن محفل‌های توده‌یی درگیر شده و تا پیروزی انقلاب در زندان مانده بودند. این کمبود تا زمانی که حزب به حضور علنی خود در ایران ادامه داد برای او آزاردهنده بود و از همین رو دست به انتشار کتاب «شهدای توده‌یی» زد و حتا گاه به گاه سعی کرد کسانی از دیگران را مصادره کند.

راست این است که بیست و پنج سال گذشته تنها سال‌های شورش جوانان چپگرا بر علیه حزب توده نبود. در بیست و پنج سال گذشته نه تنها حکومت پهلوی لحظه‌یی از تبلیغ بر علیه حزب توده کوتاهی نکرده بود که حتا راست‌های ایرانی نیز در صور ضدتوده‌یی می‌دمیدند. راست‌های ایرانی که درست در روز کودتا دولتی ملی را قربانی بزدلی‌های حقیر خود از قدرت‌گیری همین توده‌یی‌ها کرده و از به میدان خواندن مردم برای مقاومت در برابر کودتا سرباز زده بودند، در تمام بیست و پنج سال گذشته و هنوز هم سعی می‌کردند گناه آنچه را که باید انجام می‌دادند اما نکرده بودند به گردن حزبی بیندازند که همان زمان هم نیمه مخفی ـ نیمه علنی بود.   

توده‌یی‌ها اما اندوخته‌یی هم داشتند که دیگر تشکل‌های چپ از آن بی‌بهره بودند. اگر اعضای اثرگذار و تصمیم‌گیرنده‌ی سازمان‌ها و احزاب دیگر یا زندانیان سیاسی آزاد شده بودند، یا چریک‌های مخفی و یا دانشجویان از خارج آمده‌یی که در اروپا و آمریکا دائم مشغول تظاهرات و میتینگ و سمینار و تحصن بودند، بخش بزرگی از تبعیدیان بازگشته‌ی توده‌یی که در حزب اثرگذار شدند دانشجویان و افسران تبعیدی سابقی بودند که به سال‌های تبعید در موسسه‌های شرق‌شناسی و دانشگاه‌های شرق اروپا تبدیل به دکترها و پروفسورها شده بودند. آنها آمدند با انبانی از ترجمه‌های نوظهور از اولیانفسکی و ایوانف و «اُسکی‌ها» و «اُف‌های» دیگر. با انبوهی از نویسندگان چیره‌دستی که بدون هیچ فاصله‌یی از «اُسکی‌ها» و «اُف‌ها» تحلیل‌های آنها را به زبان خودشان تکرار می‌کردند. این اندوخته‌یی بود که دیگر تشکل‌های چپ آن را نداشتند و درست در برابر همین اندوخته بود که باختند.

چنین بود که چپ‌ها آنچه را که می‌خواستند وانهادند و درگیر صحنه‌یی شدند که نویسندگان و تئوریسین‌های چیره دست توده‌یی آن را پرداخته بودند. «سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران» که به عنوان میراث‌دار جنبش فدایی، بزرگترین سازمان مارکسیستی جوانان شورشی محسوب می‌شد هر چند در شماره‌های اول ارگانش، «کار» از تشکیل شوراها در کارخانه‌ها و روستاها و ارتش و ادارات دولتی ابراز شادمانی می‌کرد و دفاع از شوراها را وظیفه‌ی اصلی خود می‌دانست، اما در جدی‌ترین و سرنوشت‌سازترین نبرد برای تشکیل و حفظ شوراها در ترکمن صحرا تن به مصالحه داد تا آنچه را که حالا دیگر «اصلی‌تر» می‌دانست حفظ کند. این مصالحه به قیمت برچیده شدن شوراها تمام شد تا فداییان تلاش کنند به «حزب طبقه‌ی کارگر» فرارویند.

آرام آرام مسئله‌ی اصلی شد «اردوگاه سوسیالیسم واقعن موجود» و «اردوگاه امپریالیسم». در این میانه بود که آزادی‌ها به مسلخ سرکوب رفت. و بعد چپ‌ها مجبور شدند در میان دوگانه‌یی که توده‌یی‌ها ساخته بودند، از میان «لیبرال‌ها» و «مکتبی‌ها» یکی را انتخاب یا هر دو را رد کنند. فرقی نمی‌کرد ورود به بازی نشانه‌ی پیروزی حزب توده بود در راه انداختن بازی.

راست‌ها نیز از آن پس هرگاه اتفاقی افتاد که از آن بوی چپگرایی به مشام می‌رسید چراغ برداشتند و دوره افتادند تا نفوذی‌های حزب توده را کشف کنند. چنین است که افسانه‌ی تحصیل «محمد موسوی خوئینی‌ها» به عنوان اصلی‌ترین حامی دانشجویان اشغال کننده‌ی سفارت آمریکا در میان سران حاکمیت اسلامی، در دانشگاه «پاتریس لومومبای» مسکو هنوز هم از سوی «علیرضا نوری‌زاده»، کارشناس مورد وثوق رسانه‌های سلطنت‌طلب و صد البته صدای فارسی آمریکا تکرار می‌شود و هم از سوی «رضا گلپور»، نویسنده‌ی جوان نزدیک به موتلفه‌ی اسلامی. و هنوز «ابراهیم یزدی» در دیدارهای خصوصی خود هشدار می‌دهد که باید همیشه حزب توده را جدی گرفت. و «مرتضا مردیها» معتقد است ضدیت با آمریکا نتیجه‌ی تبلیغات حزب توده است. می‌توان البته با این اندیشه‌ورزان راست‌گرا همدلی کرد اما از این منظر که جامعه‌ی ایرانی در آن زمانه‌ی تاریخی متاثر از چپ بوده است و چپ ایران متاثر از حزب توده. حزب توده با «کار فرهنگی» مهر و نشان خود را بر جان چپ ایرانی ثبت کرده است.

آینده از امروز آغاز می‌شود

قدرت مسلط، ترویج‌کننده‌ی «حقیقتی طبیعی و عرفی» است که در گفتمان رسمی، آموزش رسمی و حتا «اتهام‌های رسمی» بازتولید می‌شود. «حقیقتی» آنقدر «طبیعی و عرفی» که اعتراض به آن نشانه‌ی حماقت است. این «حقیقت» به ما می‌آموزد امر سیاسی از امر اجتماعی جداست و هر دوی اینها از امر فرهنگی.

شورشگری در مقابل قدرت مسلط، بر هم زدن این گفتمان است. باید نشان داد که امر فرهنگی درست همان امر سیاسی است. از همین رو آنهایی که «کار فرهنگی» را انتخاب می‌کنند، مانند حزب توده از سر اجبار به آن تن نداده‌اند.

راست این است که «کار فرهنگی» در چنین زمانه‌یی هیچ کم از کار چریکی ندارد. برای «کار فرهنگی» نه تنها باید رنج اندیشیدن را و نه تنها باید مصائب تحمیل شده بر همه‌ی منتقدان وضعیت موجود را تحمل کرد که باید «نقره داغ» شدن از سوی پدران خشماگین را نیز پذیرفت. پدرانی که تحمل خروج رادیکال از باورهای مسلط چپ را ندارند. «کار فرهنگی» با سوگیری رادیکال اما یعنی شورش بر هر آنچه به عنوان «حقیقتی مطلق» تکرار می‌شود. یعنی گذر از فرهنگ و سیاست پدران، یعنی گذر از وضعیت موجود. اینان پارتیزان‌های کافه‌نشینی هستند که رادیکالیسم را در قالب کلمه و تصویر و صدا به عرصه‌ی نمادین پرتاب می‌کنند تا عرصه‌ی نمادین را در هم بشکنند. آنان بدون خستگی فریاد می‌زنند: «پادشاه لخت است.»        

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 5:50  توسط هژیر پلاسچی  | 

 پس از این‌که دولت احمدی‌نژاد سرانجام تصمیم گرفت این بار مانع از «تکرار فاجعه» شود تا «التقاط جدید نفاقی تازه نسازد» و شاید پس از آنکه یک «مقام عالی‌رتبه» در دولت نهم پیام «محمد قوچانی» را شنید و به یاد آورد در دورانی که «محافظه‌کاری سرشناس» بوده عهدنامه‌یی نانوشته با نئولیبرال‌های وطنی داشته است، گمان می‌کردم قوچانی و همراهانش در «شهروند امروز» برای ظاهرسازی هم که شده، یک چند سکوت کنند تا خط و ربط سرکوب گسترده‌ی فعالان چپ دانشجویی با آنها لااقل کدر شود. وقاحت این دسته‌ به پشتوانه‌ی حمایت از سوی اشخاص و نهادهای در قدرت اما آنچنان است که حتا در هنگامه‌یی که تیغ سرکوب به سوی چپ چرخیده با بی شرمی تمام چنگ بر روی چپ می‌کشند و در این طریق از تحریف و دروغ هم باکی ندارند. یکی از آخرین پرده‌های این نمایش سرمقاله‌یی است که قوچانی در شماره‌ی 28 نشریه‌اش به بهانه‌ی سالگرد تولد «احمد شاملو» نوشته با عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» و تاریخی تقلبی و دستکاری شده از کانون نویسندگان ایران ارائه کرده است.

کانون نویسندگان ایران تشکلی است صنفی که نزدیک به چهل سال در برابر سانسور و آزادی‌کُشی ایستاده است. چه بسیار اعضای کانون که تاکنون روانه‌ی بندهای دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی شده‌اند، چه بسیار اعضای کانون که تاکنون طعمه‌ی چماقداران و زنده‌خورهای دو حکومت شده‌اند. چه بسیار اعضای کانون که در حریق کشتار شیفتگان آزادی و عدالت سوخته‌اند. این همه اما به باور من ارزش برتری بر کارنامه‌ی کانون نویسندگان نخواهد بود اگر نتوانسته باشد به رسالت خود در دفاع از آزادی بی حصر و استثنای اندیشه و بیان و نشر عمل کرده باشد. به باور من فرهنگی که می‌خواهد به پاس شهید و شاهد و بندی، هویتی را نقدناپذیر کند، فرهنگ دموکراتیکی نیست. اینها همه ولی مدال‌های افتخاری هستند بر سینه‌ی قریب به چهار دهه مبارزه برای آزادی بیان و کانون نویسندگان ایران سرآمد این مبارزه است. نهادی که تا همین امروز با وجود همه‌ی فشارها و دژخیمی‌ها پابرجا مانده و از آنچه که درست می‌داند با چنگ و دندان دفاع کرده است. اینها که نوشتم البته به آن مفهوم نیست که نمی‌توان یا نباید کانون نویسندگان را در بوته‌ی نقد گذاشت. راست این است که به باور من بازخوانی انتقادی تاریخ چپ، وظیفه‌ی چپ امروز است. کانون نویسندگان هرچند نهادی صنفی است که هر نویسنده‌یی با هر باورداشتی می‌تواند عضو آن باشد اما به دلیل آنکه چپ در پیکره‌ی روشنفکری مستقل ایران همواره و هنوز هم دست بالا را داشته است، بازخوانی انتقادی تاریخ آن پیوندی ناگزیر با بازخوانی تاریخ چپ خواهد داشت.

محمد قوچانی اما تاریخ کانون نویسندگان ایران را نقد نکرده است. او تاریخ کانون را تحریف کرده تا برای نظریه‌پردازان نئولیبرال وطنی آبرویی بخرد. قوچانی می‌خواهد روشنفکری چپ را جنازه‌یی پوسیده و رو به فروپاشی جلوه دهد و آنگاه با مثله کردن این جنازه‌ی خودساخته، قامت همفکرانش را زینت کند. دریغ که دن‌کیشوت هم در سرانجام کار دانست تا چه مایه آب به غربال می‌اندوخته است.

حکایت قیصر امین‌پور و کانون نویسندگان

پیش از آنکه به روایت قوچانی از تاریخ کانون نویسندگان ایران بپردازم اما می‌خواهم درست از آنجایی آغاز کنم که قوچانی آغاز کرده است. از حکایت مرگ «قیصر امین‌پور» و سکوت کانون.

قوچانی مطلبش را چنین آغاز می‌کند: «40 روز از مرگ قیصر می‌گذرد. شاعری که نه کارمند اداره سانسور بود و نه پادوی حجره بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه شرایطی که بر اساس آن شاعران و نویسندگان می‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند و بدین معنا می‌توان قیصر امین‌پور را شاعر و نویسنده خواند. اما 40 روز از مرگ شاعر می‌گذرد و هنوز کانون نویسندگان در سکوت است. قیصر شاعر نبود یا کانون، کانون نیست؟ آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیه‌های کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟ تلخ است اما واقعیت دارد که هم قیصر شاعر بود و هم کانون دایر است اما قیصر شاعر کانون نبود و کانون، کانون همه نویسندگان و شاعران ایران نیست.»

و بعدتر در بخش‌های پایانی مقاله‌اش باز می‌نویسد: «کانون همچنان در چنبره ایدئولوژی‌های چپ فرو رفته است که حتی بر اساس جدول تعاریف آن حتی قیصر امین‌پور شاعر نیست اما شاگردان بی استعداد کلاس‌های روشنفکران لائیک شاعرند و قیصرها نه در قیاس با شاعران بزرگی چون نیما، شاملو، اخوان، فروغ، ابتهاج، احمدرضا احمدی، سیمین بهبهانی و سهراب سپهری که در برابر این نوشاعران عضو کانون نویسندگان شاعر محسوب نمی‌شوند تا حتی در مرگش آگهی تسلیتی بدهند.»

در حقیقت کانون هیچگاه این ادعا را نداشته که «کانون همه‌ی شاعران و نویسندگان ایران» بوده است. طبیعی است هستند برخی از «شاعران» و «نویسندگان» که به دستگاه‌های سانسور وابسته‌اند. آنان ضمن این‌که به هر حال شاعر و نویسنده‌اند اما نه می‌توانند عضو نهادی صنفی شوند که یکی اهداف تشکیلش «تحقق آزادی بیان و قلم» است و نه نیازی به عضویت در نهادی دارند که یکی دیگر از اهداف تشکیلش «حمایت از حقوق صنفی اعضا» است. آنان از یک سو خود یکی از چرخ‌دنده‌های دستگاه سانسور محسوب می‌شوند و از سوی دیگر آنچنان از صله‌های حکومتی نصیب می‌برند که نیازی به دفاع از حقوق صنفی‌شان ندارند.

از سوی دیگر برخی از نویسندگان و شاعران نیز از همان ابتدای تشکیل کانون تا به امروز نخواسته‌اند که عضو کانون باشند. اینان کسانی هستند که بدون وابستگی به نهادهای حکومتی اما اعتقاد دارند «سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند.» آنان ترجیح می‌دهند از ترس «شاخ گربه» آهسته بروند و آهسته بیایند و این دیگر یک انتخاب شخصی است. اگر از بد حادثه تمامی آنهایی که محمد قوچانی به آنها ارادت دارد در شمار یکی از این دو دسته‌اند مشکل از کانون نیست. کانون اتحادیه‌ی صنف بر فرض قصاب‌ها نیست که بتواند دامان خود را یک سر از آنچه در فضای سیاسی و اجتماعی ایران می‌گذرد مبرا دارد. دفاع از آزادی بیان و قلم یعنی رودررو شدن با دستگاه سانسور و دستگاه سانسور یعنی حاکمیت. آن هم در جامعه‌یی که حتا همان اتحادیه‌ی صنف قصاب‌ها هم اگر وجود می‌داشت، در شرایطی مجبور می‌شد در مقابل دستگاه‌های حکومتی ایستادگی کند.

قیصر امین‌پور ولی از دسته‌ی دوم محسوب نمی‌‌شد. او اتفاقن اگر چه آنطور که قوچانی می‌نویسد «کارمند اداره‌ی سانسور» نبود اما از همکاران دستگاه عریض و طویل سانسور در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی به شمار می‌رفت. من پیش از این مطلبی مفصل‌تر در مورد قیصر امین‌پور با عنوان «قافی که ابتدای نامش بود وقتی دق آورد» نوشته‌ام که در سایت اثر منتشر شده است اما مختصر این‌که قیصر امین‌پور یکی از بنیانگذاران و کارپردازان حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی بود که یکی از وظایف اصلی‌اش مبارزه با گسترش هنر و ادبیات دگراندیش بوده است. قیصر در زمانه‌یی یکی از چهره‌های فرهنگی حکومت محسوب می‌شد که شاعران و نویسندگان مخالف و منتقد که در میان آنان شماری از اعضای کانون نویسندگان نیز بودند، دسته دسته روانه‌ی سلول‌های نمور و میدان‌های تیر می‌شدند. در زمانه‌یی که شاعران و نویسندگان بسیاری برای حفظ جان خود مجبور شدند تن به تبعید بدهند. کسانی مدت‌ها زندگی نیمه مخفی داشتند. کسانی سال‌ها نتوانستند کتابی منتشر کنند. و قیصر در تمام آن سال‌های سیاه نه تنها زبانی به انتقاد نچرخاند که هرچه سرود و نوشت در تائید همین حاکمیت بود. و حالا سوال من از آقای قوچانی این است آیا قیصر از این همه بی خبر بود؟ آیا قیصر و قیصرها از ماجرایی که بر سعیدی سیرجانی رفت بی خبر بودند؟ آیا آنها از ماجرای اتوبوس ارمنستان و ماجرای فرج سرکوهی بی خبر بودند؟ آیا از قتل غفار حسینی و احمد میرعلائی بی خبر بودند؟ و چرا حتا آن زمان که داشتند آنها را از دستگاه‌های حکومتی می‌راندند در برابر قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده سکوت پیشه کردند؟ چرا یک بار این حضرات را در مراسم‌هایی که برای قربانیان ترورهای پاییز 77 برگزار شد، ندیدیم؟ و حالا چه دلیلی دارد که کانون نویسندگان برای چنین فردی آگهی تسلیت صادر کند؟

به نظر من دلیل سکوت کانون در مقابل مرگ قیصر امین‌پور این است. کانون نه به این دلیل سکوت کرد که قیصر عضو کانون نبود و نه به این دلیل که قیصر را شاعر نمی‌دانست. کانون به این دلیل سکوت کرد که قیصر امین‌پور یکی از چرخ‌دنده‌های دستگاهی محسوب می‌شد که هر صدا و حضور «دیگری» را سرکوب کرد و اتفاقن کانون نویسندگان ایران خود طعم تلخ این سرکوب را بارها به جان چشیده است.

کانون نویسندگان در هیات نهادی مدنی

همان‌طور که در مقدمه نوشتم، محمد قوچانی در سرمقاله‌اش تاریخی تحریف شده از کانون روایت می‌کند. تصویر وارونه‌یی که قرار است به کار نتیجه‌گیری او بیاید و نیز به کار مبارزه با چپ که دیگر به حرفه‌ی پر رونق قوچانی و یارانش تبدیل شده است. من برخی از این تحریف‌ها را آشکار خواهم کرد و برخی از این خطوط را نیز.

قوچانی می‌نویسد: «در فصل اول اساسنامه کانون چنین آمده است: "کانون نویسندگان ایران موسسه‌ای است غیرتجارتی که به منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیت‌های فرهنگی از قبیل تشکیل مجلس سخنرانی، سمینارها، کنفرانس‌ها و نمایش‌ها یا شرکت در آنها، گسترش و تعالی فرهنگ ملی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به منظور کمک به زندگی کسانی از اهل قلم که در مضیقه‌اند در حدود اساسنامه کانون و مقررات جاری کشور تاسیس می‌شود." این اساسنامه از تاسیس نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی خبر می‌داد اما در عمل کانون هرگز به آن تن نداد. کانون خود محصول انشعابی سیاسی و بر مبنای جناح‌بندی ادبی بود.»

اول: مشتاقم بدانم چرا قوچانی می‌نویسد که کانون نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی نبوده است؟ چون با سانسور مبارزه می‌کرد؟ چون از نویسندگان و شاعرانی تشکیل شده بود که بر خلاف حواریون کنگره‌ی نویسندگان ایران که توسط دربار راه‌اندازی شده بود، می‌خواستند در مقابل سانسور ایستادگی کنند؟ چون به بازداشت و زندانی کردن نویسندگان و شاعران اعتراض می‌کرد؟ آیا اگر کانون در حد یک انجمن ادبی می‌ماند که تنها وظیفه‌اش برگزاری شب‌های شعر و داستان بود، آنگاه نهادی «مدنی، صنفی و فرهنگی» به حساب می‌آمد؟ اگر حالا مثلن «سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه» به بازداشت و اخراج اعضای سندیکا و تضییع حقوق کارگران شرکت واحد اعتراض می‌کند، از نظر قوچانی نهادی «مدنی و صنفی» نیست؟

گمان می‌کنم محمد قوچانی باید تعریف خودش را از خصوصیات یک نهاد مدنی، صنفی و فرهنگی ارائه کند. من اما ادعا دارم که کانون نویسندگان اتفاقن یکی از نمونه‌وارترین نهادهای «مدنی، صنفی و فرهنگی» زمانه‌ی خود است. کانون، نهادی مدنی است به این دلیل که فضای فعالیت خود را جامعه‌ی مدنی تعریف کرده است و به عنوان یک تشکل هیچ گوشه‌ی چشمی به قدرت سیاسی ندارد. کانون، نهادی صنفی است به این دلیل که تلاش می‌کند از منافع نویسندگان و شاعران و مترجمان دفاع کند. اگر سویه‌ی مبارزه با سانسور در کانون پررنگ‌تر بوده اول به این دلیل است که اولین مشکل نویسنده و شاعر و مترجم در ایران این است که آیا کتابش مجوز نشر خواهد یافت؟ آیا پس از انتشار کتاب را توقیف نخواهند کرد؟ آیا او را به دلیل نوشتن کتابی که با مجوز خودشان منتشر شده است، به بند نخواهند کشید؟ آیا مجوز چاپ‌های بعدی کتاب را خواهند داد؟ و این شرایط ویژه‌ی جمهوری اسلامی نیست. سانسور هرچند در این دوران شدت یافته و موارد بیشتر و وسیع‌تری را در بر گرفته است اما در حکومت پهلوی نیز سانسور سلطه‌ی خفقان‌آوری داشته است.

از سوی دیگر جامعه‌ی مدنی ایران نحیف‌تر از آن است که یک نهاد مدنی بتواند اراده‌ی خودش را بر آن حاکم کند. نمی‌توان از تشکلی که در دوران حاکمیت هر دو رژیم تحت شدیدترین فشارهای امنیتی بوده است انتظار داشت مثلن بر سر میزان حق‌التحریر فلان نویسنده با ناشر چانه بزند. هرچند کانون نویسندگان هرگاه که مجالی پیش آمده، از انجام چنین کاری خودداری نکرده است.

دوم: به باور من خطی چنین پر رنگ که قوچانی میان عرصه‌های فرهنگی و سیاسی رسم می‌کند وجود خارجی ندارد. نه این‌که این دو عرصه متفاوت نباشند اما چنان رابطه‌یی در هم پیچ و متقابل مابین آنها وجود دارد که نمی‌توان خط تفارق را با رنگ قرمز تند رسم کرد و گفت: این سوی خط فرهنگ است و آن سوی خط سیاست. کانون نویسندگان ایران به عنوان نهاد صنفی نویسندگان ایران هیچ چاره‌یی ندارد غیر از این‌که در عرصه‌ی فعالیت فرهنگی خود چشم در چشم سانسوربایستد. کانون نهادی فرهنگی است اما مگر می‌تواند با این توجیه که نهادی فرهنگی است در قبال هجمه‌ی گسترده و مستمر به آزادی بیان و اندیشه سکوت کند؟ اصلن باید پرسید سانسور کتاب و توقیف نشریات امری است فرهنگی یا سیاسی؟ احضار و تهدید و زندانی کردن نویسندگان امری فرهنگی است یا سیاسی؟ ربودن و قتل دزدانه‌ی نویسندگان و روشنفکران امری سیاسی است یا فرهنگی؟ سلطه‌ی فرهنگ بی چرا و استبدادی، امری فرهنگی است یا سیاسی؟ به گمان من همه‌ی اینها هم امری فرهنگی است و هم امری سیاسی و کانون نویسندگان ایران به عنوان یک نهاد فرهنگی درست به چنین دلایلی ناگزیر است آنجایی که پای دفاع از حقوق نویسندگان و روشنفکران در میانه است روی در روی قدرت سیاسی بایستد.

جناح‌بندی در کانون نویسندگان

قوچانی می‌نویسد: «در آغاز حداقل دو جریان موازی در کانون وجود داشت؛ اول جناح چپ سنتی یا نویسندگان عضو حزب توده مانند محمود اعتمادزاده (م. الف. به‌آذین) و سیاوش کسرایی و دوم جناح چپ مستقل یا نویسندگان متمایل به نیروی سوم (خلیل ملکی و انشعابیون حزب توده) مانند جلال آل‌احمد.»

این جناح‌بندی دیگر شاهکار قوچانی است. ویژگی کانون نویسندگان ایران از همان ابتدای تشکیل تا همین امروز این بوده است که توانسته نویسندگان بسیاری را با اندیشه‌ها و باورهای گوناگون حول مبارزه با سانسور و تحدید آزادی اندیشه و بیان و نشر گرد هم آورد. در تاریخ کانون نویسندگان نام‌هایی دیده می‌شود که از گستردگی کانون حکایت می‌کند، گستردگی و تنوعی که فروکاهیدن آن به دو جناح تنها می‌تواند ناشی از غرض‌ورزی یا نا‌آگاهی نویسنده باشد. توجه کنیم که در کانون نویسندگان ایران از جلال آل‌احمد تا به‌آذین، از فریدون آدمیت تا احمد شاملو، از رحمت‌الله مقدم‌مراغه‌یی تا سعید سلطانپور، از شیخ مصطفا رهنما تا باقر مومنی، از بهرام بیضایی تا طاهره صفارزاده، از مصطفا رحیمی تا اسدالله مبشری عضو بوده‌اند. حالا باید قوچانی پاسخ بدهد که این افراد متنوع در شمار اعضای کدام جناح بودند؟

دانستن این گستردگی و تنوع اما حتا نیازی به مرور نام اعضای کانون ندارد. تنها رجوع به نتیجه‌ی انتخابات هیات دبیران کانون از آغاز تشکیل آن تا کنون می‌تواند درستی این مدعا را ثابت کند. اولین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران کانون نویسندگان ایران، 1 اردیبهشت 1346: اعضای اصلی هیات دبیران: سیمین دانشور، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی و داریوش آشوری. اعضای جانشین: بهرام بیضایی و غلامحسین ساعدی.

دومین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 23 اسفند 1347: اعضای اصلی: سیاوش کسرایی، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، هوشنگ وزیری و محمدعلی سپانلو. اعضای جانشین: اسماعیل نوری‌علا و رضا براهنی.

سومین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دبیران موقت)، 3 تیر 1356: منوچهر هزارخانی، رحمت‌الله مقدم‌مراغه‌یی، محمود اعتمادزاده، اسلام کاظمیه و باقر پرهام. اعضای جانشین: فریدون تنکابنی و سیاوش کسرایی.

چهارمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1357: اعضای اصلی: محمود اعتمادزاده، باقر پرهام، منوچهر هزارخانی، فریدون آدمیت و فریدون تنکابنی. اعضای جانشین: علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و شمس آل‌احمد.

پنجمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 30 فروردین 1358: اعضای اصلی: باقر پرهام، اسماعیل خویی، محسن یلفانی، احمد شاملو و غلامحسین ساعدی. اعضای جانشین: سیاوش کسرایی و هوشنگ گلشیری.

ششمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 10 تیر 1359: اعضای اصلی: نسیم خاکسار، محمد مختاری، منوچهر هزارخانی، ناصر پاکدامن و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: اسماعیل خویی، هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو، نعمت میرزازاده و عاطفه گرگین.

هفتمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1360: اعضای اصلی: احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، باقر پرهام، محسن یلفانی و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: هوشنگ گلشیری و حسن حسام.

هشتمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دیبران موقت)، 13 اسفند 1377: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، علی‌اشرف درویشیان، شیرین عبادی، کاظم کردوانی و هوشنگ گلشیری. اعضای جانشین: کاوه گوهرین، مهرانگیز کار، ایرج کابلی، شهلا لاهیجی و اکبر معصوم‌بیگی.

نهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 4 آذر 1378: اعضای اصلی: هوشنگ گلشیری، علی‌اشرف درویشیان، کاظم کردوانی، سیمین بهبهانی و محمود دولت‌آبادی. اعضای جانشین: فریبرز رییس‌دانا، محمدعلی سپانلو، ناصر زرافشان، اکبر معصوم‌بیگی و ایرج کابلی.

دهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 26 آبان 1379: اعضای اصلی: علی‌اشرف درویشیان، محمود دولت‌آبادی، حافظ موسوی، ناصر زرافشان و فریبرز رییس‌دانا. اعضای علی‌البدل: فرشته ساری، اکبر معصوم‌بیگی، محمدعلی سپانلو، نسترن موسوی و جمشید برزگر.

یازدهمین دوره‌ی انتخابات هیات دبیران، 29 آذر 1380: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، ایرج کابلی، سیدعلی صالحی، عباس مخبر و نسترن موسوی. اعضای علی‌البدل: جواد مجابی، امیرحسن چهلتن، جاهد جهانشاهی، محمد قائد و محمد قاسم‌زاده.

کانون نویسندگان و حزب توده

قوچانی می‌نویسد: «کانون نویسندگان در دوره اول تحت نفوذ کاریزمای جلال آل‌احمد سعی بسیاری در دوری از حزب توده داشت اما در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت. بخشی از این نفوذ به دلیل فقدان رهبری مستقل ادبی در کانون بود و بخش دیگری از آن به شرایط جدید کشور، سقوط سلطنت پهلوی و عدم استقرار نظم جدید سیاسی بازمی‌گشت. در این دوره مرکز فرهنگی گوته جانشین تالار قندریز شد که در دوره اول محل تجمع ثابت اعضای کانون بود و در سال 1357 محل برگزاری شب‌های شعر کانون شد که سهم این نهاد از مشارکت در سرنگونی سلطنت بود.»

تاریخ اما با تاریخ‌نگار نونویس ما همراهی نمی‌کند. فهرست کسانی که در همین شب‌های شعر گوته سخنرانی کردند و شعر خواندند دست قوچانی را رو می‌کند، شب‌های شعری که به نوشته‌ی قوچانی در دورانی برگزار شد نفوذ حزب توده در کانون «فزونی» گرفته بود. در شب‌های شعر گوته این افراد سخنرانی کردند یا شعر خواندند: هوشنگ گلشیری، شمس آل‌احمد، بهرام بیضایی، محمد زهری، طاهره صفارزاده، سیروس مشفقی، اسلام کاظمیه، منوچهر هزارخانی، غلامحسین ساعدی، یدالله مفتون امینی، حسین منزوی، عظیم خلیلی، علیرضا نوری‌زاده، هوشنگ ابتهاج، باقر پرهام، محمد حقوقی، فریدون تنکابنی، عبدالله کوثری، منوچهر نیستانی، بیژن کلکی، منوچهر شیبانی، جلال سرفراز، محمد خلیلی، محمود اعتمادزاده، مصطفا رحیمی، باقر مومنی، محمد قاضی، سیمین دانشور، محمدعلی مهمید، اسماعیل خویی، کیومرث منشی‌زاده، سعید سلطانپور، اصغر واقدی، محمود مشرف‌آزاد تهرانی، علی موسوی گرمارودی، جعفر کوش‌آبادی، علی باباچاهی، سیاوش کسرایی، نعمت میرزازاده، فریدون مشیری، مهدی اخوان‌ثالث، منصور اوجی، اورنگ خضرایی، فرخ تمیمی، جواد طالعی، فریدون فریاد، محمدعلی بهمنی، سیاوش میرمطهری و تقی هنرور شجاعی. بد نیست آقای قوچانی میزان نفوذ حزب توده در کانون را بر اساس این فهرست روشن کند.

اما چرا قوچانی به دروغ می‌نویسد: «در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت.» دلیل این تحریف تاریخ به گمان من به هیچ وجه ناآگاهی قوچانی نیست. قوچانی در دروغ‌پردازی‌هایش از هوشمندی کریه و مهوعی بهره می‌برد که باید برای دریافتن آن از نوشته‌ی قوچانی رمزگشایی کرد. او در سرتاسر نوشته‌اش تلاش می‌کند برخی از نویسندگان عضو کانون را در برابر کلیت این تشکل قرار دهد و ناچار است برای این‌که برگزیدگانش یعنی باقر پرهام، هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو را در اشتباهات کانون بی تقصیر و «پاک» جلوه دهد، تاریخ را وارونه کند. این در حالی است که این هر سه از اعضای کانون نویسندگان ایران بوده‌اند و هر سه ضمن این‌که در کنار دیگران تلاش داشته‌اند کانون برپا بماند، در اشتباهات آن نیز شریکند. من در اینجا سعی می‌کنم برخی اشتباهاتی را که باقر پرهام در روایت تاریخ کانون مرتکب آن شده روشن کنم.

کانون نویسندگان و اخراج گروه پنج نفره

قوچانی از تحریف تاریخ تنها چند خط بعد نتیجه می‌گیرد: «پس از پیروزی انقلاب اسلامی اما تداوم جناح‌بندی ادبی در کانون نویسندگان بار دیگر آن را در معرض انشعاب قرار داد. شاخص جناح چپ سنتی در این دوره همچنان به‌آذین بود اما روشنفکران مستقلی مانند باقر پرهام هم در شورای دبیران حضور داشتند که با وجود خاموشی چراغ چپ مستقل، در برابر تبدیل شدن کانون به شعبه‌ای از حزب توده مقاومت می‌کردند. باقر پرهام داستان این منازعه ادبی ـ سیاسی را چنین روایت می‌کند: "در همین سال 58 بود که دعوای ما با توده‌ای‌ها درگرفت و توانستیم در مجمع عمومی کانون آنها را کنار بزنیم."»

گمان می‌کنم برای فروکاهیدن آن «منازعه‌ی ادبی ـ سیاسی» به مقاومت در برابر نفوذ حزب توده است که قوچانی مجبور می‌شود تاریخ را وارونه کند. این اما واقعیت نیست. هر چند برخی از اعضای کانون نویسندگان عضو حزب توده بودند اما حزب توده اگر نفوذی رو به فزونی در کانون داشت می‌توانست از اخراج پنج نفر از اعضای وابسته به حزبش یعنی محمود اعتمادزاده، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، محمدتقی برومند و فریدون تنکابنی جلوگیری کند. این اتفاق اما رخ نداد و در مجمع عمومی کانون، اخراج این پنج نفر رای آورد. با این حال اخراج آن پنج نفر که باقر پرهام از آن با افتخار یاد می کند و محمد قوچانی آن را به منزله‌ی دفاع روشنفکران مستقل از استقلال کانون جلوه می‌دهد، سویه‌ی دیگری هم دارد. سویه‌یی که تاکنون ناگفته مانده است. به باور من آن منازعه، فارغ از این‌که امروز حق را به کدام سوی ماجرا بدهیم، دقیقن در مرکز کشاکش نیروهای چپگرای غیر توده‌یی با حزب توده قرار داشت و از جنبه‌یی طبیعی هم بود.

اختلافاتی که در نهایت منجر به انشعاب در کانون نویسندگان شد به تحلیل‌های متضادی برمی‌گشت که شاعران و نویسندگان از شرایط اجتماعی داشتند. در آن شرایط اجتماعی که همه‌ی مردم موضع‌گیری سیاسی داشتند. در شرایطی که حتا فیلم فارسی‌سازان پیش از انقلاب هم با ساختن فیلم فارسی‌هایی که حالا مضمون سیاسی داشت، نسبت به اتفاقات پیرامون خود واکنش نشان می‌دادند، نمی‌شد از شاعران و نویسندگان انتظار داشت کناره بگیرند و به کار خود مشغول باشند. با این حال درک آن شرایط و علت آن اتفاق مسئله‌یی است و توان نقد آن مسئله‌یی دیگر. حالا که بسیاری آب‌ها از بسیاری آسیاب‌ها افتاده می‌توان گذشته را با عینک امروز نقد کرد.

باقر پرهام در نقل قول‌هایی که قوچانی از او آورده هنوز از آن عمل دفاع می‌کند اما برای نشان دادن تفاوت‌های این نوع نگاه، نگاهی که سعی می‌کند اشتباهات را بزرگ کند و البته آن را به گردن دیگران بیندازد، با نگاهی که سویه‌ی آن دموکراتیسم چپ است مجبورم نقل قولی طولانی از محمد مختاری را در اینجا بیاورم. مختاری در مقدمه‌ی کتاب «انسان در شعر معاصر» می‌نویسد: «در آن سال، [پاییز سال 1358] پنج تن از اعضای برجسته کانون نویسندگان به سبب "نقض عملی اصول دموکراتیک و منشور کانون" به رای مجمع عمومی از کانون اخراج شدند.

در آن ایام کانون در پی برگزاری "شبهای آزادی و فرهنگ" بود، و هیات دبیران کانون نیز در تماس با مقامات مسئول، در پی کسب اجازه بود. اما آن گروه با برگزاری چنین شبهایی مخالف بودند، و با اتکا بر تحلیل سیاسی و گروهی خویش تصمیم کانون را انحرافی و نادرست و بر خلاف مصالح ملی قلمداد می‌کردند، و طی بحثهای گوناگون در جلسات عمومی، به رغم رای و نظر اکثریت اعضا که تصمیم به برگزاری شبها گرفته بودند، می‌خواستند رای و نظر خود را تحمیل کنند. و به هر شکل و وسیله‌ای در پی آن بودند که "شبهای کانون" برگزار نشود. به همین سبب نیز مساله را از داخل کانون به روزنامه‌ها و ارگانهای سیاسی کشاندند. طی مقاله‌های متعددی به تخطئه کانون پرداختند. موضع آن را یک موضع سیاسی خاص القا کردند، و برچسبهایی بدان زدند که ضرورتی نمی‌بینم در اینجا از آنها یاد کنم، به ویژه که شرح و تفصیلش نیز بسیار است.

سرانجام هیات دبیران، تعلیق عضویت گروه پنج نفره را اعلام کرد. اما مخالفتها در اینجا و آنجا همچنان ادامه یافت. و در پی آن حدود یکصد تن از اعضای کانون طی نامه‌ای خواستار برگزاری مجمع عمومی فوق‌العاده شدند تا به مساله رسیدگی شود. در مجمع عمومی، دو پیشنهاد درباره عضویت این گروه به هیات رئیسه مجمع ارائه شد. نخست پیشنهاد آقای محمدعلی سپانلو بود که بر ادامه تعلیق به مدت 6 ماه تاکید داشت. دیگری پیشنهاد اخراج بود که از سوی شش تن از اعضا از جمله این جانب، امضا شده بود.

همراه با پیشنهاد اخراج، پیشنهاد دیگر ما نیز به تصویب رسید که ضمیمه پیشنهاد اخراج بود، و مساله‌ای اساسی را در بر داشت. و غرض اصلی من از یادآوری مختصر این ماجرا نیز طرح دوباره همان مساله اساسی است که در آن هنگام هنوز طرحی خام و مقدماتی بیش نبود، و دست کم در ذهن خود من چنین بود.

در این پیشنهاد از مجمع عمومی درخواست شده بود که کمیسیونی تشکیل شود، و درباره این رویداد و نظایر آن تحقیق کند تا معلوم شود که چرا و چگونه عده‌ای نمی‌توانند عده‌ای دیگر، به ویژه مخالفان نظر خود را تحمل کنند، و به رای و نظر آنان احترام بگذارند. و حتی اگر اکثریت اعضای یک کانون دموکراتیک نیز به پیشنهادی رای دهند، و در پی اقدامی باشند، باز آن تصمیم را فاقد حقانیت و صلاحیت لازم می‌شمارند. و برای جلوگیری از آن چندان می‌کوشند که احتمالا به ستیز نیز بینجامد؟ آن هم تنها به این سبب که با رای و نظر و تحلیل و شاید مصلحت خود آنان مطابق نیست.

[...]

کم کم مانند بسیاری دیگر درمی‌یافتم که انگار در این جامعه، از منتهی‌الیه راست تا منتهی‌الیه چپ، کم و بیش و با اختلافها و تفاوتهایی، اغلب گرفتار همین معضل هستیم. و با توجه به آنچه در جامعه می‌گذشت، کم کم روشن می‌شد که کمتر کسی، کسی را قبول دارد. کمتر کسی حق و حضور دیگری را رعایت می‌کند. کمتر کسی با حفظ استقلال نظر دیگری، می‌تواند با او هماهنگی کند. احترام گذاشتن به نظر و عقیده مخالف کمتر محل اعتناست. احترام انگار اساسا خاص همنظران و همفکران است. تنها کسی شایسته احترام است که با ماست. و آنکه با ما نیست الزاما بر ماست، و احترام گذاشتن به موجودیت او بی‌معناست. مخالف نه تنها قابل احترام نیست، بلکه در خور هتک منزلت و شان و حرمت نیز هست. هر مخالفی خواه ناخواه یک دشمن به حساب می‌آید، هر دشمن نیز تنها در خور ستیز و خصومت است. غالبا هر کس حاضر است با کمترین اختلاف نظر، خط بطلان بر هستی دیگری بکشد. غالبا هر کس در پی آن است که دیگران پیروش باشند. بر آنست که تنها خود و گروهش درستند، و دیگران حتی اگر اختلاف اندکی با آنها داشته باشند، چون عین آنها نیستند، نادرستند. هر کس خود را محق می‌داند که از زبان همه سخن بگوید، و به جای همه تصمیم بگیرد. و هرگونه مخالفت با این خود منصوب کردگی را مخالفت با مصالح عمومی بینگارد، و حتی خیانت به حساب آورد. این در حالی بود که همه از اتحاد نیز سخن می‌گفتیم. اما مقصودمان انگار پیروی دیگران از ما بود. همه خواستار دموکراسی بودیم. اما از اینکه در عمل مجال حرف و کار و زندگی را از دیگری دریغ کنیم، ابایی نداشتیم. این ویژگی و مشخصه همچنان برقرار هست و هست.

[...]

کم کم می‌اندیشیدم که مگر ماجرای "پیشنهاد اخراج" نیز از دایره چنین مشخصاتی بیرون بوده است؟ مگر نه این است که ما نیز به هر حال نمی‌توانسته‌ایم راه حل دیگری برای مشکل بیابیم و پیشنهاد کنیم؟ درست است که آن پنج تن به هر حال در کانون نمی‌ماندند. چنانکه نماندند، و همراه همفکران دیگر خود نیز رفتند، و محل و مجلس دیگری بر پا کردند که مشخصه‌اش همسانی عقاید اعضایش بود. اما باز هم نمی‌شود از قضیه اخراج چند تن نویسنده از یک مرکز فرهنگی آسان گذشت. درست است که آنان به اتهام نقض مکرر و عملی منشور کانون اخراج می‌شدند، درست است که آنان گرایشهای سیاسی خاص خود را بر گرایش عمومی کانون ترجیح داده بودند. و درست است که آنان از همه اعضای کانون نیز می‌خواستند که تسلیم رای و نظر آنان باشند (حال آنکه اعضای کانون همیشه عقاید و آرای مختلفی داشته‌اند، و تنها در امر دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور و حمایت از حق مولف، با هم مشترک بوده‌اند به همین سبب نیز از سالها پیش از انقلاب دور هم گرد آمده، و به مبارزه پرداخته بودند) و باز درست است که با تصویب پیشنهاد آقای سپانلو نیز مشکلی حل نمی‌شد. اما ما هم در پیشنهاد خویش خواه ناخواه جز مجموعه فرهنگی بودیم که نمی‌شد اجزای آن را از هم تفکیک کرد. و هرگونه تصمیم‌گیری در آن، خواه ناخواه از همه هویت و ماهیت آن متاثر است.»  

به گمان من در طول تاریخ کانون چنین نگاهی است که در اکثریت قرار دارد. هرچند از آنجایی که حاملان باورهای غیردموکراتیک ممکن است هیات نویسنده نیز داشته باشند و از قضا عضو کانون نویسندگان هم باشند، ممکن است در زمانه‌هایی بنا به هر دلیلی دست بالا را هم داشته باشند. با این حال سویه‌ی عمومی حرکت کانون، حرکت در مسیری آمیخته با دموکراتیسم است. دموکراتیسمی که من محمد مختاری را در قامت ترجمان آن می‌شناسم.

برای اثبات این ادعا مرور فهرست اسامی امضاکنندگان متن «ما نویسنده‌ایم» کافی است. بسیاری از کسانی که در آن ماجرا از کانون جدا شدند، این متن را امضا کرده‌اند. بسیاری از آن کسان اعضای جمع مشورتی دوره‌ی سوم فعالیت کانون بوده‌اند و برخی از آنها حتا به عضویت هیات دبیران کانون انتخاب شده‌اند. همچنین در آخرین روزهای زندگی محمود اعتمادزاده جمعی به نمایندگی از سوی جمع مشورتی کانون نویسندگان به دیدارش رفتند تا از مبارزات او در سنگر کانون نویسندگان قدردانی کنند. نگفته پیداست اگر به جای نگاهی از جنس نگاه مختاری، نگاهی از آن جنس که هنوز هم مدال افتخار «کنار زدن» توده‌یی‌ها از کانون را صیقل می‌دهد بر این تشکل حاکم بود، هرگز چنین نمی‌شد.

کانون نویسندگان و «سیاسی‌کاری» هیات دبیران

قوچانی اما که با یافتن مقاله‌ی باقر پرهام در نشریه‌ی گردون سر از پا نمی‌شناسد باز هم سعی می‌کند با اتکا به نقل قول‌هایی از این مقاله، تاریخ کانون را آنگونه که می‌خواهد تحریف کند. قوچانی می‌نویسد: «خروج حزب توده از کانون (که به تاسیس شورای نویسندگان منتهی شد) اما پایان جناح‌بندی ادبی نبود. به گفته پرهام: "در پایان سال 58 و در انتخابات بهار 59 گفتم من دیگر نیستم. بهتر است کانون را بسپاریم دست جوان‌ترها. دیگر اعضای هیات دبیران سال 58 نیز از این فکر استقبال کردند و همه ما کمک کردیم تا هیات دبیران جوان‌تری انتخاب شد. اما در عمل دیدیم که این دوره ـبهار 59 تا بهار 60ـ بدترین دوره کانون شد چون در این یک سال کانون خیلی بد عمل کرد یعنی شروع کرد به صدور اعلامیه‌هایی که اغلب آنها لحن و محتوای سیاسی محض داشت: یک اعلامیه‌اش را کسی می‌نوشت که خط و شعار راه کارگر داشت، در یک اعلامیه دیگرش خط و شعار حزب توده و اکثریت بود و... همه‌اش سیاسی بود و سیاسی‌کاری." باقر پرهام دوره‌ای از حیات کانون نویسندگان را روایت می‌کند که در آن کانون متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق بود.»

و بعد بلافاصله برای این‌که خودش را نزد خواننده‌ی ناآگاه راوی بی غرض تاریخ جلوه دهد، می‌نویسد: «از میان سران کانون در آن دوره یکی هم مرحوم محمد مختاری بود که بدون آنکه به حزب یا گروه خاصی وابسته باشد از عملکرد کانون در آن دوره دفاع می‌کند و در جواب باقر پرهام نوشت: "تندروی (اگر واقعا اسمش این است) تنها منحصر به آن چند جوان نبوده است. بلکه جو برانگیخته و شدید سیاسی آن ایام، اکثریت اعضای کانون را دربرمی‌گرفته و به واکنش وامی‌داشته است... تندروی منحصر به سال 60 ـ 59 نبوده است بلکه در سال 58 هم که اساسنامه تنظیم شده مشهود است دست کم به شهادت بندهایی از اساسنامه که امروز آقای پرهام نیز از جمله پیشنهاددهندگان تعدیل آنهاست."»

اول: قوچانی اعتماد به نفس عجیبی دارد. او بی‌آنکه به خودش زحمت بازخوانی تاریخ را بدهد آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد تا نتیجه‌ی دلخواه خودش را بگیرد. با این همه بی‌سوادی او آنگاه آشکار می‌شود که عدم اطلاع از تاریخ کانون نویسندگان موجب شده حتا نتواند مفهوم نقل قول‌هایی که در مطلبش آورده درک کند. او نمی‌فهمد چرا پرهام در زمانی که به قول خودش توده‌یی‌ها را «کنار زده بودند» از خط و شعار حزب توده و اکثریت در اعلامیه‌های کانون سخن می گوید؟ او حتا از خودش نمی‌پرسد وقتی در دی ماه 1358 نویسندگان و شاعران عضو یا هوادار حزب توده از کانون انشعاب کرده‌اند و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در خرداد 1359 به دو پاره‌ی اقلیت و اکثریت تقسیم شده‌اند که رابطه‌ی اکثریت با حزب توده مانند رابطه‌ی مرید و مراد است، چرا پرهام از خط و شعار حزب توده و اکثریت در اعلامیه‌های کانون سخن می‌گوید؟ و باز نمی‌فهمد چرا این نکته واکنش محمد مختاری را در پی دارد؟ و نمی‌فهمد مفهوم اشاره‌ی مختاری به «تندروی» در اکثریت اعضای کانون و حتا در اساسنامه چیست؟ با این وجود همچنان تاریخ می‌نویسد چرا که این روزها آب سر بالا می‌رود.

قوچانی نمی‌داند که اتفاقن محمد مختاری که یکی از اعضای هیات دبیران کانون در سال 60 ـ 59 بوده در ضمن عضو سازمان فداییان خلق اکثریت هم بوده است. نمی‌داند چون می‌نویسد: «از میان سران کانون در آن دوره یکی هم مرحوم محمد مختاری بود که بدون آنکه به حزب یا گروه خاصی وابسته باشد از عملکرد کانون در آن دوره دفاع می‌کند.» و چون این را نمی‌داند پس نمی‌فهمد وقتی پرهام می‌نویسد: «در یک اعلامیه دیگرش خط و شعار حزب توده و اکثریت بود.» در واقع دارد به حضور محمد مختاری در هیات دبیران کانون طعنه می‌زند و باز حتمن نمی‌داند پس از قتل دزدانه‌ی مختاری در پاییز 77، نسیم خاکسار یکی دیگر از اعضای کانون نویسندگان که مانند مختاری عضو سازمان فداییان خلق اکثریت بوده است، نوشت که او و مختاری چه فشاری را از سوی سازمانشان تحمل کردند که از کانون استعفا بدهند و به شورای نویسندگان و هنرمندان ایران بپیوندند، اما زیر بار نرفتند. همان فشاری که مثلن در مورد زنده‌یاد عمران صلاحی کارساز بود و او از کانون جدا شد و به شورا پیوست.

و باز هم نمی‌داند وقتی مختاری از تندروی در اساسنامه‌ی کانون سخن می‌گوید در واقع دارد به اساسنامه‌یی اشاره می‌کند که پیش‌نویس تغییرات پس از انقلابی آن، در کمیسیونی به ریاست ناصر وثوقی و عضویت رضا معتمدی، عنایت‌الله احسانی و باقر پرهام تدوین شده است.

دوم: حالا که سال‌ها از آن فضای شور و احساسات، سال‌هایی که در آن به قول مختاری «جو برانگیخته و شدید سیاسی آن ایام، اکثریت اعضای کانون را دربرمی‌گرفته و به واکنش وامی‌داشته است»، گذشته شاید بتوان نگاهی انتقادی به اعلامیه‌های هیات دبیران کانون داشت و آن خط و ربط‌هایی را که پرهام از آنها می‌نویسد مشخص کرد اما متاسفانه یافتن آن اعلامیه‌ها نیازمند یک کار تحقیقی جدی است که تاکنون انجام نگرفته است. با وجود این اول: چنین اتهامی، اتهامی از آن دست که پرهام می‌نویسد، تازه نیست و اتفاقن انشعابیون از کانون چنین اتهامی را متوجه اعضای آن می‌کردند. پیش از این از قول محمد مختاری نوشتم که «مساله را از داخل کانون به روزنامه‌ها و ارگانهای سیاسی کشاندند. طی مقاله‌های متعددی به تخطئه کانون پرداختند. موضع آن را یک موضع سیاسی خاص القا کردند، و برچسبهایی بدان زدند که ضرورتی نمی‌بینم در اینجا از آنها یاد کنم، به ویژه که شرح و تفصیلش نیز بسیار است.» اگر بخواهیم نوشته‌ی پرهام را بپذیریم باید لاجرم اتهام آنهایی را که پرهام با افتخار از «کنار زدن» آنها می‌نویسد را هم بپذیریم یا دست کم بپذیریم که آنها نیز بخشی از واقعیت را بیان می‌کردند.

اما تا زمانی که آن اعلامیه‌ها یافته نشده و مورد تدقیق و تحقیق قرار نگرفته من به استناد سه سند نظر باقر پرهام را رد می‌کنم و همچنان معتقدم سویه‌ی عمومی حرکت کانون در مسیری دموکراتیک جریان داشته است.

سند اول: عنوان سند: «پشتیبانی گروهی از نویسندگان از کاندیداهای سازمان چریک‌های فدایی خلق و کاندیداهای عضو سازمان مجاهدین خلق» زمستان 1358. این بیانیه با امضای 81 نفر از نویسندگان، شاعران و مترجمان منتشر شده که همگی عضو کانون نویسندگان ایران بوده‌اند. از جمله امضاکنندگان این نامه می‌توان به باقر پرهام، جمشید چالنگی، غفار حسینی، اسماعیل خویی، احمد شاملو، عمران صلاحی، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، محمود مشرف‌آزاد تهرانی، نعمت میرزازاده، علی میرفطروس و محسن یلفانی اشاره کرد. این بیانیه درست در زمانی منتشر شده است که در تاریخ کانون به روایت محمد قوچانی می‌خوانیم: «خروج حزب توده از کانون اما پایان جناح‌بندی ادبی نبود. [...] دوره‌ای از حیات کانون نویسندگان که در آن کانون متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق بود.» در میان امضاکنندگان این بیانیه نام چهار نفر از اعضای اصلی هیات دبیران، باقر پرهام، اسماعیل خویی، احمد شاملو و محسن یلفانی و نیز نام یکی از اعضای علی‌البدل هیات دبیران، هوشنگ گلشیری دیده می‌شود. در ضمن بیانیه در زمانی منتشر شده که اعضای کانون، توده‌یی‌ها را «کنار زده‌اند»، پس چرا این بیانیه با وجود این‌که کانون «متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق» بوده است، با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر نشده است؟

سند دوم: عنوان سند: «مردم ایران به یقین عوامل کشتار فرزندان خلق ترکمن را رسوا خواهند کرد» اسفند 1358. این بیانیه بعد از این‌که در 29 بهمن 1358 چهار نفر از رهبران کانون فرهنگی ـ سیاسی خلق ترکمن، شیرمحمد درخشنده‌ی توماج، عبدالحکیم مختوم، حسین جرجانی و طواق‌محمد واحدی، زیر پل متروکه‌یی در 158 کیلومتری ترکمن صحرا به دستور صادق خلخالی تیرباران شدند، صادر شده است و علاوه بر امضاهایی که پای بیانیه‌ی قبلی دیده می‌شود، می‌توان امضای رضا براهنی، حسن حسام، حسین منزوی و عطاالله نوریان را نیز در میان امضای 100 نویسنده، مترجم و شاعری که آن را امضا کرده‌اند، دید. باز می‌توان همان پرسش در مورد سند پیشین را در این مورد نیز تکرار کرد.

سند سوم: عنوان سند: «نامه‌ی سرگشاده‌ی کانون نویسندگان ایران به آقای دکتر ابوالحسن بنی‌صدر، رییس‌جمهوری درباره‌ی سانسور و اختناق» 20 اردیبهشت 1359. در سرتاسر این نامه که با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر شده است هیچ رد و نشانی از «خط و شعار» تشکل های سیاسی دیده نمی‌شود. در این نامه به «بستن چاپخانه‌ها، آتش زدن کتاب‌ها، بیکار کردن کارگران صنعت چاپ کشور و دستگاه‌های انتشاراتی، مرعوب کردن نویسندگان انقلابی و آزادیخواهان، محو آزادی‌های فردی و اجتماعی به ویژه آزادی‌های اندیشه و بیان و نشر و دیگر آزادی‌های فرهنگی، هجوم عوامل مسلح کمیته‌ها و سپاه پاسداران به چاپخانه‌ها و مراکز نشر و توزیع جرائد و مطبوعات و کتاب، توقیف عده‌یی از کارگران چاپ و کوشش برای تثبیت دوباره‌ی سانسور و اختناق» اعتراض شده است.

کانون نویسندگان و نویسندگان لیبرال

محمد قوچانی می‌نویسد: «نسبت دبیران کانون با نویسندگان دگراندیش نسبت به ایدئولوژی رسمی کانون یعنی چپ‌گرایی هم جالب توجه است. باز هم به نقد باقر پرهام به کانون رجوع می‌کنیم: "ما هرچه به اینها یعنی به اعضای هیات دبیران آن موقع (60 ـ 59) می‌گفتیم که بابا روزنامه‌ها را گرفتند و ابوالفضل قاسمی را که وکیل مجلس بود گرفتند بالاخره این آقا چهار تا جزوه تاریخی نوشته و عضو کانون است گفتیم بیایید یک اعلامیه برای این آقا بدهید، گفتند اینها لیبرال هستند یعنی همان حرفی را تکرار می‌کردند که حزب توده در بیرون می‌زد. می‌گفتیم بابا لیبرال یعنی چه؟ اینجا کانون نویسندگان ایران است آقای ابوالفضل قاسمی عضو کانون نویسندگان است ما خط‌کشی‌هایی از قبیل لیبرال و غیرلیبرال نداشتیم اما حرف ما به جایی نمی‌رسید."»

و باز در انتهای مطلبش از پرهام نقل قول می‌کند: «بنده در داخل کانون به تندروها می‌گفتم من اینجا مدافع آزادی‌های بورژوایی هستم شما می‌گویید بورژوازی بد است من می‌گویم خوب است آزادی بورژوایی درست است و من از آن دفاع می‌کنم من مدافع لیبرالیسم هستم می‌خواهم از آزادی‌های لیبرالی دفاع بکنم. شما که به لیبرالیسم فحش می‌دهید اشتباه می‌کنید آزادی‌های لیبرالی چیز خوبی است.»

تاکنون در بازخوانی انتقادی رفتار نیروهای چپ در سال‌های ابتدایی پس از پیروزی انقلاب 57، در مورد روشی که چپ‌ها در برابر آنهایی که لیبرال بودند یا به سهو لیبرال خوانده می‌شدند، در پیش گرفته بودند، بسیار گفته شده است. در مورد این‌که این نقدها چقدر متاثر از فضای غالب شده‌ی گفتمان راست در دهه‌ی اخیر بوده است، گفتمانی که به پادافره‌ی سرکوب خونین و خشونت‌بار نیروهای چپ فرصت یافت قد بلند کند، باید مفصل‌تر و دقیق‌تر نوشت که بماند برای فرصت دیگری. اما اگر روایت پرهام در مورد خودداری کانون نویسندگان در حمایت از ابوالفضل قاسمی به این بهانه که او را «لیبرال» می‌دانسته‌اند، درست باشد، باید با آن برخوردی انتقادی کرد. عدم دفاع از حقوق شهروندی هر کسی و با هر بهانه‌یی در واقع تائید رفتار سرکوب‌گران است، یعنی همان کاری که قوچانی و هم‌فکران بزرگ و کوچکش سال‌هاست در برابر سرکوب نیروهای چپ انجام می‌دهند. با این حال باز هم راوی مورد وثوق قوچانی تاریخ را به نفع خودش و برای برکشیدن دامان خودش از اشتباهات، دست‌کاری کرده است.

باقر پرهام در بخش اول مقاله‌یی که با عنوان «حزب توده و کانون نویسندگان ایران» در شماره‌ی 25 کتاب جمعه به تاریخ 11 بهمن 1358 منتشر شده، در پاسخ به آنچه «افترازنی‌های منشعبین از کانون» خوانده، نوشته است: «بگذار این گونه مقاله‌نویسان دست‌آموز سفره دل خویش را بگشایند و هرچه می‌خواهند بگویند. خانه آخر این پرونده‌سازی‌های آنان کجا تواند بود؟ دادگاه عدل اسلامی؟ خدا کند چنین شود. خدا کند دادستان محترم دادگاه انقلاب اسلامی، یکبار هم که شده، برای اثبات این مساله که مطبوعات جمهوری اسلامی ایران را نمی‌توان به آسانی عرصه حملات دلخواسته برای هتک حرمت و حیثیت افراد و گروه‌ها و نسبت دادن هر نوع افترایی به اشخاص قرار داد پرونده‌سازی‌های این مدعیان را جدی بگیرد و طرفین دعوا را برای اثبات مدعای خود به پای میز محاکمه بکشاند تا ثابت شود که "ضدانقلاب"، طرفدار "بختیار"، هوادار "بورژوازی لیبرال" و پیرو واقعی "خط امام"، چه کسانی هستند، و دروغزنان و پرونده‌سازان و جاعلان حقیقت تاریخی چه کسانی؟» می‌بینید که باقر پرهام نیز درست مانند گفتمان حاکم بر فضای آن روز جامعه‌ی ایران از هواداری بورژوازی لیبرال نه به عنوان یک گرایش فکری بلکه به عنوان جرمی نام می‌برد که در «دادگاه عدل اسلامی» قابل رسیدگی است. و اتفاقن این پرهام است که در فضای ملتهب آن روزها در پیروی از «خط امام» با حزب توده مسابقه گذاشته و خود را خط امامی «واقعی‌تری» می‌داند.

و اما جذاب‌تر از این مقاله‌ی پرهام پیش‌آمدی است که فرج سرکوهی در کتاب خود، «یاس و داس»، به آن اشاره می‌کند. سرکوهی می‌نویسد: «در اوج دعوا سردبیر مجله‌ی ایران بودم. با همان نام حسین رهرو. حزب شروع کرده بود حمله به کسانی چون آقای رحمت‌الله مقدم مراغه‌ای نماینده‌ی خبرگانِ اول به اتهام لیبرال بودن. هم کانون را می‌زد و هم همراهی نشان می‌داد با حزب جمهوری اسلامی و بنیادگرایان مذهبی که در عمل تیغ خود می‌زدند و بر زبان و قلم آموزه‌های حزب توده تکرار می‌کردند. آقای مقدم مراغه‌ای را مثل هر عضو دیگر کانون سه نفر معرفی کرده بودند. آقای باقر پرهام کارت درخواست عضویت کانون او را به من داد که چاپ کنم. افشاگری مثلا. دو نفر از معرفان آقای رحمت‌الله مقدم مراغه‌ای، آقایان به‌آذین (محمود اعتمادزاده) و فریدون تنکابنی بودند. مطلب با این تیتر در ایران چاپ شد "توده‌ای‌ها، حامیان رحمت‌الله مقدم مراغه‌ای" یا "حامیان لیبرال‌ها". مثلا برای برگرداندن توپ به زمین حریف؟؟. انگار بد کاری کرده بودند که لیبرالی؟ را به کانون معرفی کرده بودند؟؟ نفر سوم را آقای باقر پرهام به من نگفت. گفت امضا ناخوانا است. ما هم همین نوشتیم. بعد دانستیم که نفر سوم آقای منوچهر هزارخانی است. منوچهر در آن زمان با پرهام بود و او نمی‌خواست متحد خود را شریک جرم کند. انگار که به واقع جرمی رخ داده بود؟؟»

کانون نویسندگان و همراهی با احزاب سیاسی

اما چرا قوچانی این‌چنین دست به تحریف تاریخ می‌زند؟ آیا او ناآگاه است؟ به گمان من چنین نیست. قوچانی می‌نویسد: «بدین ترتیب کانون (که با پیروزی انقلاب اسلامی در بهترین موقعیت تاریخی خود به سر می‌برد) بار دیگر همراه با احزاب سیاسی شد و با حوادث سال 1360 و حذف تدریجی احزاب سیاسی مخالف و مسلح در معرض حذف از فضای عمومی کشور قرار گرفت و حتی ورود مجدد چهره‌هایی مانند باقر پرهام به شورای دبیران (در کنار احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، محسن یلفانی و سعید سلطانپور) نجات‌بخش آن نشد. این در حالی بود که پیش از این حوادث مشروعیت کانون نویسندگان ایران تا جایی پذیرفته شده بود که یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و نهم بهمن ماه 1357 برخی اعضای برجسته کانون (مانند باقر پرهام و سیمین دانشور) در مدرسه علوی تهران با امام خمینی دیدار کرده بودند.» اینجاست که منطق کریه آن تحریف تاریخ آشکار می‌شود. قوچانی همه‌ی آن بندبازی‌ها را کرده است تا نتیجه بگیرد که سرکوب کانون امری ناگزیر بود و حکومت نمی‌خواست اما به دلیل همراهی آن با «احزاب سیاسی مخالف و مسلح» مجبور شد کانون را نیز ممنوع کند. به خصوص که بلافاصله چنین ادامه می‌دهد: «از سال 1360 فعالیت کانون به شدت محدود و ممنوع شد. یکی از نمادین‌ترین اقدامات در راه محدودیت فعالیت کانون اعدام سعید سلطان‌پور (به دلیل عضویت در یکی از گروه‌های معارض جمهوری اسلامی) بود که از میان جناح رادیکال کانون هنوز در هیات مدیره و شورای دبیران باقی بود. باقر پرهام سرنوشت سعید سلطان‌پور را چنین روایت می‌کند: "همان موقع هم به مرحوم سلطان‌پور همین حرف‌ها را می‌زدم. درباره حرف‌های تندش (در خارج از جلسه) می‌گفتم آخر عزیز من، رفیق من، برادر من، شما اینجا را با منبر گروه سیاسی خودت اشتباه گرفته‌ای؟!... دو نفر از اعضایی که در دفتر کانون برای ما کار می‌کردند دیدیم سرشان به جای دیگری بند بود. یکی مثلا سرش به حزب توده بود و یکی دیگر هم به جایی دیگر. به ایشان گفتم: عزیز من جوری حرف نزن که همه فکر کنند دیشب رفته‌ای جلسه رهبری اقلیت نشسته‌ای و دستورهای لازم را گرفته‌ای و حالا داری در کانون پیاده می‌کنی خوب گوش کرد... کار مرحوم سلطان‌پور چرا به آنجا کشید؟ مسلما به خاطر عضویت در کانون نویسندگان ایران نبود" کانون با مرگ سلطان‌پور به محاق رفت و به تدریج با مهاجرت برخی از اعضای آن به خارج از ایران و تشکیل کانون در تبعید عملا کانون در درون ایران تعطیل شد.»

از این قسمت مطلب قوچانی می‌توان چند نتیجه گرفت. اول: کانون با اعدام سعید سلطان‌پور و بعد مهاجرت برخی از اعضای آن به خارج و تشکیل کانون در تبعید تعطیل شد.

دوم: سعید سلطان‌پور اگر می‌خواست اعدام نشود باید مثل بچه‌ی آدم سرش را پایین می‌انداخت و دور و بر تشکل‌های سیاسی نمی‌پلکید.

سوم: سعید سلطان‌پور نه تنها سر خودش را به باد داد، بلکه موجب شد حاکمیت مجبور شود کانون نویسندگان را هم تعطیل کند.

اول: اصولن گویا قوچانی میانه‌ی خوبی با واژه‌ی سرکوب ندارد و تاریخی که از کانون نویسندگان روایت می‌کند، تاریخی بدون سرکوب است. او به بازداشت اعضای کانون و احضارها و تهدیدها و ممنوع‌القلم شدن‌های دوران حکومت پهلوی اشاره‌یی نمی کند و آنگاه که نوبت به سرکوب کانون توسط جمهوری اسلامی می‌رسد سعی می‌کند با بهانه‌تراشی و کوچک جلوه دادن آن درواقع سرکوب را لاپوشانی کند. این همه اما از توان روزنامه‌نگاری در قامت محمد قوچانی بیرون است. ماجرای تعطیلی کانون نویسندگان ایران آنگونه که قوچانی می‌نویسد به اعدام سعید سلطان‌پور و مهاجرت عده‌یی از اعضای آن ختم نمی‌شود. سرکوب کانون نویسندگان را درست باید در مجموعه‌ی رفتار حاکمیت بر اریکه نشسته‌یی دید که از همان ابتدای قدرت‌گیری نه تنها اعضای احزاب و سازمان‌های مخالف خود را به تدریج به کشتارگاه و زندان کشاند، نه تنها مهر ممنوعیت بر تشکل‌های مستقل مدنی و صنفی چون کانون نویسندگان، جمعیت حقوقدانان، کانون مستقل معلمان، کانون مستقل استادان، کانون فارغ التحصیلان دانشگاه‌ها و مدارس، کانون زندانیان سیاسی و تمامی سندیکاهای کارگری زد بلکه حتا مخالفین و منتقدینی را هم که به هیچ تشکلی وابسته نبودند یا از میانه برداشت یا برای سکوت و خاموشی گزیدن تحت فشار قرار داد.

توقیف نشریه‌ی «اندیشه آزاد»، ارگان کانون نویسندگان ایران، تعطیلی «کتاب جمعه» و جلوگیری از انتشار «نامه‌ی کانون نویسندگان ایران»، حمله‌ی سازماندهی شده‌ی چماقداران به جلسات سخنرانی اعضای کانون و سر آخر حمله و اشغال دفتر کانون نویسندگان ایران همه و همه مجموعه‌یی از رفتارهای سرکوبگرانه‌یی بود که حاکمیت جدید در پیش گرفت تا کانون نویسندگان «تعطیل» شود. و بعد بازداشت و زندانی کردن اعضای کانون به دلیل همراهی ایشان با تشکل‌های سیاسی و اعدام لااقل چهار نفر از اعضای آن، سعید سلطان‌پور، عطاالله نوریان، جلال هاشمی تنگستانی و حسین اقدامی که در تشکل‌های سیاسی عضویت داشتند. و باز بعد سیطره‌ی بی‌امان سانسور و فهرست جدید ممنوع‌القلم‌ها. و بعدتر ادامه‌ی فشار بر نویسندگانی که همچنان تلاش می کردند کانون نویسندگان آنگونه که قوچانی نوشته «تعطیل» نشود، حتا تا سرحد قتل شماری از آنان، و هنوزاهنوز هم جلوگیری از انتشار «نامه‌ی کانون نویسندگان ایران» و جلوگیری از برگزاری نشست مجمع عمومی برای برگزاری انتخابات هیات دبیران از سال 1381 تاکنون. با وجود این کانون نویسندگان ایران هنوز به رغم خواست نهادهای سرکوبگر و دنبالچه‌های ریز و درشتشان «تعطیل» بردار نیست.

دوم: هیچ کس مدعی نشده است سعید سلطان‌پور را به دلیل عضویت در کانون نویسندگان اعدام کردند. با وجود این او زمانی که اعدام شد عضو هیات دبیران کانون بود و حتا در سازمان سیاسی متبوعش، سازمان چریک‌های فدایی اقلیت هویتی اندیشه‌ورزانه داشت. سلطان‌پور سردبیر روزنامه‌ی کار، ارگان سازمان بود و قتل او تنها یک روز پس از راهپیمایی 30 خرداد مجاهدین، نشان می‌دهد که قاتلین، سلطان‌پور را نه به عنوان عضو یک سازمان سیاسی که به عنوان نماد هنر و ادبیات معترض، به عنوان شاعر و نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و روزنامه‌نگار به گلوله بستند تا لابد دیگران حساب کار خود کرده باشند. از آن گذشته حتا اگر بپذیرم که سلطان‌پور را تنها به دلیل عضویت در یک سازمان سیاسی به میدان تیر فرستادند باز تاسف و پشیمانی در کار نیست هرچند تاثری در کار باشد. سلطان‌پور جوانی احساساتی و نوآموز نبود که گول خورده باشد و در این وادی «پاتاوه» گشاده باشد. او تجربه‌ی زندان پهلوی را در پشت سر داشت و حتمن نیک می‌دانست که راه چه دره‌های هولناکی پیش رو دارد، با اینحال به رغم نصایح پدران گوشه‌گزین، انتخاب کرد و تاوانش را به سربلندی پرداخت. تاسف اما بر ماست که به جای نشانه رفتن نوک انگشت اشاره‌مان به سوی نظمی دژخو که فعالیت سیاسی را با چنان تاوان خونباری مترادف کرده است، مقصر را هنوز در قامت کسی می‌جوییم که فعالیت سیاسی را انتخاب کرده است.

سوم: فرض بگیریم که گمانه‌ی قوچانی درست باشد و اعدام سعید سلطان‌پور، آن هم تنها به دلیل عضویت در یکی از گروه‌های معارض جمهوری اسلامی درست باشد. بعد باید پرسید ادامه‌ی کشتار اعضای کانون به چه دلیل بوده است؟ در 2 آبان 1374 احمد میرعلایی، عضو کانون نویسندگان ایران در اصفهان کشته شد. در 20 آبان 1375 غفار حسینی عضو کانون نویسندگان ایران در خانه‌اش کشته شد. آذر ماه 1377 محمد مختاری و محمدجعفر پوینده اعضای کمیته‌ی تدارک و برگزاری مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران ربوده شده و دزدانه به قتل رسیدند. به اینها اضافه کنید قتل نویسندگان و شاعران نزدیک به کانون مانند علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، احمد تفضلی، امیرابراهیم زال‌زاده و حمید حاجی‌زاده را و نیز ترور شخصیت مداوم اعضای کانون در نشریاتی چون کیهان و کیهان هوایی و صبح و رسالت و جمهوری اسلامی و نیز در برنامه‌هایی مانند هویت، ماجرای تلاش برای سقوط اتوبوس حامل نویسندگان به دره‌های گردنه‌ی حیران، بازداشت اعضای جمع مشورتی کانون بارها به صورت جمعی و فردی، ربودن فرج سرکوهی، احضار اعضای کانون به نهادهای امنیتی و تهدید مدام آنها به شکل رسمی و غیررسمی. از آقای قوچانی می خواهم هر چه زودتر برای روشن شدن بخش مکتومی از تاریخ، خط و ربط این وقایع را با درگیری جمهوری اسلامی و گروه‌های معارضش روشن کند.

حکایت مجله‌ی آدینه

قوچانی می‌نویسد: «در نیمه دهه 60 نیز با انتشار مجله آدینه، کانون نشریه‌ای غیررسمی یافت که آرا و آثار اعضای کانون را بدون وابستگی بدان منتشر می‌کرد. جناح‌بندی ادبی اما هنوز ادامه داشت. آدینه گرچه در مقالات مسعود بهنود رنگ و بویی لیبرالی داشت اما ذیل سردبیری فرج سرکوهی (که جانشین روزنامه‌نگاری حرفه‌ای به نام سیروس علی‌نژاد شده بود) رسما نشریه‌ای چپ بود به گونه‌ای که هنگام تحولات منتهی به فروپاشی اتحاد شوروی آهنگ نارضایتی می‌زد و هنگامی که نلسون ماندلا نظام آپارتاید را ساقط و با سفیدپوستان به تفاهم رسید در مقاله‌ای او را عامل امپریالیسم و لیبرالیسم خواند و در غم تنهایی فیدل کاسترو مرثیه سرود.»

قوچانی هرچند همچنان از تداوم «جناح‌بندی ادبی» اختراعی‌اش سخن می‌گوید اما این‌بار مشخص نمی‌کند که این جناح‌ها کدام است. زیرکی به خرج می‌دهد و با کلی‌گویی بافته‌هایش را قالب می‌کند. اما از این که بگذریم آنچه قوچانی در مورد «آدینه» نوشته است دیگر راست در چشم تاریخ ایستادن و دروغ گفتن است. ابتدا چنین القا می‌کند که فرج سرکوهی که باید از معنای جمله چنین فهمید که روزنامه‌نگاری حرفه‌یی نبوده است، جای سیروس علی‌نژاد را گرفت و از آن پس «آدینه» رسمن نشریه‌یی چپ شد و آن کرد که قوچانی نوشته است.

اول: سرکوهی هرچند در روزنامه‌نگاری سابقه‌یی کمتر از علی‌نژاد داشت اما پس از پیروزی انقلاب 57، این دو با هم در مجله‌ی «تهران مصور» همکاری کردند. سرکوهی مدتی سردبیر مجله‌ی «ایران» شد و بعد از تعطیلی این همه و راه افتادن مجله‌ی «آدینه» ابتدا علی‌نژاد سردبیر و سرکوهی مسئول بخش فرهنگی بود و پس از این‌که علی‌نژاد به عنوان سردبیر به «دنیای سخن» رفت، سرکوهی سردبیر شد. در ضمن قوچانی بداند علی‌نژادی که اینگونه دارد کباده‌ی او را به دوش می‌کشد در شرافت حرفه‌یی زبانزد است و آنگونه که سرکوهی می‌نویسد «درد مطرح شدن و بودنِ به هر بها نداشت و قلم به ناحق نمی‌گرداند.» و گمان می‌کنم گفتن ندارد که چنین فردی هیچ سنخیتی با حضرت قوچانی ندارد که هیچ بلکه راست در قامت رسوایی قلم‌به مزدی و قلم‌گردانی به ناحق و درد مطرح شدن و بودن، ایستاده است.

دوم: قوچانی درست نوشته است که «آدینه» را می‌توان با بضاعت آن روزها و در نظر گرفتن شدت سانسور و سرکوب، تنها نشریه‌ی چپی دانست که می‌توانست منتشر شود. با این همه به گمان من «چپ» بودن «آدینه» عمدی نبود که این نشریه آمد تا تریبونی شود برای صدای روشنفکری سرکوب شده که به ناچار در محفل‌های ادبی به زیست خود ادامه می‌داد و اگر سویه‌ی چپ آن آنقدر پررنگ بود درست به دلیل بالادستی چپ در کلیت روشنفکری ایران بوده است. وگرنه هر صدایی که مغضوب حکومت بود و دستی در دستگاه‌های سرکوب و سانسور نداشت، می‌توانست در «آدینه» سخن بگوید و چنین نیز بود. «آدینه» هنوز که هنوز است در شمار معدود نشریاتی است که توانست صفحات خود را در اختیار همه‌ی روشنفکری ایران، با همه‌ی گستردگی و گوناگونی آن قرار دهد. و اتفاقن این در دوره‌یی بود که «روشنفکران» مورد وثوق آقای قوچانی یا پناه امن جسته بودند یا در حوزه‌ها و ستادها و نهادهای حکومتی مشغول عمل به وظیفه‌ی «انقلابی» خود بودند. دارم درست از همان قیصر امین‌پور و عبدالکریم سروش و شرکای دیروز و امروزشان می‌نویسم تا شاید قوچانی جغرافیای روشنفکری مستقل ایران را بفهمد.

سوم: «آدینه» در سال 1364 آغاز به انتشار کرد، یعنی سالی که چرخ سرکوب هنوز به کار خونریزی در دره‌ی اوین مشغول بود و هنوز دوستان امروزی قوچانی، اصلاح‌طلبان حکومتیِ بعدی، در راس نهادهای سرکوب و سانسور حضور داشتند. فضا آنچنان خاکستری بود، آنچنان سیطره‌ی مفتشان همه‌ی روزنه‌ها را بسته بود که انتشار آن فضایی را شکست. آنگونه که به نوشته‌ی سرکوهی «برخی ایرانیان خارج از کشور بوی توطئه شنیدند. گفتند که نظام آدینه را درآورده است. روزنامه‌نویسان وابسته به نظام و وزارت تازه تاسیس اطلاعات هم آدینه را حاصل ائتلاف اپوزیسیون ورشکسته‌ی چپ و روشنفکران غرب‌زده دانستند.» و من مانده‌ام که چرا هرگاه پای پرونده‌سازی‌های مهوع پیش‌آزموده به میان می‌آید بازی شباهت غریبی دارد به آنچه امروز قوچانی و یارانش در «شهروند امروز» پیش می‌برند.

تاریخ را اما نمی‌شود وارونه کرد. آرشیو مجله‌ی «آدینه» موجود است و می‌توان آن را از بنگاه‌های مطبوعاتی تهیه کرد. دسترسی به آن نباید برای قوچانی کار سختی باشد و نبوده است چون مقالات آن را زیر و رو کرده، مقاله‌یی در نقد ماندلا را یافته، مقاله‌ی سرکوهی در مرثیه‌سرایی برای تنهایی فیدل کاسترو را یافته و آنگاه چنین بی‌شرمانه واقعیت را لاپوشانی می‌کند. آیا می‌ِشود که قوچانی ندیده باشد همزمان با تحولات منجر به فروپاشی اتحاد شوروی، «آدینه» نه تنها نظرات انتقادی را پوشش داد، نه تنها به قلم خود سرکوهی مطلبی انتشار داد که در آن ریشه‌ی فروپاشی در عملکرد لنین هنگام انحلال شوراها جستجو شده بود، نه تنها از بازمانده‌های جریان فکری نزدیک به خلیل ملکی مطالبی منتشر کرد که اعتقاد داشتند ملکی راست می‌گفته است، بلکه مصاحبه‌هایی با صادق خلخالی، مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی ترتیب داد تا نگاه آنها را هم به اتفاقی که در کشور همسایه‌ی شمالی در حال رخ دادن بود منعکس کرده باشد؟ و بعد با بی‌شرمی نوشته باشد: «هنگام تحولات منتهی به فروپاشی اتحاد شوروی آهنگ نارضایتی می‌زد.»؟

آیا ممکن است قوچانی جدل دنباله‌دار مصطفا رحیمی و فرزین ناجی بر سر کوبای کاسترو را ندیده باشد؟ آیا ممکن است مقالات انتقادی در مورد حکومت کوبا را که در ویژه‌نامه‌یی با عکس کاسترو روی جلد منتشر شد ندیده باشد؟ و بعد با بی‌شرمی نوشته باشد «در غم تنهایی فیدل کاسترو مرثیه سرود.»؟ آری ممکن است و می‌بینیم که شده است.

گردون پرچم‌دار

قوچانی می‌نویسد: «در پایان دهه 60 نشریات دیگری به گروه مجلات روشنفکری ایران افزوده شدند. مهم‌ترین آنها مجله گردون بود که به سردبیری عباس معروفی (عضو سابق حوزه هنری و وزارت ارشاد) منتشر می‌شد. این مجله در دوره دوم خود (پس از توقیفی کوتاه مدت) پرچم احیای کانون نویسندگان را با نقد گذشته آن برافراشت.»

باز هم تاریخ‌نویس کوچک زیرکی به خرج داده است. او می‌نویسد مجله‌ی گردون «پرچم» احیای کانون نویسندگان را «برافراشت» و باید مشخص کرد که قوچانی چرا عامدانه نقش گردون را در احیای کانون چنین عمده می‌کند. هدف قوچانی این است که کمی بعدتر با «افشای» دعوای اسماعیل جمشیدی و عباس معروفی با کانون به اشاره بفهماند که کانونیان حتا آنهایی را که پرچم احیا برافراشته بودند به دلیل «راست‌گرایی» کنار گذاشتند که به آن در ادامه خواهم پرداخت. اما واقعیت شکل دیگری دارد و اولین نشریه‌یی که آن پرچم را برافراشت مجله‌ی «آدینه» بود که در سال 1369 میزگردی منتشر کرد با حضور سیمین بهبهانی، هوشنگ گلشیری، محمود دولت‌آبادی، رضا براهنی و جواد مجابی که در آن از ضرورت فعالیت علنی و احیای کانون نویسندگان سخن گفته بودند. پس از آن بیشترین نقش را در انتشار آنچه به پاگرفتن دوباره‌ی کانون منجر شد، مجله‌ی «تکاپو» داشت که به سردبیری منصور کوشان منتشر می‌شد و البته نقش گردون نیز در این میان نادیدنی نیست اما نمی‌توان آن نقشی را که قوچانی برایش می‌تراشد واقعی دانست. گردون نیز مانند آدینه و تکاپو و بعدتر ایران فردا، فرهنگ توسعه، جامعه سالم، اندیشه جامعه، دنیای سخن، فصل سبز و بعدتر و بعدتر نامه و نقد نو و لابد چند نشریه‌ی دیگر در فهرست نشریاتی جای دارد که فضای تک صدایی را شکستند و برای روشنفکری ایران تریبون شدند. از این گذشته نقش مجله‌ی گردون در راه‌اندازی اولین جشنواره‌ی ادبی غیردولتی در زمانه‌یی که هنوز همه چیز حکومتی بود و مانده بود تا جشنواره‌ی یلدا و مهرگان و گلشیری و جلالی و هدایت و دیگر جشنواره‌ها سربرکشند، یگانه است و ستودنی. با این همه قوچانی به عمد روایتی وارونه به دست می‌دهد تا به کار داستانش آمده باشد.

احمد شاملو و «رهبری ادبی»

قوچانی می‌نویسد: «تلاش‌گران برای احیای کانون در آغاز دهه 70 با این زاویه دید انتقادی، انتظار داشتند که چهره‌ای چون احمد شاملو رهبری ادبی آنها را بر عهده گیرد اما شاملو سکوت کرده بود و جز در گفت‌وگویی با مجله آدینه (که هرگز متن کامل آن منتشر نشد) نسبت به احیای کانون ابراز رضایت نکرد و در عین حال در مقاله‌ای به نام "گند عالم‌گیر بعضِ قضایا ..." در همین مجله (آدینه) نسبت به اینکه احیای کانون به جای نیازهای درونی محصول فشارهای بیرونی باشد هشدار داد. اشاره شاملو به برخی بدگمانی‌ها درباره تحولات در فضای جهانی (فروپاشی اردوگاه چپ) و فضای داخلی (بهبود وضع آزادی‌های فرهنگی) در دهه 70 بود. با همین زاویه دید بود که شاملو هرگز در جایگاه جلال قرار نگرفت و نتوانست رهبری ادبی نسل خود را بر عهده بگیرد و احیاگر کانون نویسندگان شود.»

در این یک پاراگراف قوچانی اطلاعاتی به دست می‌دهد که یک سر نادرست است و تنها به کار تئوری خودساخته‌یی می‌خورد که از ابتدای مطلبش کوشیده آن را پرورش دهد. او مقوله‌ی نوینی ساخته با عنوان «رهبری ادبی» و ابتدا جلال آل‌احمد را در جایگاه آن می‌نشاند، بعد می‌نویسد شاملو نتوانست در آن جایگاه قرار بگیرد، بعد اشاره می‌کند هوشنگ گلشیری در فاصله‌ی سال‌های 77 تا 79 این رهبری ادبی را به دست گرفت و سر آخر نتیجه می‌گیرد که رهبری ادبی با حضور دو نویسنده‌ی عضو کانون در انتخابات برای همیشه به پایان راه خود رسیده است. آنقدر شاخ و برگ‌های مطلب قوچانی درهم‌پیچ است، آنقدر آسمان و ریسمان را به هم بافته، آنقدر کلی‌گویی کرده که اصلن معلوم نیست او «رهبری ادبی» را به چه مفهومی به کار می‌ِبرد و خودش هم تلاشی نکرده تا روشن کند که چه مفهومی را در نظر دارد. خواننده‌ی آسانگیر البته ممکن است از روی این ترکیب که بارها در طول مطلب تکرار شده به آسانی بگذرد اما درست اینجاست که باید یقه‌ی او را گرفت تا بداند که با ترفندهای ژورنالیستی نمی‌توان مفهومی را غالب جماعت کرد. باید از او پرسید اگر «کانون با رهبری ادبی جلال آل‌احمد شکل گرفت» چگونه به دو جناح تقسیم شده بود که این رهبر ادبی در راس یک جناح آن قرار داشت؟ اگر شاملو نتوانست «رهبری ادبی» را بر عهده بگیرد چرا بعدتر می‌نویسد: «در این زمان احمد شاملو در گذشته بود و کانون فاقد رهبری ادبی بود»؟ و بعدتر جملاتی مانند «روشنفکری ادبی جناحی از روشنفکری است که در آن شاعران و نویسندگان مدعی به بحران رهبری‌طلبی مبتلا هستند و حتی اگر خود نخواهند دیگران ایشان را چنین می‌خوانند» یا «اما روشنفکران ادبی رهبران سیاسی جامعه نیستند» چه مفهومی دارد؟ اما از این آش درهم‌جوش که بگذریم به اطلاعاتی می‌رسیم که قوچانی برای اثبات این‌که شاملو نتوانست «رهبری ادبی» نسل خود را برعهده بگیرد، ارائه می‌کند.

اول. او می‌نویسد: «اما شاملو سکوت کرده بود و جز در گفت‌وگویی با مجله آدینه (که هرگز متن کامل آن منتشر نشد) نسبت به احیای کانون ابراز رضایت نکرد» شرح این واقعه را از قلم سرکوهی می‌نویسم تا نشان دهم قوچانی تا چه پایه دروغ می‌بافد. سرکوهی نقل می‌کند که ماجرا مربوط می‌شود به همان ابتدای کار که زمزمه‌ی احیای دوباره‌ی کانون بر زبان‌ها می‌چرخید و بعد می‌نویسد: «همان زمان مطلبی چاپ شد در مجله‌ی گردون که "چراغ کانون نویسندگان را روشن" باید کرد. در این گزارش به دولت‌مردان و حکومتیان اهل فرهنگ هم اشاره شده بود. نام آقای عطاالله مهاجرانی مشاور رییس‌جمهور وقت و کسانی دیگر از گروه "کارگزاران سازنده‌گی" بر زبان برخی آمد. پیش از آن انجمنی راه افتاده بود برای ویراستاران با حضور کلیدی آقای بروجردی داماد آقای خمینی از آن سوی و تنی از ویراستاران معروف و نادولتی با این طرح که کار سانسور را بر عهده‌ی ناشران باید گذاشت و ویراستاران تائید شده. موجی از نگرانی پدید آمد. نظریات و تمهیدهایی از این دست بود که شاملو را به واکنشی اضطراری برانگیخت. متنی نوشت در حد نیم ستون آدینه که به عنوان بخشی از یک مصاحبه در صفحه‌های خبر آدینه چاپ کردم. شاملو نوشت که آزادی امتیازی نیست که به گروهی خاص داده شود یا دولت‌مردانی آن را اعطا کنند. هشدار داد که از وابسته‌گی پرهیز باید کرد و بر پای‌بندی کانون بر منشور و دفاع از آزادی اندیشه و بیان، بی حصر و استثنا تاکید کرد.» پس اولن شاملو سکوت نکرده بود که ناگه با پاره‌یی از یک مصاحبه «نسبت به احیای کانون ابراز رضایت» کند. و بعد مصاحبه‌یی در کار نبود که کامل آن منتشر شود.

دوم. او می‌نویسد: «در عین حال در مقاله‌ای به نام "گند عالم‌گیر بعضِ قضایا ..." در همین مجله (آدینه) نسبت به اینکه احیای کانون به جای نیازهای درونی محصول فشارهای بیرونی باشد هشدار داد. اشاره شاملو به برخی بدگمانی‌ها درباره تحولات در فضای جهانی (فروپاشی اردوگاه چپ) و فضای داخلی (بهبود وضع آزادی‌های فرهنگی) در دهه 70 بود.» باز هم روایت سرکوهی را نقل می‌کنم: «شاملو بعدتر حرف خود روشن‌تر کرد و در مصاحبه‌ای، در خارج از کشور، از بوی گندی سخن گفت که در تاکتیک‌هایی نهفته است. معتقد بود که کانون باید که حق فعالیت علنی به دست آورد اما با حضور دولت‌مردان اهل فرهنگ و سانسورچیان معتدل و با تقلیل منشور و اساسنامه کانون به قالب مورد قبول وزارت کشور برای ثبت رسمی کانون مخالف بود.» می‌بینیم که این بار مصاحبه بوده است و مقاله نبوده و قوچانی یا خود آنقدر شتاب‌زده بوده است که متوجه نشده، یا کسانی که این را برایش نقل کرده‌اند چنین بوده‌اند و یا در بولتن‌های مورد استفاده‌ی او اشتباهی در کار بوده است. و بعد باز می‌بینیم که آن بوی گند ربطی به «برخی بدگمانی‌ها درباره تحولات در فضای جهانی (فروپاشی اردوگاه چپ) و فضای داخلی (بهبود وضع آزادی‌های فرهنگی) در دهه 70» نداشته است، بلکه مستقیم به تلاش هماره‌ی حکومتیان چه در دوران پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی برای مصادره و اخته کردن کانون نویسندگان اشاره دارد. همان تلاشی که البته حتا پس از ریاست‌جمهوری مرد عبا شکلاتی هم با ارسال فیلسوف بزرگ امروز و تصفیه‌چی دیروز، حضرت عبدالکریم سروش به نشست جهانی قلم سعی شد که انجام گیرد و هر بار با ایستادگی و مقاومت اعضای کانون نقش بر آب شد.

سوم. او می‌نویسد: «شاملو هرگز در جایگاه جلال قرار نگرفت و نتوانست رهبری ادبی نسل خود را بر عهده بگیرد و احیاگر کانون نویسندگان شود.» اتفاقن وقتی من شرح واقعی آن نوشته‌ی کوتاه و آن مصاحبه را می‌خوانم و بعد می‌بینم چه کششی در برخی عناصر کانونی بوده است که فریفته‌ی همان «بهبود وضع آزادی‌های فرهنگی» شوند درست به یاد آن مشتی می‌افتم که جلال آل‌احمد بر روی میز هویدا کوفت و مردک را سر جایش نشاند که قلم کانونی خریدنی نیست، و چه تشخیص دقیقی زمانی که در همان دهه‌ی 70 و آزادی‌های فرهنگی بهبود یافته‌اش فقط چهار نفر از اعضای جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران به قتل رسیدند و بی‌شمار نویسنده و محقق و اندیشمند و فعال سیاسی دیگر در داخل و خارج کشور. دهه‌یی که باید آن را دهه‌ی جانشینی جوخه‌های ترور سیاه به جای جوخه‌های اعدام دانست.

از سوی دیگر نقش ارزنده‌یی که شاملو در آغاز دوره‌ی سوم کانون نویسندگان دارد انکار ناشدنی است. او از همان ابتدای کار توسط فرج سرکوهی و هوشنگ گلشیری در جریان قرار گرفت و همراهی‌اش را در جلسه‌یی در خانه‌ی خودش با حضور سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی، فرج سرکوهی و جواد مجابی اعلام کرد. و بعد در چندین جلسه‌ی جمع مشورتی شرکت کرد و بعدتر با توجه به بدتر شدن وضع جسمی‌اش توسط جواد مجابی، فرج سرکوهی، محمد مختاری و چند نفر دیگر در جریان آنچه در جمع مشورتی و کانون می‌گذشت قرار می‌گرفت و همراه بود. اولین مجمع عمومی کانون در دوره‌ی سوم با پیام احمد شاملو آغاز به کار کرد و تا پایان زندگی هیچگاه کانون را رها نکرد. با اینحال قوچانی درست می‌نویسد که شاملو هیچگاه «رهبری ادبی نسل خود را بر عهده» نگرفت چرا که کانون بر خلاف نظریه‌ی خودساخته‌ی قوچانی هیچگاه رهبری نداشته است. بوده‌اند کسانی که به مدد تجربه‌ و تیزبینی‌هایی که داشته‌اند، تاثیر بیشتری بر جمع گذاشته‌اند اما راهنمای کانون همواره خرد جمعی اعضای آن بوده است.

تیر خلاصِ نامه‌ی ما نویسنده‌ایم

قوچانی می‌نویسد: «تیر خلاص بر احیای کانون اما همان چیزی بود که به نظر می‌رسید نقطه شروع کانون سوم باشد. نامه 134 نفر به نام "ما نویسنده‌ایم" به جای آنکه لحظه‌ی آغاز باشد، وقت وداع بود. نامه، دو آسیب درونی و بیرونی کانون را آشکار کرد. در بیرون حکومت واکنشی سخت ناباورانه نسبت به مدعیات واقعی نویسندگان نشان داد و تمایل نویسندگان به اعلام هویت صنفی خود را بدون اغراض سیاسی باور نکرد و همین مسٱله سبب شد که گروهی از امضاکنندگان (که برجسته‌ترین آنها مرحوم عباس زریاب‌خویی بود) امضای خود را پس بگیرند و در درون، حذف امضای اسماعیل جمشیدی دبیر هیات تحریریه مجله گردون و متعاقب آن پس گرفتن امضای عباس معروفی سردبیر این مجله و یکی از بانیان اصلی پروژه احیای کانون، بیانیه 134 نفر را در بحران فرو برد. اسماعیل جمشیدی نویسنده‌ای در رده نویسندگان ساده‌نویس یا به عبارتی عامه‌گرا بود که به نظر جناح حاکم بر نویسندگان بیانیه 134 فاقد تعریف نویسنده بود و به همین دلیل با اعمال نظر مستقیم محمد مختاری نام او از بیانیه حذف شد. اسماعیل جمشیدی نیز اینگونه واکنش نشان داد: "رهبری ناآگاه کانون دسته گل به آب داده و بر خلاف منشور کانون نویسندگان ایران دوستان در کار مبارزه با سانسور خود سانسورچی شدند و آن هم نه سانسور یک کلمه یا یک جمله از نوشته‌ای بلکه سانسور نام نویسنده‌ای که همه این تشکیلات باید برای حمایت از او و امثال او تشکیل می‌شد. حسادت و بخل‌ورزی، کینه‌توزی، انتقام‌جویی، از صاحب این قلم که اعتقادی غیر از اعتقاد چند تن از آنان داشته مهم‌ترین اصل منشور کانون نویسندگان ایران یعنی آزادی اندیشه و بیان را زیر سوال برده و این نظریه را که قشر روشنفکری ایران نابالغ است پررنگ کرده است. اما این کار زشت و چندش‌آور به وسیله چه کسی انجام گرفت و کارگردانش که بود؟ آن کسی که هنوز مرکب نوشته‌اش در مجله گردون خشک نشده است؛ کسی که در پنهان آن کار دیگر کرده." اشاره مستقیم اسماعیل جمشیدی به محمد مختاری است.»

بگذارید به این دو «آسیب» مورد ادعای قوچانی بپردازم تا روشن شود که کمتر خطی را در سرتاسر این مطلب می‌توان یافت که نویسنده اطلاعات درستی به خواننده داشته باشد.

قوچانی مدعی است آسیب بیرونی انتشار متن «ما نویسنده‌ایم» واکنش «سخت ناباورانه‌یی» بود که حکومت نسبت به «مدعیات واقعی نویسندگان» نشان داد و تمایل نویسندگان برای «اعلام هویت صنفی خود را بدون اغراض سیاسی باور نکرد.»

ابتدا این را بنویسم که این «آسیب بیرونی» با انتشار متن 134 نفر آشکار نشد. این «آسیب بیرونی» اگر بتوان آن را چنین نامید، بسیار پیش از این آشکار شده بود. یعنی همان زمانی که نویسندگان و شاعران و مترجمان را روانه‌ی بند و دوستاق کردند و یا آنچنان شرایط خفقان‌آوری برای آنها ساختند که روانه‌ی تبعید اجباری شدند. فراموش نکنیم که این متن در زمانی منتشر شد که علی‌اکبر سعیدی سیرجانی در بند بود و سال‌ها بود که تریبون‌های تبلیغاتی حکومتی، روشنفکران مستقل از حکومت را آماج حمله‌های بی‌امان قرار داده بودند. بسیاری از نویسندگان به دلیل آنچه که می‌نوشتند به نهادهای امنیتی احضار می‌شدند و در وزارت ارشاد یک سلاخ‌خانه‌ی حسابی برای هنر و ادبیات دگراندیش ترتیب داده بودند. بنابراین آن «آسیب بیرونی» مدت‌ها بود که وجود داشت.

در ضمن به گمان من آنچه حکومت را به واکنش در برابر متن «ما نویسنده‌ایم» واداشت، این نبود که اعلام هویت صنفی نویسندگان بدون اغراض سیاسی را باور نکرد. ظاهرن این آقای قوچانی است که هنوز آن را باور نمی‌کند یا اگر بخواهم درست‌تر بنویسم آن را نمی‌فهمد و از همین رو هی به سبک یاوه‌های دوم خردادی سعی می‌کند نویسندگان عضو کانون را در جناح‌های مشخص دسته‌بندی کند. آنچه که حکومت را به واکنش برانگیخت درست همان چیزی بود که امضاکنندگان متن بر آن باور داشتند و اتفاقن حکومت به خوبی فهمید که ماجرا از چه قرار است. در متن 134 نفر می‌خوانیم: «ما نویسنده‌ایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ماست که نوشته‌مان ـ اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد، و نیز ترجمه‌ی آثار دیگر نویسندگان جهان ـ آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه‌ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگر چه پس از نشر، راه قضاوت و نقد آزادانه درباره‌ی آن‌ها بر همگان گشوده است.

هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و اندیشیدن از توان و امکان فردی ما فراتر می‌رود، ناچاریم به صورت جمعی ـ صنفی با آن روبرو شویم، یعنی برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و نشر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشیم. به همین دلیل معتقدیم: حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان ایران متضمن استقلال فردی ماست.

[...]

تاکید می‌کنیم که هدف اصلی ما از میان برداشتن موانع راه آزادی اندیشه و بیان نشر است و هرگونه تعبیر دیگری از این هدف، نادرست است و مسئول آن صاحب همان تعبیر است.

[...]

حاصل آن‌که حضور جمعی ما ضامن استقلال فردی ماست، و اندیشه و عمل خصوصی هر فرد ربطی به جمع نویسندگان ندارد. این یعنی نگرش دموکراتیک به یک تشکل صنفی مستقل.

پس اگر چه توضیح واضحات است، باز می‌گوییم: ما نویسنده‌ایم. ما را نویسنده ببینید و حضور جمعی ما را حضور صنفی نویسندگان بشناسید.» پای این متن را 134 نفر از برجسته‌ترین روشنفکران آن روزگار امضا کردند و حکومت به نیکی دریافت که این یعنی رساندن فریاد تظلم‌خواهی نویسندگانی که چندین سال است قربانی دستگاه سانسور دولتی می‌شوند به گوش جهانیان. یعنی ریختن آب جوش بر یخ ضخیمی که به همت کارگزاران فرهنگی حکومت بر ذهن و چشم جامعه‌ی ایرانی پرده کشیده بود. و اتفاقن چون حکومت فهمید که این متن یعنی چه با عباس زریاب خویی و چند تنی دیگر از جمله امیرحسین آریان‌پور و محمد شمس لنگرودی آن کرد که امضای خود را پس بگیرند و در پرده‌یی دیگر از واکنش «ناباورانه‌اش» یک ماه بعد از انتشار متن، سعیدی سیرجانی را در بند به قتل رساند تا پیغامی باشد برای نویسندگانی که بر سلطه‌ی بی چرا شوریده بودند.

اما حکایت آن «آسیب درونی» مهیج‌تر است. قوچانی ابتدا نقش گردون را در احیای کانون عمده می‌کند و بعد می‌نویسد اسماعیل جمشیدی و عباس معروفی گردانندگان این نشریه امضای خود پس گرفتند تا خواننده‌ی ناآگاه باور کند از چنین مقدمه‌یی می‌توان نتیجه گرفت که متن 134 نفر در «بحران» فرو رفت. و بعد البته تاکید می‌کند که محمد مختاری در حذف امضای جمشیدی از پای متن «اعمال نظر مستقیم» کرد. این دیگر از آن زیرکی‌های مهوع قوچانی است که اولن مختاری را مقصر قلمداد می‌کند چون به خوبی آگاه است که مختاری به عنوان مطرح‌کننده‌ی شبان ـ رمگی و درک حضور دیگری و فرهنگ مدارا، بازتولیدکننده‌ی انسان‌گرایی و دموکراتیسم در چپ است و بعد پای یک نفر دیگر را از میانه بیرون می‌کشد چون آن یک نفر در این چند ساله به تیم گرداننده‌ی «شهروند امروز» روی خوش نشان داده است. قوچانی دارد آگاهانه پای محمود دولت‌آبادی را از میانه بیرون می‌برد که از سوی جمشیدی در کنار مختاری به عنوان عامل این کار معرفی شده بود و بعد روایت جمشیدی را به عنوان روایت درست قالب می‌کند.

روایت جمشیدی اما غلط است. امضای جمشیدی با رای همه‌ی آن هشت نفری که عضو هیات منتخب جمع مشورتی برای گردآوری امضا و نشر متن بودند از پای متن برداشته شد. این هشت نفر عبارت بودند از: سیما کوبان، رضا براهنی، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد محمدعلی و محمد خلیلی.

از آن گذشته پس از چندی جمع مشورتی کانون نویسندگان با این باور که در حذف امضای اسماعیل جمشیدی اشتباه کرده است، از او دلجویی کرد و جمشیدی اکنون عضو کانون نویسندگان است. و در دورانی که به بند بود هم کانون چندین بیانیه در حمایت از او با عنوان «عضو کانون نویسندگان» منتشر کرد.

کانون نویسندگان و شاکی شدن جناب وزیر

قوچانی می‌نویسد: «مجامع [دوره سوم فعالیت کانون] در محل اتحادیه ناشران برگزار می‌شد و وزیر وقت ارشاد اسلامی (عطاالله مهاجرانی) تا حدودی به همراهی با کانون می‌پرداخت اما حتی او نیز از کانون شاکی شد زمانی که دریافت این نهاد حاضر نیست بیانیه‌های خود را با نام خدا آغاز کند و بر سر اینکه این عبارت حدود عقیدتی کانون را محدود می‌کند یا نه اتفاق نظر ندارد.»

بسیار سعی کردم پاسخ مناسب‌تر و مودبانه‌تری برای این پاراگراف از نوشته‌ی قوچانی پیدا کنم اما متاسفانه نشد. پاسخ به آن تنها یک جمله‌ی کوتاه است: به جهنم که وزیر سانسور حکومت از کانون «شاکی» شد! کانون نمی‌تواند آن بنیانی را که بر پایه‌ی آن شکل گرفته به خاطر تمایلات وزیر ارشاد اسلامی که حالا بر حسب شرایط گوشه‌ی چشمی به یاری کانونیان داشته کنار بگذارد. آن «شرایط» که از آن می‌نویسم همان اول رقابت‌های جناحی درون حکومتی است که ربطی به تشکل صنفی نویسندگان ایران ندارد و دوم رسوایی عظیمی که با قتل دزدانه‌ی محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، دو عضو کمیته‌ی تدارک و برگزاری مجمع عمومی کانون برای مجموعه‌ی حاکمیت رخ داده بود و اصلاح‌طلبان حکومتی وظیفه داشتند ویترین مناسبی برای ارائه به جهان بیارایند. و بعد آن «بنیانی» که از آن نوشته‌ام یعنی این‌که کانون نویسندگان به دلیل گوناگونی عقاید اعضایش نمی‌تواند جمله‌یی ایدئولوژیک را به عنوان بخشی از بیانیه‌اش منتشر کند اگرچه ممکن است در کانون مذهبی‌ها هم باشند که بوده‌اند و هستند. و این جمله‌ی ایدئولوژیک فرقی نمی‌کند که چه باشد. اگر در سابقه‌ی تاریخی کانون جمله‌یی ایدئولوژیک در بیانیه‌یی وجود داشته باشد که دارد، آن زمان کانون اشتباه کرده چه این جمله‌ی ایدئولوژیک مذهبی باشد، چه لیبرالی و چه مارکسیستی.

کانون نویسندگان و نویسندگانی که «جذب» نشدند

قوچانی می‌نویسد: «کانون در جذب نویسندگان برجسته‌ای که چپ‌گرا نبوده‌اند یا چپ‌گرا نماندند مانند ابراهیم گلستان، داریوش شایگان، چنگیز پهلوان، محمدرضا شفیعی کدکنی و ... ناموفق ماند و به محض ظهور نسل جدید روشنفکران و نویسندگان مانند سیدجواد طباطبایی، بابک احمدی و عبدالکریم سروش که اندیشه‌هایی غیر از چپ سنتی داشتند موقعیت خود را از دست داد و با تغییر ایدئولوژی جهانی از چپ‌گرایی به لیبرالیسم عرصه عمومی را به روشنفکران جدید واگذار کرد.»

اول: تاریخ‌نویس ما باز هم دسته گل به آب داده است. از میان نویسندگانی که قوچانی کانون را در «جذب» آنان ناموفق می‌داند، لااقل دو نفر یعنی محمدرضا شفیعی کدکنی و چنگیز پهلوان عضو کانون نویسندگان ایران هستند.

دوم: کانون شرکت هرمی نیست که بخواهد نویسندگان را «پرزنت» کند تا آنان با کانون همکاری کنند. حضور نویسندگان و شاعران در کانون داوطلبانه است و طبیعی است به علت فشارهایی که همواره در دوران هر دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی بر اعضای کانون بوده، برخی نویسندگان ترجیح بدهند کناره بگیرند. این البته شامل حال نویسندگانی نمی‌شود که در شمار کارگزاران فرهنگی پهلوی و جمهوری اسلامی بوده‌اند.

سوم: ابتدا بنویسم که عبدالکریم سروش در شمار «نسل جدید روشنفکران و نویسندگان» نیست که تازه ظهور کرده باشد. سروش در سال‌های ابتدایی پس از پیروزی انقلاب 57 ظهور کرد و اتفاقن حافظه‌ی تاریخی روشنفکری ایران با خدمات او در انقلاب فرهنگی و در انجام سخنرانی‌هایی که برای بندیان اوین پخش می‌شد تا ایشان تشویق به توبه شوند، آشناست. بعد هم بی‌آنکه بخواهم اتهامی را متوجه سیدجواد طباطبایی یا بابک احمدی که به هر حال در حوزه‌ی اندیشه‌ورزی نام‌های شناخته شده‌یی هستند، کرده باشم باید بنویسم این دوستان در زمانه‌یی تنها صدای «نسل جدید روشنفکران و نویسندگان» شدند که صدای دیگران به زور توقیف و تهدید و تبعید و کشتار به گوش نمی‌رسید. صفحات روزنامه‌های دوم خردادی حتا، صدای روشنفکران و نویسندگانی را که از جنس دیگری بودند مشمول سانسور کردند تا تنها آن صدایی به گوش برسد که آنها می‌خواهند و بعد آقای قوچانی به عنوان یکی از کارگردانان اصلی چنین سیاستی به رسم «خود گویی و خود خندی» پشت آن صدایی سنگر می‌گیرد که به خواست او و امثال او فرصت شنیده شدن داشته است. در این نشریات تاکنون اگر از کانون نویسندگان سخنی به میان رفته است تنها برای تخریب بوده و خوش‌خدمتی به کسانی که ما نمی‌دانیم کیستند اما شاید همان کسانی باشند که شرایطی فراهم می‌کنند تا قوچانی و یارانش هرگاه که نشریه‌شان توقیف هم شد، بدون تریبون نمانند که چه خدمتی از این بالاتر.

چهارم: من می‌خواهم حدس بزنم در کتابخانه‌ی شخصی قوچانی چه کتاب‌هایی یافت می‌شود. فهرست کاملی از آثار فون هایک، فرانسیس فوکویاما، میلتون فریدمن، ساموئل هانتیگتون و در چپ‌ترین بخش آن آنتونی گیدنز. چنین است که قوچانی گمان می‌کند اینک همه‌ی جهان به جای پیروی از ایدئولوژی‌های چپ‌گرایانه از لیبرالیسم پیروی می‌کند. باید پرسید چه زمانی «ایدئولوژی» جهانی چپ‌گرا بوده است؟ چه زمانی لیبرال شده است؟ و اصلن دست به نقد، این «ایدئولوژی جهانی» چه مفهومی دارد؟ قوچانی نمی‌تواند با کلی‌بافی و درهم‌گویی خودش را خلاص کند. جهان هیچ‌گاه چنین یک دست که قوچانی می‌داند یا می‌خواهد نبوده است و نخواهد بود. چپ و لیبرالیسم، همواره به عنوان گرایش فکری دو سوی متخاصم، فرودستان و فرادستان، غارت‌شده‌گان و غارت‌گران وجود و حضور داشته‌اند و اتفاقن هنوزاهنوز هم اگر جان پاکی بر جای مانده باشد که نخواهد در قافله‌ی دزدان و گردنه‌بندان همراه باشد، در سویه‌ی چپ جهان ایستاده است. قوچانی اما چون در آن سوی دیگر ایستاده، چون به عنوان علم‌کِش نئولیبرالیسم سویه‌ی بالادستی‌های جهان را گزیده است، می‌خواهد ما نیز باور کنیم که جهان را یک سر «ویروس نئولیبرالیسم» فرا گرفته است. با وجود این حضرت قوچانی باید بداند فرودستان جهان، غارت‌شده‌گان زمین هنوز معتقد نیستند که «تاریخ» پایان یافته باشد چرا که جهان دیگری را ممکن می‌دانند و دست به کار تلاش برای ساختن آنند.

کانون نویسندگان و اندیشه‌ی آزادی

قوچانی می‌نویسد: «این ضعف ساختاری آنجاست که اندیشه آزادی به عنوان مهم‌ترین ارزش فرهنگی و محوری‌ترین عنصر حیات یک نویسنده در کانون کمرنگ و حتی مفقود است. آن اندازه که کانون به ارزش‌های جامعه‌گرایانه بها داده هرگز به ارزش‌های آزادیخواهانه احترام نگذاشته است و آن اندازه که نهادی سوسیالیستی (چه توده‌ای، چه راه سوم، چه فدایی و...) بوده نهادی لیبرالی (مدافع آزادی‌های قانونی) نبوده است.»

و کمی بعدتر باز ادامه می‌دهد: «کانون همواره در تاریخ خود نهادی سوسیالیستی بود که فردگرایی و آزادیخواهی (لیبرالی) را تصحیح می‌کرد و جمع‌گرایی و چپ‌گرایی را بر آن ترجیح می‌داد. هنرمند را محکوم به پیروی از جامعه‌ای می‌دانست که البته نسبتی با آن نداشت. در حالی که اکثریت جامعه ایران فرهنگ دینی داشت کانون نهادی لائیک بود.»

میزان اطلاع قوچانی از تاریخ کانون نویسندگان باید تاکنون روشن شده باشد و حال چه باید نوشت برای کسی که این چنین با تبختر و بدون ارائه‌ی هیچ مدرکی کلی‌گویی می‌کند. باید از او خواست ثابت کند، بر پایه‌ی اسناد ثابت کند که «اندیشه آزادی به عنوان مهم‌ترین ارزش فرهنگی و محوری‌ترین عنصر حیات یک نویسنده در کانون کمرنگ و حتی مفقود است.» باید از او خواست ثابت کند که کانون همواره «هنرمند را محکوم به پیروی از جامعه‌ای می‌دانست که البته نسبتی با آن نداشت.» قوچانی باید ثابت کند اندیشه‌ی آزادی در نهادی که چهار دهه تنها و تنها برای آزادی اندیشه و بیان نشر، بی هیچ حصر و استثنا برای همگان و بر ضد سانسور مبارزه کرده است، کمرنگ و «مفقود» است. 

با این وجود باید تاکید کنم که به باور من کانون هرگز چه در دوران رژیم گذشته و چه امروز مدافع «آزادی‌های قانونی»، اگر نام واقعی این لیبرالیسم باشد، نبوده است. دفاع از آزادی قانونی یعنی دفاع از سانسور قانونی. کانون به اعتبار مطالبه‌ی همیشه و هنوزش یعنی لغو سانسور خواستار تغییر قانون است نه مدافع آن.

و بعد تنها برای این‌که قوچانی لااقل اگر از هوش متوسطی هم بهره‌مند است بتواند تفاوت‌ها را تشخیص دهد و تنها برای مقایسه متنی از احمد شاملو را نقل می‌کنم. شاملو در 17 آبان 1358 و در سرمقاله‌ی شماره‌ی 14 «کتاب جمعه»، درست در زمانی که برخی از «روشنفکران» مورد وثوق قوچانی و شرکای دیروز و امروزش در نشریه‌های رنگ به رنگی که منتشر می‌کند دست به کار زمینه‌چینی برای سلاخی کتاب و کلمه و انسان بودند چنین می‌نویسد: «آزادی صرف نظر از محتوای اجتماعی‌اش، در رابطه با تاریخ ـ یعنی در رابطه با کل حرکت بشر و نه وضعیت موجود این یا آن جامعه معین ـ نیز معنایی دارد. در این معنا، آزادی نوعی دستاورد، نوعی حقیقت تحقق یافته برگشت‌ناپذیر است؛ و به همین اعتبار هم دارای ارزشی مطلق است و نه نسبی.

[...]

دموکراسی وجه نظام یافته و نهادی شده نمود آزادی در تاریخ است. دموکراسی، از دیدگاه فنومنولوژیک، نوعی از نظام اجتماعی است که همه دستاوردهای بشری را در رابطه با نمود آزادی تضمین می‌کند. دموکراسی از این دیدگاه، نظام مطلوب وجدان بشری است، نه نظام مطلوب وجدان این یا آن طبقه اجتماعی معین. بشریت ِ همزمان با دموکراسی، از وجهی از نظام اجتماعی تجربه دارد که مبتنی بر دستاوردهایی تاریخی با ارزش مطلق است. در این وجه از نظام اجتماعی همه افراد بشر دارای حقوقی بنیادینند که ترجمان اجتماعی عناصری از مفهوم آزادی به معنای تاریخی آن است. اگر پیشاهنگان آگاهِ هر طبقه مدافع آزادی در چارچوب ارزش‌های اجتماعی همان طبقه‌اند، روشنفکران یا آن دسته از مردمی که چنین نامیده می‌شوند باید مدافع مفهوم آزادی به معنای عام و تاریخی آن دانست. روشنفکر کسی است که از پایگاه دستاوردهای تاریخی جامعه بشری رو به آینده دارد و به سوی افق‌های دور دست عمل می‌کند. روشنفکر اگرچه باید متکی به طبقات بالنده جامعه باشد هرگز نباید از خاطر ببرد که دستاوردهای تاریخ، از دیدگاه بشری، اصولی نیست که بر سر آن‌ها سازشی بتوان داشت. این رسالت روشنفکری البته رسالتی دشوار است، زیرا او را ناگزیر می‌کند عملش را بر اساس معیارهایی انجام دهد که معیار این یا آن طبقه معین نیست بلکه معیاری عام است و همگانی. پس آزادی و دموکراسی، به معنای عام و تاریخی آن‌ها، هم زمینه لازم برای ایفای نقش روشنفکری است و هم هدف فعالیت روشنفکری. روشنفکر فرزند آزادی است و باید به خاطر آزادی زندگی کند، و به همین اعتبار، کشیدن بارِ ملامت از هر سو، جزئی از ایفای نقش روشنفکری است.

[...]

ما بر این باوریم که گوهر کار روشنفکری یک چیز است و گوهر فعالیت یک مبارز سیاسی یا یک انقلابی چیزی دیگر. و بزرگ‌ترین آموزگاران انقلابی در تاریخ بشر نیز پیش از هر چیز، خود از کارگزاران فرهنگی بوده‌اند که بر پایه دستاوردهای فکری تمامی بشریت عمل کرده است. بگذارید ما نیز، اگر بتوانیم، چنین باشیم.»

کانون نویسندگان و لزوم تدوین تاریخ مبارزه با سانسور

این همه اما به مفهوم آن نیست که من کانون نویسندگان ایران را هویتی نقدناپذیر می‌دانم. این نقد اما باید بر اساس اسناد و شواهد و شهادت‌های واقعی انجام گیرد. و شاید همین یکی از نقدهایی باشد که من در مورد کانون وارد می‌دانم و گمان می‌کنم تشکلی که من همچنان مدعی‌ام نمونه‌وارترین تشکل مدنی و صنفی و فرهنگی تاریخ ایران محسوب می‌شود باید پیش از این تلاش می‌کرد تا تاریخ خود را مدون کند و اسناد موجودش را در دسترس محققان قرار دهد. قدم‌هایی در این راه برداشته شده است. کتاب‌های مسعود نقره‌کار، فرج سرکوهی، محمدعلی سپانلو که جملگی در خارج از کشور انتشار یافته‌اند، کتاب مسعود روان‌شید که مجوز انتشار دریافت نکرده، مقالات پراکنده‌یی که برخی اعضای کانون منتشر کرده‌اند همه و همه قدم‌هایی در این مسیر است اما کافی نیست. باید همه‌ی اسناد را جمع‌آوری کرد. باید روایت‌ها را از زاویه‌های مختلف بازشکافت. باید هرجایی که در مورد یک موضوع به خصوص روایت‌های گوناگونی موجود است، همه‌ی آنها را در کنار هم به نمایش گذاشت. مدون کردن تاریخ کانون یعنی مدون کردن تاریخ چهار دهه شوریدن بر جامعه‌ی تک صدایی و فرهنگ بی چرا، یعنی مدون کردن چهار دهه مبارزه بر ضد سانسور و این می‌تواند دستور کار مناسبی برای تشکلی باشد که هنوز رویاروی سانسور، این ساطور واژه و کهربا ایستاده است.

تکمله: در این متن هرجایی که نقل قولی آورده شده است، تلاش کرده‌ام رسم‌الخط نویسنده محفوظ بماند. طبیعی است در بخش‌های دیگر متن، رسم‌الخطی را به کار برده‌ام که درست‌تر می‌دانم.       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط هژیر پلاسچی  | 

گمان می‌کنم چپ در ایران به خصوص پس از تاثیراتی که «مائوئیسم» بر پیکره‌ی آن بر جای گذاشت، از گفتمانی بهره گرفت که در آن روشنفکر به عنوان عنصری لابالی، مزاحم، مشکوک، بی هویت و بی مسئولیت پذیرفته شده بود. عنصری که بنا بر نوشته‌ی حمید مومنی، تئوریسین نسل دوم سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران «خطری» است که «جامعه‌ی سوسیالیستی» را تهدید می‌کند چرا که «تنها باقی مانده‌ی بورژوازی در جامعه‌ی سوسیالیستی» است و به همین جهت «دیکتاتوری پرولتاریا» باید آنها را همیشه در کنترل خود داشته باشد. و «انقلاب‌های مداوم فرهنگی باید کاخ‌های برافراشته‌یی را که آنان با آثار مخدر و بورژواگرایانه‌ی ادبیات و هنر و غیره برای خود می‌سازند، ویران سازد.»

چنین نوع نگاهی به نقش اجتماعی روشنفکر هنوز هم در میان برخی از نیروهای چپ دیده می‌شود. آنان از روشنفکر چپ تنها زمانی دفاع می‌کنند که مانند «محمدجعفر پوینده» و «محمد مختاری» یا حتا «فروغ فرخزاد» و «احمد شاملو» دیگر حضور «منحرف کننده» نداشته باشند. به باور من اما نقش اجتماعی روشنفکران به عنوان نه تنها «عنصر آگاه» که به عنوان «عنصر آگاهی‌ساز» در پیشبرد مبارزه‌ی اجتماعی، اصیل و تعیین‌کننده است.

طبیعی است که بر اساس آنچه که نوشتم من تنها «عنصر آگاهی‌ساز» را روشنفکر می‌دانم. روشنفکر کسی است که نگاه ویژه‌ی خود را به جهان داشته باشد و جهان را آنگونه نبیند که همه می‌بینند. چنین کسی است که می‌تواند در برخورد با جهان پیرامونش آگاهی تولید کند.

روشنفکر کسی است که جهان اطرافش را «تعریف» نمی‌کند. او جهان را «تفسیر» می‌کند و درست اینجاست که می‌تواند با تفسیری که از جهان ارائه می‌دهد سویه‌یی را که ایستاده است مشخص کند. و باز گمان می‌کنم تنها چنین تفسیری، تفسیری فراروانه‌تر از تفسیر رسمی، می‌تواند راهگشای تلاش برای «تغییر» جهان باشد.

طبیعی است بر مبنای چنین تعریفی، «روشنفکر» را می‌توان فردی دانست که از «ما» بودگی گذر کرده است. آدمی در دوران کودکی «من» است. یک «من» جستجوگر که راهی کشف جهان می‌شود تا بداند هستی چیست؟ و همین جستجو برای درک هستی و هویت فردی است که در گذر از کودکی به فصل «ما» شدن می‌رسد. فصلی که هویت آدمی تنها در جمع و با جمع تعریف می‌شود. نیازی شرربار برای این‌که آدمی تک افتاده در جهان که حالا دانسته است در کدامین برهوت آدمی‌ستیز زیست می‌کند، بتواند از ضمیر جمع برای خواندن و شناختن خودش بهره‌مند شود. او می‌خواهد بگوید: «ما می‌گوییم»، «ما می‌خواهیم» و «ما» هزار کار دیگر «می‌کنیم». انسانی سلطه‌جو یا سلطه‌پذیر یا گاه به گاه هر دو که «مای» نویافته‌اش را به جای پدر مقتدر گم شده‌اش می‌نشاند و از آن پس «ما» محور جهان می‌شود. روشنفکری به باور من یعنی گذر از این مرحله. یعنی رسیدن به وادی پیچیده و جانکاهی که انسان جستجوگر، در کاوشی که برای درک هستی بدان دست می‌زند به جستجوی خود نیز برمی‌خیزد. او درست دراین مرحله است که بر مبنای هویت فردی‌اش می‌تواند تفسیری ویژه‌ی خود از جهان داشته باشد و البته بداند که تفسیر او یگانه تفسیر ممکن نیست. اگر جهان در کودکی شکلی مبهم و گم در مه‌اندود دارد و در دوران «ما» بودگی کوچک و حقیر و تک ضلعی است، در این مرحله کنگره‌یی می‌شود با اضلاع گوناگون.

از سوی دیگر تفسیر چنین روشنفکری نمی‌تواند توجیه‌گر جهانی اینقدر نکبتی و پلشت باشد. چرا که تفسیر او وقتی از گوهر ناب انسانی‌اش سرشار باشد نمی‌تواند و نمی‌خواهد خود را قربانی هیچ شکلی از تفسیر رسمی کند. آنگاه است که بازنمود واقعیت در روشنفکر در پای مصلحت حزب و عرف و ایدئولوژی و مذهب و جامعه و حکومت و هیچ چیز دیگری ذبح نمی‌‌شود و بنابراین منعکس کننده‌ی مطلق واقعیت است. او اهل معامله نیست و درست به آنچیزی عمل می‌کند که آن «من» شورشی و عاصی‌اش، آن «من» گمشده که حالا به کاوشی دشخوار آن را یافته است، فرمان می‌دهد. ناگفته پیداست چنین هویتی در جهانی که سرشار است از بی‌عدالتی و آزادی‌کُشی در چپ جامعه ایستاده است.

باز برای این‌که نگاهم به این هویت را آشکارتر کنم باید نوشته باشم به باور من اگر قرار است چنین هویتی را «روشنفکر» بنامیم، این روشنفکر در چهارچوب‌های تنگ ایدئولوژیک با همه‌ی شمایل‌های گوناگون آن جای نمی‌گیرد. چنین است که اگر جانی به راستی روشنفکرانه باشد و از قضای روزگار در حزبی حضور داشته باشد که ناچار است از یک ایدئولوژی مشخص پیروی کند، هرگاه که زبان بچرخاند و قلم بگرداند به جای بازتولید ایدئولوژی حزب و استناد به «مجموعه آثارها» و «منتخب آثارها»، درست به جای خودش سخن می‌گوید و با عینک خودش جهان را نگاه می‌کند. و آگاهانه از واژه‌ی «ایدئولوژی» استفاده کردم که به باور من حزب و هر تشکل هرمی نماد تجسد اندیشه و آگاهی وارونه است، نماد ایدئولوژی.

اگر چنین تعریفی از روشنفکری قابل پذیرفتن باشد، بخش بزرگی از «روشنفکران حزبی» بیرون از دایره می‌مانند و من باید بتوانم از آنچه نوشته‌ام دفاع کنم. به گمان من روشنفکر با چنین مختصاتی که من برایش ترسیم کرده‌ام در برابر حزب و هر تشکل هرمی دیگری دو واکنش از خود نشان داده است. در نمونه‌ی اول حضور اجتماعی روشنفکر به عنوان حضور مستقل همان «عنصر آگاهی‌ساز» دیده می‌شود. و از آنجایی که عنصر آگاهی‌ساز نمی ‌تواند از آنچه در متن، در جامعه رخ می‌دهد خود را کنار بکشد حضوری معترض، عاصی و شورشی دارد. این روشنفکر اگر هم مدتی به ساختارهای هرمی پیوسته، یا خود را کنار کشیده و یا از سوی ساختار هرمی پس زده شده است. تاریخ جهان چنین روشنفکرانی بسیار به خود دیده است. ژان پل سارتر، آلبر کامو، پیر بوردیو، پل سوییزی، هری مگداف، هربرت مارکوزه، فرانسوا تروفو، ژان لوک گدار، آرونداتی روی، عزیز نسین، پابلو پیکاسو، یاشار کمال، فدریکو گارسیا لورکا، گابریل گارسیا مارکز، ایزابل آلنده و نوام چامسکی از نمونه‌های جهانی آن محسوب می‌شوند و در ایران احمد شاملو، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، هوشنگ گلشیری، غلامحسین ساعدی، سهراب شهیدثالث، بیژن مفید، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده به این سنت وابسته بوده‌اند. چنین روشنفکری البته هیچگاه «پناه امن نجسته است». هیچگاه خود را از مبارزه برای عدالت و آزادی کنار نکشیده و هیچگاه در برج عاج زیست نکرده است.

نمونه‌ی دوم اما روشنفکرانی‌اند که به احزاب پیوستند اما آنچنان شخصیتی مستقل داشته‌اند که از سویی هویت فردی ایشان در جمع محو نشده و از سویی دیگر حزب هم آنها را با همان شکلی که هستند پذیرفته است. ژوزه ساراماگو، پل الوار، ناظم حکمت، ولادیمیر مایاکوفسکی، برتولت برشت، سرگئی آیزنشتاین، ماکسیم گورکی، محمود درویش، برناردو برتولوچی و در همین ایران خودمان مرتضا کیوان و سال‌های آخر سیاوش کسرایی نمونه های مثال‌زدنی آنند.

نوع سومی از روشنفکران یا کسانی که بر اساس این متن سهون «روشنفکر» نامیده شده‌اند هم بوده‌اند که به دلیل باور به آرمان‌های نیک انسانی وارد ساختارهای هرمی شدند و البته در نهایت به سطح کارمندهای بخش فرهنگی و هنری حزب و سازمان فروکاهیده شدند. این چنین افرادی را به باور من نمی‌توان روشنفکر دانست چرا که هرچه کرده‌اند در خدمت بازتولید آن ایدئولوژی بوده که بر ساختار هرمی حاکم است. آنها بر اساس دستور نوشتند و سرودند و کشیدند و ساختند و آرام آرام هویت فردی‌شان در «مای» حاکم حل شد. این دستور البته گاه تصمیم مرکزیت بود و گاه باوری مطلق.

این همه اما دلیلی بر ارجحیت هیچکدام از این دو دسته بر هم نیست و تنها به کار این می‌آید که هویتی مستقل به عنوان «روشنفکر» را به رسمیت بشناسیم. در ابتدای این مطلب به نقش اجتماعی روشنفکر به عنوان «عنصر آگاهی‌ساز» اشاره کردم و اینک زمان آن رسیده که بنویسم به باور من روشنفکران حاملان آن آتش مقدسند، نگاهبانان آرمان و امید. جنبش‌های اجتماعی و مبارزه‌ی سیاسی اوج و فرود دارند و گاه دچار تیغ سرکوب و خودکامه‌گی می‌شوند و گاه بالنده و خروشانند. و در هر دوی این زمانه‌ها روشنفکران راویان تلخی‌ها و شادکامی‌ها می‌مانند. آنها در روزهای تلخ سکوت و سترونی با نشان دادن چهره‌ی پلیدی‌ها، حافظان آرمانگرایی می‌مانند و در روزهای پایکوبی و فراز شدن بیرق مبارزه در کنار جنبش مردم می‌ایستند تا صدای رهایی‌خواهی و عدالت‌طلبی را حنجره باشند. روشنفکران فرهیختگی جهانی هستند که گاه امیدش را برای دگرگون شدن از دست می‌دهد و آنان به یاد زمین می‌آورند که بهار در راه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:51  توسط هژیر پلاسچی  | 

خبر لابد جایی برای تکرار ندارد و تا این لحظه همه خبردار شده اند چه اتفاقی رخ داده است. سعید حبیبی، مهدی گرایلو، ایلناز جمشیدی، انوشه آزادبر، نادر احسنی و احسان آزادبر، همگی از فعالان چپ دانشجویی بازداشت شده اند. این اما نه اولین برخورد از این دست است و نه آخرین آن خواهد بود.

چندی است به نظر می رسد در میان حاکمان اراده یی جدی برای سرکوب فعالان جنبش های اجتماعی شکل گرفته است. از میان فعالان جنبش زنان، روناک صفارزاده و هانا عبدی را در کردستان به بند کشیده اند و در تهران مریم حسین خواه و جلوه جواهری را روانه ی اوین کرده اند. از میان فعالان جنبش کارگری محمود صالحی، منصور اسالو و ابراهیم مددی با صدور احکام ناعادلانه و سنگین در زندانند و رضا دهقان در بازداشت به سر می برد. زندان های آذربایجان و کردستان و خوزستان و سیستان و بلوچستان پر شده است از فعالان جنبش هویت طلب قومی. سعید متین پور، لیلا حیدری، بهروز صفری، جلیل غنی لو، رضا متین پور، عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار، صالح کامرانی و عباس لسانی تنها گوشه ی کوچکی از این سیاهه ی بلندند. احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی از دانشجویان پلی تکنیک در حال گذراندن دوران محکومیت خودند و هدایت غزالی و صباح نصری هر دو از دانشجویان کرد و جواد علیخانی از دانشجویان دانشگاه چمران مدت هاست در بازداشت به سر می برند. بازداشت علی نیکونسبتی و علی عزیزی از اعضای دفتر تحکیم وحدت و اینک شش نفر از فعالان چپ دانشجویی آخرین پرده ی این هجمه ی سرکوبگر است.

یک نگاه کوتاه به پشت سر

اختلافات میان فعالان چپ اینک دیگر راز مگویی نیست. در همین چند هفته ی اخیر آنچنان نوری بر این سایه ـ روشن تابانده شد که دیگر چیزی برای لاپوشانی نمانده است. توضیح این که چرا نام من نیز گاهی به اشاره و کنایه و گاهی به آشکار به میان آمد، بماند برای بعد و باز توضیح این که چرا من سکوت کردم، با «گلویی خراشیده و خونین» دندان بر جگر فشردم و لب گزیدم هم بماند برای زمانه ی خجسته یی. این نوشته جای مناسبی برای فوت کردن آتش نیست و قرار هم نبوده که باشد. با وجود این حالا همه می دانند من با بسیاری از باورها و رفتارهای آن رفقایی که اینک در بندند، مخالفم. این مخالفت اما بهانه ی خوبی برای سکوت امروز نیست. هر چند به باور من نباید کاری کرد که پیکره ی نحیف جنبش اجتماعی ایران مجبور به پرداخت هزینه های گزاف تر شود اما طبیعی است هر کسی خودش انتخاب می کند چگونه از رفقایی که در بندند حمایت کند.

این به همه مربوط است

روندی که آغاز شده به باور من حکایت از بازی پلشتی دارد که نوبت حضور در آن به تک تک ما خواهد رسید و درست به همین دلیل است که بازداشت این دوستان به همه ی ما مربوط است. تاریخ شهادت می دهد که چرخ سرکوب وقتی حرکتش را آغاز کند متوقف نخواهد شد. اینک با نگاهی به گذشته می توانیم دست روی نقطه هایی بگذاریم که برای بازیگران عرصه اش، شرمساری به ارمغان می آورد. دست روی لحظه یی بگذاریم که عده یی در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور بر سر وجود نام «پرویزحکمت جو» در میان سیاهه یی که به رسم آن زمان «شهدا» نامیده می شدند هیاهو به راه انداختند، آن هم درست در شرایطی که همفکران خودشان با زندان و شکنجه و اعدام دست و پنجه نرم می کردند. می شود روی روزهایی انگشت گذاشت که عاملان رژیم پهلوی را در محاکمه های چند دقیقه یی و بدون وکیل مدافع و هیات منصفه تیرباران می کردند و دیگران هلهله ی شادی راه انداخته بودند. می شود روی زمانه ی تلخی انگشت گذاشت که دامن سرکوب به چپ هم رسیده بود و بخشی دیگر از چپ نه تنها نگران نبود بلکه در کوره ی تفتیده ی مرگ اندیشان می دمید. می شود روی فهرست هایی انگشت گذاشت که نام قتل عام شده گان 67 را منهای نام مخالفان فکری شان منتشر کردند. تاریخ شهادت می دهد که چرخ سرکوب آنقدر چرخید تا هلهله کننده گان را هم بردرید. اینک هشیار باشیم که حاکمان از تضادها و اختلاف های ما بهره نگیرند.

اینها اما سیاهی های تاریخ است و جز شرمساری برای صحنه گردانانش چیزی ندارد. همدستی با سرکوب در هر زمانه یی و به هر بهانه یی شرم آور است. و این دومین دلیل و از قضا مهمترین دلیل من برای اثبات لزوم دفاع از رفقای بازداشتی است. من اگر بر دموکراتیسم پافشاری می کنم و به همین «جرم» مفتخر به دریافت نشان لفت لیبرال و رفرمیست و نفوذی از سوی ترازهای نوپدید چپ سنجی می شوم امروز باید در این آزمون نزد خودم لااقل سربلند باشم. برای من مهم نیست آنگاه که نوبت من می رسد چه کسی برای من سخن خواهد گفت، چه کسی در دفاع از من خواهد ایستاد. برای من مهم نیست چرا که این منم که کباده ی دموکراتیسم را بر دوش می کشم و برافراشتن چنان بیرقی، چنین مسئولیتی را بر دوش من گذاشته است. سکوت به بهانه ی تضادها مهر تائیدی بر سرکوب است. این سکوت یعنی این که اگر من روزی قدرتی داشته باشم آنهایی را که مانند من نمی اندیشند روانه ی زندان خواهم کرد. سکوت یعنی بازتولید فرهنگ بی چرا، فرهنگ استبدادی در سنگری که ادعای مبارزه با آن را دارد. با وجود این من قضاوت نمی کنم، من تنها انتخاب می کنم. تاریخ زمانش که در رسد بی رحمانه امروز ما را قضاوت خواهد کرد.  

تکمله: برای پیگیری بازداشت های چند روز گذشته که در کار افزون شدنند اینجا را ببینید.  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 7:9  توسط هژیر پلاسچی  | 

 

در حاشیه ی تجمع 30 مهر پلی تکنیک

در پی اعلام احکام سنگین دانشجویان دربند پلی تکنیکی تجمعی در 30 مهر ماه برای حمایت از ایشان برگزار شد و البته آنچه در این تجمع روی داد بحث هایی را در میان محافل دانشجویی دامن زد.

من فعال جنبش دانشجویی نیستم اما به نظرم رسید می توان با طرح موضوعی در حاشیه ی این بحث، تلاش کرد بحث رفقای فعال در جنبش دانشجویی به سویی هدایت شود که از دایره ی بسته ی خرده گیری سربر کشد و با هدف مشخص تری پیگیری شود. از همین رو پیشاپیش می پذیرم که آنچه از سوی من طرح می شود قطعن آلوده به تحلیل های ذهنی است و نیاز دارد توسط رفقایی که در درون جنبش فعال بوده اند یا هستند نقد شود. فراموش نکنیم که من کنار گود ایستاده ام.

آکسیون چیست؟

پیش از آنکه وارد بحث اصلی شوم اما به نظرم رسید آنچه باید به باور من در یک تجمع مشترک از سوی طرفین شرکت کننده در آن رعایت شود را توضیح بدهم. شاید نوشتن این نکات توضیح بدیهیات باشد اما چاره یی نیست. گمان می کنم باید لااقل فهم خودم را از تجمع مشترک بیان کنم تا بتوانم نظرم را در مورد تجمع پلی تکنیک گفته باشم.

تجمع مشترک به دو صورت برگزار می شود. یا چند تشکل و محفل مختلف برای برگزاری آن جلسه می گذارند و از پیش برای آنچه که باید در این تجمع انجام شود و آنچه که ممکن است در طول تجمع رخ دهد، برنامه ریزی می کنند. طبیعی است آن نیرویی که خود در این برنامه ریزی حضور دارد، تاثیرگذار است و در واقع آن را تصویب کرده باید بر اساس آن برنامه یی رفتار کند که مصوب شده است. این توافق می تواند شامل هر موضوعی شود که طرفین شرکت کننده در تجمع مشترک بر سر آن توافق دارند. عملی که بدون ضربه زدن به آن توافق نامه ی نانوشته یا مکتوب، از سوی هر یک از جریانات شرکت کننده در تجمع انجام گیرد، بستگی به ابتکار عمل و میزان نیرویی دارد که هر یک از جریانات می توانند بسیج کنند.  

باز هم طبیعی است که در طول تجمع حوادثی رخ دهد که پیش بینی نشده است. مثلن در گزارش همین تجمع پلی تکنیک به نقل از آوای دانشگاه می خوانیم: «در پایان تریبون آزاد یکی از دانشجویان پلی تکنیکی ضمن ایراد سخنرانی خبر تجمع و بازداشت دیگر رفقای دانشجو در مقابل درب ولی عصر را داد و دانشجویان قصد دارند بعد از اتمام تریبون به سمت درب ولی عصر تظاهرات کنند.» همه ی کسانی که تجربه ی حضور در تجمع های اعتراضی را داشته اند می دانند که در چنین هنگامه یی حتمن دو نظر وجود خواهد داشت. عده یی با حرکت به سوی در موافق خواهند بود و عده یی مخالف. اگر چنین پیش آمدی در آن جلسه ی مشترک پیش بینی نشده باشد هر نیرویی حق دارد تلاش کند تا آن کاری انجام شود که آن را درست تر می داند.

در شکل دوم اما پس از اعلام فراخوان عمومی از سوی یک یا چند تشکل، نیروهای دیگری نیز اعلام می کنند که در این تجمع حضور خواهند داشت و در واقع از هواداران خود می خواهند که به تجمع بپیوندند. این نیروها هم البته باید برخی نکات اخلاقی را رعایت کنند. اما این «نکات اخلاقی» تفسیر بردار است. دقیق نیست. مثلن ممکن است بگوییم نیرویی که در تجمع شرکت می کند حق ندارد خارج از آنچه که برگزارکنندگان تجمع تصمیم گرفته اند رفتار کند. در این صورت آیا عملکرد دانشجویان لیبرال در اعتراض هفته ی گذشته به حضور محمود احمدی نژاد در دانشگاه تهران، اخلاقی بوده است؟ می دانیم که انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، یعنی همان میزبانان سیاست دیگری داشتند و نه تنها با برگزاری تریبون آزاد و حرکت دانشجویان به سمت در اصلی دانشگاه مخالف بودند بلکه حتا در گزارش هایی که من خوانده ام اینطور نوشته شده بود که «مجید شیخ پور» از دانشجویان لیبرال پلی تکنیکی به دلیل آنچه در سخنرانی اش گفت و تلاش انجمن تهرانی ها برای جلوگیری از سخنرانی او مضروب شد. در ضمن در این تجمع خبری از پلاکاردهای سرخ نبود و اتفاقن در میان عکس هایی که منتشر شد، چهره ی یکی از فعالان سرشناس لیبرال دانشگاه علامه قابل تشخیص است. و دوباره می پرسم آیا عملکرد دوستان لیبرال ما «اخلاقی» بوده است؟

با توجه به این پرسش است که این بار می پرسم اگر نیرویی به اندازه ی تمام نفراتش، فرض بگیریم همان بیست تا سی نفر پلاکارد تهیه کند و با خود به تجمع بیاورد، عملی «غیراخلاقی» انجام داده است؟ مثلن باید هر کسی که می خواهد پلاکاردی با خود بیاورد تعداد پلاکاردهایش را با برگزارکنندگان چک کند مبادا از پلاکاردهای آنها بیشتر باشد؟

آیا نیرویی که در این تجمع شرکت می کند حق ندارد بخواهد که بیانیه اش در کنار بیانیه ی دیگران خوانده شود یا سخنرانی در میان سخنرانان داشته باشد؟ آیا این «غیر اخلاقی» است؟

در دانشگاه پلی تکنیک چه گذشت؟

حالا همین را در ظرف تجمع 30 مهر بررسی کنیم. ضمن این که من از این پس در مطلبم ترجیح می دهم به جای واژه ی نامفهوم و گل و گشاد «اخلاقی»، از واژه ی «دموکراتیک» استفاده کنم که دست کم صریح تر و روشن تر است.

در مطلب «مهدی عربشاهی»، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با عنوان «درباره ی ضرورت رعایت اخلاق سیاسی» می خوانیم: «در تجمع باشکوه دانشجویان در دانشگاه پلی تکنیک که به دعوت انجمن اسلامی منتخب این دانشگاه و با حضور انجمن های شهر تهران (دفتر تحکیم وحدت) و سایر گروه های دانشجویی برگزار شده بود...» و کمی بعدتر ادامه می دهد: «متاسفانه این دومین باری بود که این گروه  دست به حرکت غیراخلاقی خود زده و با سوء استفاده از حسن نیت برگزار کنندگان تجمع که همه هزینه ها را به جان خریده اند، تلاش نمودند تا با بزرگ نمایی حضور خود  از بستری که توسط دیگران مهیا شده حداکثر استفاده را ببرند.» عربشاهی بخشی از آنچه را که باید برای داوری در مورد اتفاقات دانشگاه پلی تکنیک در دست داشت روشن می کند.

اما روایت دیگری هم وجود دارد. یکی از دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک در گزارشی که به وبلاگ «آوای دانشگاه» داده است می گوید: «پیرو اعلانات قبلی و بر اساس پخش تراکت هایی مبنی بر برگزاری تریبون آزاد و تجمع دانشجویی از طرف دو طیف انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک و دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک، ظهر امروز تجمعی در صحن مرکزی پلی تکنیک و با حضور طیف های مختلف از دانشگاه های تهران برگزار شد.» همچنین «بابک پاشا جاوید» از دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک در مطلبی با عنوان «پرچم پوسیده ی تحکیم» می نویسد: «تجمع دانشجويان طيف های گوناگون دانشگاه های تهران، در روز دوشنبه در دانشگاه پلی تكنيک، در ادامه ی تجمعات روزهای گذشته و بر اساس فراخوانی بود كه توسط دو طيف دانشجویی انجام پذيرفت. اين تجمع بر اساس پخش تراكت هايی مبنی بر فراخوان به برگزاری تجمع و تريبون آزاد توسط "دانشجويان سوسياليست پلی تكنيک" و "انجمن اسلامی پلی تكنيک" برگزار شد.» در ضمن ما می توانیم تصویری از فراخوان دانشجويان سوسیالیست پلی تکنیک را در وبلاگ «آوای دانشگاه» ببینیم. عربشاهی آن مطلب را در دفاع از ضرورت رعایت اخلاق سیاسی نوشته است. و حالا سوال من این است: آیا قلب واقعیت «اخلاقی» است؟

عربشاهی می نویسد: «حضور این گروه از دانشجویان در تجمعات همواره  با سیاست "هر نفر، یک پلاکارد سرخ رنگ بزرگ" همراه است. تلاش وسیع برای قرار دادن این پلاکاردها در جلوی تجمع کنندگان به گونه ای که الغا کننده این نکته باشد که همه دانشجویان در پشت این پلاکاردها قرار گرفته اند.»

آیا این که هر یک نفر از نیروهای چپ که در چنین تجمعی شرکت می کند یک پلاکارد سرخ رنگ بزرگ در دست داشته باشد «غیراخلاقی» است؟ آیا نقض اصول دموکراتیک است؟ من گمان می کنم دوستان ما در تحکیم وحدت اگر از حضور پلاکاردهای سرخ ناراحت می شوند، می توانند تعداد زیادی پلاکارد مثلن به رنگ آبی تهیه کنند، شعارهای دلخواه خودشان را بر روی آنها بنویسند و از اعضا و هوادارانشان بخواهند هر کدام یکی از این پلاکاردها را در دست بگیرند. شاید این روش بهتری برای آن باشد که هر کدام از نیروهای فعال در دانشگاه بتواند برآورد کند که چقدر توانایی بسیج نیرو دارد. اما اگر دوستان انجام چنین کاری به فکرشان نمی رسد یا حوصله ی انجام آن را ندارند چرا غرغر می کنند؟ چرا دیگران باید رفتار سیاسی شان را درست متناسب با آنچه که دوستان تحکیمی اخلاقی می دانند، انتخاب کنند؟

«امیرحسین ایرجی»، عضو انجمن اسلامی دانشگاه علامه در مطلبی با عنوان «اخلاق هم چیز خوبی است» در نقد عملکرد چپ ها در تجمع 30 مهر می نویسد: «هر کی بیشتر بیانیه بخواند اعتبارش بیشتر است. اگر بقیه یکی خواندند، تو دو تا بخوان. اگر دو تا خواندند، تو سه تا بخوان.»

باز هم روایت دیگری موجود است. وبلاگ آزادی برابری در گزارش خود می نویسد: «نمایندگان انجمن های اسلامی دانشگاه های تهران، خواجه نصیر، شریف و ... در این تریبون به قرائت بیانیه های خود پیرامون احکام صادره برای دانشجویان پلی تکنیک پرداختند.» وبلاگ آوای دانشگاه نیز در گزارش خود می نویسد: «مجید شیخ پور از طرف انجمن منتخب پلی تکنیک در صحبت هایی انجمن بسیجی را محکوم کرد و در ادامه نیز دانشجویان شعار انجمن بسیجی منحل باید گردد را سر دادند... در ادامه تریبون آزاد بیانیه های دانشجویان دانشگاه های مختلف تهران از جمله: علامه، شریف، خواجه نصیر، دفتر تحکیم و همچنین بیانیه "فعالان و دانشجویان چپ دانشگاه های تهران" خوانده شد. در ادامه یکی از دانشجویان پلی تکنیک نیز " بیانیه دانشجویان سوسیالیست" را خواند که با استقبال دانشجویان نیز مواجه گردید.» روزبهان امیری، از فعالان چپ دانشگاه تهران نیز در وبلاگ خود گزارشی با عنوان «اتحاد، مبارزه، پیروزی» منتشر کرده است که در آن می توان نام مجید شیخ پور، علی نیکونسبتی، رشید اسماعیلی و علی وقفی را به عنوان سخنرانان مراسم دید. روزبهان می نویسد: «سپس  دانشجویی از انجمن اسلامی خواجه نصیر، علی عبدی از انجمن اسلامی شریف، محسن غمین از دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک و بیتا صمیمی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب بیانیه های گروه های خود را خواندند و در انتها قسمتی از بیانیه انجمن اسلامی علامه نیز خوانده شد.» آیا همچنان قلب واقعیت اخلاقی است؟

باز هم در دانشگاه پلی تکنیک چه گذشت؟

نقد دوستان لیبرال اما بخش دیگری هم دارد. بخش دیگری که من می خواهم آن را بپذیرم.

مهدی عربشاهی می نویسد: «نکته ای که نظر بسیاری را به خود جلب کرد تلاش هر چند ناكام جریانی که خود را با عناوین "آزادی خواه و برابری طلب" و یا "دانشجویان سوسیالیست" معرفی می کند برای مصادره این تجمع که به یاد سه تن از اعضای زندانی انجمن اسلامی پلی تکنیک (احمد قصابان،مجید توکلی و احسان منصوری) برگزار شده بود از طریق خبررسانی غیر واقعی و غلو شده  از تجمع و کوشش برای به نمایش در آوردن تصویری غیر واقعی از آن بود.» و کمی بعدتر ادامه می دهد: «گرفتن عکس از زاویه هایی که در آن تنها پلاکاردهای سرخ دیده شود و پوشش رسانه ای وسیع سایت ها و وبلاگ هایی که گرایشات چپ دارند، برنامه حساب شده ای است تا جمعیتی که حداکثر 20 تا 30 نفر هستند، خود را صاحب تجمع نشان دهند.»

قبول می کنم که این رفتار غیردموکراتیک است. قبول می کنم که هیاهو راه انداختن در میانه ی سرود «ای ایران» غیردموکراتیک است. قبول می کنم که بر هم زدن سخنرانی کسانی که همفکر ما نیستند غیردموکراتیک است. و اتفاقن همین اعتقاد به «درک حضور دیگری»، باور به این که دیگران هم حقوقی دارند که باید رعایت شود، اعتقاد به انسان چند ساحتی، دموکراتیسم و پافشاری بر آزادی است که نقطه ی متمایز کننده ی طیف های گوناگون چپ است. به باور من آن بخشی از چپ که عمل غیردموکراتیک را تایید نمی کند باید مرزبندی خود را با چنین رفتارهایی مشخص کند. باید روشن شود که تفاوت چپی که خود را حامل و پرچمدار دموکراتیسم می داند با چپی که از فحاشی و موج سواری، از شاخ و شانه کشیدن و لجن پراکنی نفس می گیرد در چیست. ما، همه ی ما فعالان چپی که اعتقاد داریم آزادی و عدالت در کنار هم امکان پذیر است و نه چون لیبرال ها، عدالت را قربانی آزادی می کنیم و نه چون بخشی از چپ ها آزادی را به خاطر عدالت به مسلخ می بریم. ما که اعتقاد داریم آزادی بدون عدالت و عدالت بدون آزادی دو روی سکه ی سرکوب و بردگی است، باید از همین امروز تمرین کنیم که ادبیات و رفتارمان نشانه یی باشد از باورهای آزادی طلبانه و عدالت خواهانه مان. فراموش نکنیم که برای رهایی از مرده ریگ زیستن در سرزمینی با تاریخی استبدادی، مردسالار و بهره کش، برای رهایی از مرده ریگ حضور هماره ی ساطور و سرنیزه ی سانسور و غارت و گزمگی وظیفه داریم و بیش از همیشه در برابر تاریخ وظیفه داریم که تمرین دموکرات بودن و دموکرات زیستن را در دستور کارمان بگذاریم.

لیبرال ها و رفتارهای غیردموکراتیک

من اما اگر نقد مهدی عربشاهی را وارد می دانم، باور دارم که او صلاحیت لازم برای این نقد را ندارد. نداشتن صلاحیت البته به این مفهوم نیست که او حق ندارد اینها را بگوید. به باور من هر کسی حق دارد هر چیزی که می خواهد بگوید اما زمانی که دولت ایالات متحده ی آمریکا در مورد نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران سخن می گوید، خنده ام می گیرد. نه این که حاکمیت ایران ناقض حقوق بشر نیست اما دست کم به باور من دولتی که خود کارنامه یی پر از پلشتی و نکبت در زمینه ی حقوق بشر دارد، دولتی که حمایت هایش از اسراییل و ژنرال های کودتاگر و جلاد سرتاسر جهان هنوز هم ادامه دارد، دولتی که هنوز از پنجه اش خون سینه ی متلاشی مردمان عراق و افغانستان می چکد صلاحیت این را ندارد که به نقض حقوق بشر در سرزمینی دیگر ایراد بگیرد.

در مدلی کوچکتر هم به گمان من مهدی عربشاهی و دیگر دوستان لیبرال دفتر تحکیم وحدت صلاحیت نقد رفتارهای غیردموکراتیک بخشی از چپ دانشجویی را ندارند. اما چرا؟ عربشاهی منتخب جلسه یی است که از قضا در آن به شکلی کاملن غیردموکراتیک، در محافل پشت پرده و با گاوبندی های تهوع آور تصمیم گرفته شد چپ ها را از شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت حذف کنند و این کار را عملی کردند. من خود شاهد بخشی از لابی های پشت پرده ی پدرخواندگان ادواری تحکیم بودم و در ضمن روایتی مستقل از آن جلسه ی انتخاباتی هم شنیده ام. روایتی که راوی آن حاضر است آن را بازگو کند. سوال این است: چرا عربشاهی در مورد آن جلسه سخن نمی گوید؟ و آیا رفتاری از آن دست را اخلاقی می داند؟ اگر عربشاهی هنوز اتفاقات اسفند 1385 را به یاد نیاورده شاید لازم باشد در مطلب بعدی کمی مفصل تر در مورد آن بنویسم.

اگر برخی سایت ها و وبلاگ های چپ پس از تجمع 30 مهر دانشگاه پلی تکنیک اخبار آن را یک سویه انتشار دادند و سعی کردند تجمع را مصادره کنند، رسانه های غربی و نیز روزنامه ها و نشریات لیبرال داخلی همواره تلاش می کنند جنبش دانشجویی را یک سره لیبرال نشان دهند. آنها تلاش می کنند از چهره هایی چون علی افشاری، اکبر عطری، امیرعباس فخرآور و منوچهر محمدی تندیس های مقاومت دانشجویی بسازند. همان طور که رویا طلوعی و فریبا داوودی مهاجر را در قامت رهبران جنبش زنان می نشانند و محسن سازگارا و بهمن آقایی دیبا و شرکای دیگر را به عنوان رهبران مبارزه ی آزادیبخش جا می زنند. چرا یک بار عربشاهی یا هیچ کدام از دوستان دیگر تحکیمی مطلبی ننوشته است که در آن به پوشش یک سویه ی اخبار جنبش دانشجویی در صدای آمریکا و رسانه های همتای دیگرش اعتراض شده باشد؟

و اصلن دست به نقد مگر همین نفی نقش نیروهای چپ به عنوان یکی از میزبانان این مراسم و کوچک نمایی حضور نیروهای چپ به سبک رسانه ی ملی رفتاری غیردموکراتیک و غیراخلاقی نیست؟ مگر تلاش برای مصادره ی یک تجمع و تلاش برای مصادره ی همه ی دانشجویانی که در آن تجمع شرکت کرده بودند غیردموکراتیک و غیراخلاقی نیست؟

ما چپ ها، لااقل بخشی از ما چپ ها بر اساس باورهایمان و نه برای خوشامد دوستان تحکیم وحدت، می توانیم پیکان انتقاد را به سمت اردوگاه چپ بچرخانیم اما آیا عربشاهی و دوستان لیبرال توان این را دارند که لبه ی تیز نقدشان را به سوی اردوگاه راست بگردانند؟

نگاه از چپ

پیش از این نوشتم که بردن ده ها پلاکارد سرخ به تجمع و انتشار بیانیه های تند و تیز و خواندن آنها در تریبون آزاد را غیردموکراتیک نمی دانم. با وجود این منظور من از نوشتن این مطلب گفتن این حرف ها نبود. این حرف ها نه تازه است و نه فرصت برای گفتن آنها کم. تجربه ی چند سال گذشته ثابت کرده است آن طیفی از چپ که همواره رفتارهای غیردموکراتیک دارد، به کارش به همان سیاق گذشته ادامه خواهد داد چرا که بارها چنین نقدهایی نوشته شده است و در رفقا بر همان پاشنه ی سابق می چرخد. در سوی دیگر نیز اگر از نظر لیبرال ها تا چند سال پیش تاریخ چپ جهانی به دوران استالین محدود می شد و تاریخ چپ ایران به 28 مرداد 32، امروز رفقایی وجود دارند که می توان به بهانه ی عملکرد آنها کل چپ را یک جا کوبید و چه بهتر از این. موضوع اما چیز دیگری است.

مهدی عربشاهی می نویسد: «آنان که با فضای سال های اخیر دانشگاه های ایران از نزديک آشنایی دارند می دانند ادعای اکثریت بودن جریان مذکور در تجمعات دانشجویی غیر واقعی بوده وارتباطی با فضای فعالیت های دانشجویی ندارد. اکثریت دانشجویان ایران مدت هاست که پیگیری دموکراسی و حقوق بشر در یک ساختار دموکراتیک را در کنار دفاع از حقوق صنفی شان سرلوحه فعالیت های خود قرار داده اند. متاسفانه مدعیان چپ در دانشگاه ها  برای حضور در فضای دانشجویی به جای آنکه با پذیرش این واقعیت که در دانشگاه ها و بدنه عمومی دانشجویی فاقد جایگاه معتبر و وزن موثری هستند، به نقد فعالیت ها و گفتمان خود برای بهبود وضعیت مقبولیت شان بپردازند، سعی دارند با پروپاگاندا و در عین حال سازماندهی جمع های حداکثر چند ده نفره برای مصادره تجمعات تحکیم و انجمن ها خود را به عنوان یک جریان تاثیرگذار در دانشگاه های ایران معرفی کنند.»

بابک پاشا جاوید نیز می نویسد: «نكته ی جالب ديگر در مقاله ی آقای عربشاهی، سعی در ناكام جلوه دادن جنبش چپ (و به ويژه در موقعيت خاص آن روز) می باشد. به راستی كه قرائت و توزیع وسیع بيانيه های "دانشجويان سوسياليست پلی تكنيک"، "جمعی از دانشجویان و فعالین چپ" و "دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب" كه مورد استقبال و تشويق و اعلام حمايت جمع كثيری از حاضران گردید، و نيز حضور جمع كثيری از فعالين چپ با پلاكاردهای سرخ رنگ، ادعاهای كذب نگارنده ی مقاله ی مذكور را نشان می دهد.»

بگذارید روایت سومی هم من اضافه کنم. به نظر من اکثریت دانشجویان دانشگاه های تهران به ریش همه ی ما فعالان سیاسی می خندند و کل نیرویی که همه ی ما با هم، از چپ و راست و تحکیمی و سوسیالیست می توانیم به صحنه بکشیم همین در نهایت هزار نفر است. امیر یعقوبعلی در مطلبش با عنوان «پلاکاردهای سرخ در مرز پرگهر» نوشته است: «جمعیت کم است. کمتر از آن چیزی که انتظار داریم.» این روایت سوم هر قدر تلخ، هر قدر خشن اما به گمان من به واقعیت نزدیکتر است. شاید لازم باشد چند لحظه یی از پشت کامپیوترهایمان، از محافل رفقای هم اندیشمان و از لابه لای کتاب هایمان بلند شویم و به میان مردم برویم. شاید بتوانیم نگاهی عینی تر و واقعی تر به مردم، زنان و کارگران و دانشجویان، داشته باشیم.

چنین است که من گمان می کنم آن بخشی از نیروهای چپ که در دانشگاه ها فعالیت می کنند باید به دنبال راهی باشند که بتوانند با بدنه ی واقعی دانشجویان ارتباط داشته باشند. بتوانند بدنه ی واقعی دانشجویان را به میدان مبارزه ی اجتماعی و صدالبته سیاسی بکشانند. اگر در شعارهایمان می گوییم که دانشگاه را رزمگاه طبقاتی می دانیم، اگر به راستی باور داریم که فرهنگ مسلط، فرهنگ سرمایه داری و مردسالاری و برتری طلبی در دانشگاه ها بازتولید می شود، اگر به راستی معتقدیم بخشی از کارگران و زنان تحت ستم فردا در دانشگاه های امروز روزگار می گذرانند، باید راهی دیگر بیندیشیم.

نگرش و عمل رادیکال تف کردن به ریشه ها نیست. تف کردن به ریشه ها هرچند آنها را زشت می کند اما می تواند موجب رشد آنها نیز بشود. اگر لیبرال ها امروز از حضور چپ عصبانی شده اند یا دارند بازی می کنند و یا نمی فهمند که چه بهره یی می توانند از چنین حضوری ببرند. اگر در افغانستان حضور بن لادن و طالبان بهانه ی مناسبی برای لشکرکشی آمریکا بود، اگر در ایران چپ ها چنین بهانه یی نیستند اما می شود با نشان دادن لولوی چپ خوب لفت و لیسی کرد. این سرنوشت چپی است که نتواند با فرودستان و غارت شدگان ارتباطی متقابل برقرار کند. ارتباطی که آنان را به میدان مبارزه رهنمون باشد.

به باور من نگرش و عمل رادیکال یعنی شناختن ریشه های نکبت و ستم و یافتن راهی برای خشکاندنشان. این کاری است که ما ناگزیریم انجام دهیم چرا که برای ساختن جهانی دیگر و جهانی بهتر هیچ راه میان بری در کار نیست.

تکمله: مهدی عربشاهی دوست خوب من است. پیشینه ی این دوستی به زمانی بازمی گردد که مهدی در انجمن اسلامی دانشگاه زنجان عضو بود. ما تجمع های زیادی را دوشادوش هم تجربه کرده ایم. اما من از آنجایی که انسانی تک ساحتی نیستم یا دست کم می خواهم که نباشم سعی می کنم ساحت های گوناگون زندگی ام را به رسمیت بشناسم. از همین رو می توانم مثلن چپ باشم و ماریو بارگاس یوسای ضدکمونیست را در عرصه ی ادبیات ستایش کنم. می توانم چنین نقدی بنویسم و دوستی ام با مهدی را ادامه دهم. امیدوارم مهدی هم همین طور باشد.    
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:43  توسط هژیر پلاسچی  | 

شما را چه به «چه»؟

بی پرده بگویم که خوشحالم نشریه یی چون «شهروند امروز» منتشر می شود. این خوشحالی از آن رو است که شهروند امروز سخنگوی بخشی از لیبرال های ایرانی است که صاف در چشم جامعه نگاه می کنند و می گویند لیبرالند. آنها مانند همتایان راست گرایشان در جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب نیستند که سعی کنند لیبرال بودن خود را پنهان کنند، از لیبرال بودن خود شرمنده نیستند و لیبرال بودن را گناه نمی دانند. می توان از شرایطی که در آن نشریه ی لیبرال ها می تواند با صفحات تمام رنگی اعلا منتشر شود و نشریات چپ روی کاغذهای ارزان قیمت سیاه و سفید، گله مند بود ولی مگر غیر از این است که چنین تفاوتی در چنین جامعه یی طبیعی است؟ مگر در جامعه یی که همه چیز آن را بر اساس قانون اساسی اش حراج کرده اند و دارند صنایع نداشته ی اخته ی نیمه جانش را هم به مقاطعه کاران دولتی و نظامی می فروشند، در جامعه یی که تشکل های کارفرمایی سال هاست حضور دارند ولی با تشکل های مستقل کارگری به شدت برخورد می شود، در جامعه یی که چهار نعل به سوی پیوستن به نظم نوین جهانی می دود، در جامعه یی که بنزینش را سهمیه بندی می کنند، گسترش گرانی و فقر و بیکاری در آن غوغا می کند و مهاجران را از آن اخراج می کنند، در جامعه یی که سرتاسرش را ویروس راست گرایی گرفته است می شود که غیر از این باشد؟

با وجود این حضور نشریه یی که نویسندگان آن در ستایش راست گرایی قلم بچرخانند خوب است. فرادستان و بهره کشان اینک تریبون رسمی خود را دارند. از بخت بد اما فرودستان نیز سکوت نکرده اند. تشدید تضاد طبقاتی در نتیجه ی سیاست های علی اکبرهاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد که در سطح کلان در واقع بر یک نمودار حرکت کرده اند، موجب شده است فرودستان و زحمتکشان، تحت فشار چرخ زندگی زبان به اعتراض گشایند. خبرهای اعتصاب و تجمع و تحصن آنانی که سالیان سال غارت شده اند بسیار شده است. این شوریدن بر رنج روزانه البته برای لیبرال ها بد نبود اگر تنها در همین سطح می ماند. آنها در دوره ی هشت ساله یی که بر مرکب قدرت سوار بودند نشان دادند چقدر می توانند از حرکت های اعتراضی خودجوش سواستفاده کنند و «از بالا» بساط چانه زنی بگسترند.

طالع لیبرال های ایرانی اما خوش نبوده است. آنها در سایه ی سرکوب و کشتار نیروهای چپ و با یاری آنهایی که برای مقابله ی تئوریک با باورهای سوسیالیستی در مرکز مطالعات استراتژیک و دانشگاه های مغرب زمین لیبرال شده بودند، چندی دست بالا را گرفتند. بحرانی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سرتاسران چپ جهانی را در بر گرفت نیز به یاری آنان آمد. تضاد طبقاتی اما سر جای خود باقی بود. بهره کشی و غارت و چپاول اما سر جای خود بود. چنین شد که پس از چندی چپ دوباره سر کشید. آنهایی که «پایان تاریخ» را در بوق کرده بودند با چشم های حیران دیدند کسانی آمده اند که هنوز در سر عزم تغییر جهان را دارند.    

لیبرال ها که دخیل بسته بودند اگر چپ دوباره ظهور کرد لااقل سوسیال دموکرات باشد، لااقل نخواهد که بساط بهره کشی را یک باره برچیند، لااقل آنقدر عقیم شده باشد که مبارزه ی طبقاتی را به مسلخ سازش طبقاتی بکشاند، اینک می بینند چپی ظهور کرده که رادیکال و انقلابی است. چپی که دخالت گر است و در سر سودای جهان دیگری و جهان بهتری دارد. آنها به خوبی البته می دانند این چپ هنوز نوپاست. می دانند این چپ هنوز توان آن را ندارد که مبارزه ی فرودستان را جهت دهد. آنها می دانند که از میان همه ی جزم اندیشی ها و گفتمان های استبدادی، چپی در حال سربرآوردن است که دموکرات، رهایی خواه و عدالت طلب است. چپی که اگر نهالش درخت شود آنچنان تنومند خواهد شد که همه ی رشته های لیبرالیسم را پنبه کند و نه تنها نوک تیز پیکان مبارزه بر علیه رجاله گان و غارت گران باشد بلکه در مبارزات دموکراتیک برای به کف آوردن مطالبات دموکراتیک نیز پیشرو و پیشاهنگ باشد.

آنها اما تلاش می کنند خود را به ندیدن بزنند. آنها می خواهند برای خنکی دل خودشان هم که شده دست روی جریان هایی بگذارند که بازتولید کننده ی گفتمان استالینیستی شده اند. آنها از باور آن بخشی از چپ که آزادی و عدالت را در کنار هم می خواهد، آن چپی که باور دارد تضاد عدالت و آزادی یک یاوه ی تبلیغاتی سرمایه داری جهانی است، هراس دارند. آنها دائم اوراد می خوانند و دور خودشان فوت می کنند که این چپ جدی نیست. که اینها یک مشت «سوسول سوسیالیست» هستند. که این رویکرد به چپ موج است و گذرا. با این همه چپ دیگر آنقدر جدی شده است که پانزده شماره ی نشریه ی «شهروند امروز» و به یقین بقیه ی شماره هایش صرف حمله به چپ شود.

چنین است که به ناگه بحث در مورد چپ به مسئله ی روز لیبرال ها تبدیل می شود. این بحث ها اما در دو شکل و دو لایه پیش می رود. در شکل اول بحث های لیبرال ها در مورد چپ، ماهیتی انتقادی دارد. این کاری است که بر فرض موسا غنی نژاد یا خشایار دیهیمی انجام می دهند و چه خوب. این شکل اول چپ ایرانی را رهنمون می شود تا به دنبال یافتن پاسخ پرسش هایی باشند که در جامعه ی امروز موجود است و چپ اگر نتواند پاسخی منطبق بر شرایط زمانه برای آنها بیابد بر سطح می ماند. از سوی دیگر انرژی فراوانی که از سوی این اندیشمندان صرف نقد چپ می شود خود نشان از این دارد که چپ در جامعه ی ایران حضوری جدی و اثرگذار دارد.

شکل دوم نقدهای لیبرال های وطنی اما در درون خود حامل برخوردی دشمن خویانه است. آنها سعی می کنند دستگاه های سرکوب را به سوی چپ هی کنند. بنابر این کدهای امنیتی می دهند، قلب واقعیت می کنند، دروغ می گویند، آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا به کاربه دستان سرکوب ثابت کنند برخورد با چپ ها را باید در اولویت بگذارند. آنها حتا سعی می کنند حضور جدی چپ در مبارزات کارگران یدی و فکری، مبارزات زنان و مبارزه برای حقوق کودکان را ندیده بگیرند و چنین جلوه دهند که تنها دانشگاه ها است که عرصه ی حضور دوباره ی چپ شده است.  

لیبرال ها چراغ های هشدارشان را روشن کرده اند و از نهادهای امنیتی می خواهند که توضیح بدهند چرا با چپ دانشجویی برخوردی نمی شود. آنها البته اخراج و تعلیق و توقیف نشریه و انحلال تشکل را برخورد نمی دانند. برادران لیبرال ما می خواهند که گورهای بی نشان شیار شود تا در غیبت باورهای چپ یابوی لیبرالیسم را بر جاده ی مراد خوش برانند.  آنچنان که مرد «عبا شکلاتی» در دیداری با اعضای تحریریه ی چلچراغ، وقتی «آرش خوشخو» معاون سردبیر روزنامه ی اعتماد از ظهور چپ دانشجویی شکایت کرد، ابراز نگرانی کرد و پیام داد که باید مراقب ظهور دوباره ی چپ در دانشگاه های ایران باشیم. او البته پیام را به چلچراغی ها نمی داد. مخاطبان پیام سمبل تسامح و تساهل، در نهادهای دیگری نشسته بودند.

در نقدی از این دست در روزنامه ی اعتماد پنجشنبه. 5 مهر 1386 مصاحبه یی با «محمد طبیبیان» منتشر شده است که اشاره یی به آن خالی از فایده نیست.

مصاحبه گر، «ثمینا رستگاری» که از قضا و بر حسب تصادف در سازمان ادوار تحکیم وحدت هم عضویت دارد برای شنیدن کلام های «شمرده» و «دقیق» دکتر طبیبیان که سیاست گذاری های اقتصادی دوران «سازندگی» و دوران «اصلاحات» از شاهکارهای مشترک او و هم اندیشانش بوده ابراز تمایل می کند که «جناب آقای دکتر» یک مرزبندی میان عدالت در اندیشه های چپ که مبنای تبلیغاتی شان تاکید بر عدالت است با اندیشه های لیبرالیستی و عدالت از دیدگاه لیبرالیسم انجام بدهند.

«جناب آقای دکتر» که پیش از این داشتن انصاف راولزی را مهم ترین طریق وصول به عدالت دانسته اند می فرمایند: «اگر منظورمان مارکسیسم ـ لنینیسم و استالینیسم است افرادی که به دنبال این افکار هستند به دنبال یک نظریه منسوخ و مفتضح هستند. در حال حاضر در کشور ما برخی از افراد دانشجویان را در این سنت آموزش می دهند و متاسفانه محدودیت های آزادی بیان هم وجود دارد و به شیوع تفکرات زیرزمینی کمک و راه را برای آنها باز کرده است زیرا آدمی که به آزادی بیان اعتقاد دارد، نمی تواند فعالیت زیرزمینی کند. آدمی که به برابری انسان ها در فعالیت اعتقاد دارد، نمی تواند سازمان زیرزمینی تشکیل دهد.»

«جناب آقای دکتر» آنچنان «شمرده» و «دقیق» سخن گفته اند که برای فهمیدن سخنان او نیاز به مترجم داریم. ترجمه ی کلمه به کلمه ی آنچه «جناب آقای دکتر» گفته اند می شود این که چون آدمی که به آزادی بیان اعتقاد دارد نمی تواند فعالیت زیرزمینی کند، تفکرات زیرزمینی شیوع پیدا کرده است.

اما من مطمئنم که «جناب آقای دکتر» نمی خواسته چنین جمله ی مزخرف و بی مفهومی گفته باشد. او باید به جای «زیرا» مثلن می گفت «در حالی که» اما حتا حالا که به شکل «دقیقی» جمله اش را درست نگفته است هم فرقی نمی کند. ای کاش مصاحبه گر شیفته می پرسید که چرا کسی که به آزادی بیان و برابری انسان ها در فعالیت اعتقاد دارد نمی تواند فعالیت زیرزمینی کند؟ پاسخ را البته می توان حدس زد. وقتی راه وصول به عدالت انصاف و اخلاق نیک باشد، لابد فعالیت زیرزمینی هم نامردی است.

«جناب آقای دکتر» ادامه می دهند: «بنابراین اگر درباره مارکسیسم ـ لنینیسم صحبت می کنید این نظریه منسوخ، مفتضح و بی آبرو و فاجعه آمیز است که جز فجایع تاریخ بشر به شمار می رود. [...] بنابراین در گذشته سوسیالیست ها در قالب مارکسیسم ـ لنینیسم پرچم عدالت را بلند می کردند ولی بیشترین دمار را از روزگار ملت ها درآوردند. کافی است به تاریخ شوروی، چین در زمان مائو، مردم کامبوج در دوره پل پوت و ... نگاهی بیفکنیم. پرچم عدالت ممکن است برافراشته باشد اما باید به این توجه کرد که بر سر کدام دکان است. اگر سر در دکان استبداد است آن پرچم را باید پایین آورد و خرد کرد.»

من به یک نتیجه رسیده ام. دوستان لیبرال ما اساسن علاقه یی به خواندن تاریخ ندارند. محفوظات تاریخی آنها در حد اطلاعاتی است که سینه به سینه منتقل شده است. مثلن اگر «جناب آقای دکتر» تاریخ می خواند احتمالن می فهمید که در کنار استالین و مائو و پل پوت، کشورهای دوست و برادری هم بوده اند که دمار از روزگار مردم درآورده اند. آنها پرچم عدالت را همان طور که دکتر رهنمود می دهد پایین آوردند و خرد کردند. چند نمونه ی جذاب از خرد کردن پرچم را یادآوری می کنم. رژیم «مستبدانه» ی سوکارنو که اولین دولت اندونزی پس از پیروزی استقلال طلبان و با گرایش های سوسیالیستی آشکار بود، به وسیله فردی «آزادیخواه» به نام «ژنرال سوهارتو» سرنگون شد. سوکارنو اعدام شد. آمریکای آزاد از این کودتا پشتیبانی کرد و «گریدی» که پیش از این در کشتارگاه کمونیست های یونان کارآزموده شده بود در کنار ژنرال های تنگ چشم اندونزیایی شکار کمونیست ها و دموکرات ها را سازمان داد. خرد کردن پرچم بهای سنگینی داشت. در یک نمونه ی دیگر سالوادور آلنده ی مارکسیست با رای مردم برای برپایی رژیمی «مستبدانه» برگزیده شد. فردی «آزادیخواه» به نام «ژنرال آگوستو پینوشه» با پشتیبانی مستقیم آمریکای آزاد کودتا کرد و از آن پس شیلی به سلاخ خانه ی کمونیست ها و سوسیالیست ها بدل شد. ژنرال می خواست همه ی پرچم ها را خرد کند. باز در نمونه یی دیگر دولت محمد مصدق که صنعت نفت را ملی کرده و نظمی «مستبدانه» برقرار کرده بود توسط یک نظامی «آزادیخواه» دیگر به نام «ارتشبد زاهدی» سرنگون شد و تا بیست و پنج سال بعد خرد کردن پرچم ها ادامه داشت. از قضا این بار هم آمریکای آزاد در عملیات خرد کردن پرچم حضوری موثر داشت. از این داستان های جذاب و پر هیجان در بولیوی، آرژانتین، برزیل، فیلیپین، کوبا، گواتمالا، پاناما، هندوراس، نیکاراگوئه، دومینیکن، مکزیک، هائیتی، پورتوریکو و کنگو هم داشته ایم. به هر حال پرچم است و باید خرد شود دیگر.

آخرین نمونه ی چنین نقدهایی اما مصاحبه ی محمد طبیبیان نیست. هفته نامه ی «شهروند امروز» در ویژه نامه یی که به بهانه ی حضور فرزندان ارنستو چه گوارا در دانشگاه تهران منتشر کرده، سنگ تمام گذاشته است. گمان می کنم انتشار این ویژه نامه را علاوه بر جدال نظری با چپ باید دارای دو وجه دیگر هم دید. یک وجه این ویژه نامه قطعن این است که لیبرال های اخراج شده از حکومت به خصوص حالا که علی اکبر هاشمی رفسنجانی توانسته بر کرسی ریاست مجلس خبرگان تکیه کند، احساس می کنند کشاکش جناح های درون حاکمیت جدی تر شده و نباید این فرصت طلایی را برای کوبیدن دولت نهم از دست داد. آن بخش از لیبرال ها که زیر عبای رفسنجانی روزگار خوشی را می گذرانند و شهروند امروز را منتشر می کنند، می خواهند از سخنان رسوا کننده ی «آلیدا گوارا» استفاده کنند تا غوغای پر هیمنه یی حول دولت نهم و حامیانش راه بیندازند. وجه دوم ماجرا اما لایه های پنهان تری دارد. گمان می کنم «محمد قوچانی»، سردبیر شهروند امروز دم خروس این وجه انتشار ویژه نامه را خوب نشان داده است. آنجا که نوشته است: «سه سال پیش یکی از محافظه کاران سرشناس ایران به مدیران یکی از روزنامه های اصلاح طلب تهران توصیه می کرد حال که مشربی لیبرالی دارند و مشی اصلاحی، به جای این همه در پوستین راستگرایان افتادن اندکی هم در نقد چپگرایانی بنویسند که دانشگاه های ایران را در دست خود گرفته اند و نه از چپ دینی که از چپ مارکسیستی دفاع می کنند و نه فقط با راست مذهبی که با راست لیبرالی هم مخالفند و می افزود گرچه لیبرال ها هم با نظام دینی مخالفند اما حداقل به اندیشه دینی پایبندند و اکنون زمان آن است که محافظه کاران و لیبرال ها دست کم در نقد کمونیست ها متحد شوند. امروز اما همان محافظه کار سرشناس مدیر عالی رتبه دولتی است که رییس آن برای بزرگداشت ارنستو چه گوارا در تهران پیام می فرستد تا چریک های مسلمان با چریک های کمونیست قیاس و دانشکده های ایران میزبان فرزندان چه گوارا شوند و اینگونه است که التقاط جدید متولد می شود.»

و بعد مقاله اش را چنین پایان می دهد: «شاید [...] ضروری است که محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه دولت فعلی این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید نفاقی تازه نسازد.»

چند چیز البته مشخص نشده است. آن محافظه کار سرشناس چگونه باید از تکرار فاجعه جلوگیری کند؟ آیا این جلوگیری کمی دردآور نیست؟ آیا قوچانی و شرکا آرزومندند که خاوران های جدیدی پدید آید؟ مگر این غیر از دعوت آشکار به سرکوب است؟ مگر این غیر از استفاده از زبانی زرگری است که به نهاد سرکوب می گوید: اگر سرکوب کنی ما سکوت می کنیم؟ و آیا قوچانی دارد عهدنامه یی نانوشته و قدیمی، مثلن عهدنامه یی مربوط به سه سال پیش را به کسی در جایی که نمی دانیم کجاست یادآوری می کند؟

و آیا تصادفی است که «اکبر منتجبی»، یکی از همراهان همیشگی قوچانی در چند ساله ی اخیر در مطلب خودش از زبان دانشجویی که ما نمی دانیم کیست چون هیچ نام و نشانی ندارد، می نویسد: «یکی از دانشجویان یادآور شد مگر آقای خرمشاد در هفتم مرداد 86 نگفته بود که "با تفکرات چه گواریستی و چپ جدید در دانشگاه ها مقابله نرم شود." پس این تسامح از کجا می آید و چرا یک طرفه؟» آیا این دانشجوی بی نام حرف دل منتجبی و قوچانی و شرکای دیگرشان را بازگو نمی کند؟

محمد قوچانی اما در سرمقاله اش شیرین کاری های دیگری هم دارد. او می نویسد: «در راس اجتماعیون عامیون چهره هایی چون سید حسن تقی زاده قرار داشتند که ایران را از نوک پا تا فرق سر فرنگی می خواستند و به مشروطه راضی نبودند و در دل طلب جمهوری بلکه جمهوری لائیک می کردند.»

قوچانی بازیگوشی می کند. او چون تاریخ جدیدی روایت می کند، نیاز دارد که در خواسته ها و آرمان های اجتماعیون عامیون که به قول خودش جناح چپ نهضت مشروطه بودند دست ببرد. اما چرا؟ در تاریخ به روایت قوچانی می خوانیم که «شاخه اصلی اجتماعیون عامیون در سال های بعد حزب سوسیالیست، گروه پنجاه و سه نفر و سرانجام حزب توده را ساختند که در طول زمان رفته رفته چپ تر می شد.»

حالا که چنین است باید نشان داد که چپ ها از همان لحظه ی ورود به ایران با شرایط جامعه ی خود بیگانه بودند. بنابراین در میان چهره های اجتماعیون عامیون مانند جهانگیرخان صوراسرافیل، ملک المتکلمین، حیدرخان عمواوغلی، یحیی دولت آبادی، سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)، علی مسیو، واعظ قزوینی و بسیاری دیگر تنها باید از تقی زاده نام برد که به نوشته خود قوچانی «تجددخواهی» را به «سوسیال دموکراسی» ترجیح داد و به اردوی پهلوی پیوست. قوچانی می نویسد شاخه ی اصلی اجتماعیون عامیون چپ ماند، پس چرا از این شاخه ی اصلی نامی در میان نیست؟ دلیل روشن است. دوست ما تاریخ جدیدی برای ایران نوشته است و من از او می خواهم هرچه زودتر آن کسانی را که از میان اجتماعیون عامیون در میان پنجاه و سه نفر و حزب توده بوده اند، نام ببرد تا گوشه های جدیدی از تاریخ ایران روشن شود. در این تاریخ نگاری قوچانی وار هیچ اثری از حزب همت و حزب کمونیست نیست. در عوض حزب سوسیالیست که از میان اعضای آن تنها سلیمان میرزا اسکندری در حزب توده حضور داشته است به عنوان پدر حزب توده حضور دارد. خواندن تاریخ آنقدرها سخت نیست و اگر وقت و حوصله و توان تاریخ خواندن نداریم گمان می کنم باید از نوشتن نقدهای تاریخی خودداری کنیم.

آقای قوچانی اما ادامه می دهد. او تقسیم بندی جدیدی از سوسیالیست های تاریخ ایران ارائه می کند. سوسیالیسم اولیه (یا سوسیالیسم تخیلی. اجتماعیون عامیون)، سوسیالیسم علمی (دکتر تقی ارانی)، سوسیالیسم روسی (یا مارکسیسم ـ لنینیسم. حزب توده)، سوسیالیسم انقلابی (شامل: مارکسیست ـ لنینیست ها که به روشنفکری انقلابی به عنوان موتور جامعه اعتقاد داشتند. فداییان خلق، مارکسیست ـ مائوئیست. از انقلاب دهقانی مقدم بر انقلاب کارگری دفاع می کردند، مارکسیست ـ تروتسکیست. انقلاب جهانی را بر انقلاب ملی مقدم می شماردند.) وقتی کسی بخواهد به زور و کپسول وار یک جنبش وسیع و دامنه دار را توضیح بدهد درست به همین شکلی که اتفاق افتاده به یاوه گویی می افتد. و قوچانی درست بر اساس همین تحلیل و تقسیم من درآوردی فتوا می دهد.

فتوای محمد قوچانی این است: «بر اساس هر یک از این ایدئولوژی های وارداتی در ایران جنبشی تقلیدی شکل می گرفت که سعی داشت آخرین مدل های مارکسیستی وارداتی را در ایران اجرا کند.» و بعدتر می نویسد: «آخرین شکل مارکسیسم در ایران دهه های 40 و 50 اما کاستروئیسم بود. ایرانیان ساده دل گمان می بردند تئوری محاصره شهرها از طریق حاشیه ها و هجوم رزم آوران مارکسیست از کوه ها و جنگل ها رمز پیروزی انقلاب است. بدین ترتیب جنگل های سیاهکل گیلان بدیل کوه های سییراماستیرای کوبا شد و کمونیست های ایران هر دم انتظار کاسترو یا چه گوارایی که از کوه پایین آید و کوهپایه را تسخیر کند و دیکتاتوری را براندازد و سوسیالیسم را اجرا کند.»

گمان می کنم باید این سبک تاریخ نگاری به نام قوچانی ثبت شود. مثلن می شود نوشت: هرزه نگاری تاریخی یا تاریخ به روایت قوچانی در دو دقیقه. اگر قوچانی حوصله ندارد کتاب بخواند لااقل می تواند برخی مسائل را از استادان لیبرالش بپرسد.

بگذارید ببینیم زمانه ی «مارکسیست های ساده دل ایرانی» چه زمانه یی بوده است. با ورود شوروی به دوران جنگ سرد و سپس سیاست گذاری همزیستی مسالمت آمیز در دوران خروشچف چپ انقلابی به محاق رفت. این فترت ادامه داشت تا دهه ی پنجاه و شصت میلادی. پیروزی انقلاب کوبا، نبرد چریک های ویتنامی، حاد شدن درگیری چریک های فلستینی، پیروزی انقلاب الجزایر و قیام می 68 فرانسه همه و همه عصیانی بود بر علیه شرایطی که بر جهان حکم می راند. چنین بود که آتش مبارزه ی چریکی نه تنها در ایران که در سرتاسر جهان شعله ور شد. حتا کشورهای غربی مانند یونان، آلمان، ایتالیا، آمریکا، ایرلند و اسپانیا درگیر نبرد چریک ها با حاکمیت های سرمایه داری بودند. در ضمن شکست تجربه ی حزب توده ی ایران پس از کودتای 28 مرداد و گسترش خفقان و سرکوب، جوانان مارکسیست ایرانی را به سوی مبارزه ی مسلحانه رهنمون شد. این را هم بدانیم که مثلن کتاب امیرپرویز پویان در کلاس های درسی چریک های وابسته به جبهه ی خلق برای آزادی فلستین تدریس می شد. مارکسیست های ایرانی چشم به راه معجزه یی که قرار بود از کوه های سیاهکل نزول کند نماندند. آنان دخالت گرانه وارد بازی شدند و تنها راه نرفته است که بدون خطاست. آنچنان که لیبرال های آن روز ایرانی که پناه امن جسته بودند هیچ خطایی ندارند. در خانه نشستن و غر زدن و گاهی برای ساخت و پاخت سری به دربار زدن که اشتباه ندارد.

محمد قوچانی کشفیاتش را ادامه می دهد. او که پیش از این کشف کرده بود که محمود احمدی نژاد و جرج دبلیو بوش هم سوسیالیستند این بار رگه های سوسیالیسم را در وجود محمدرضا پهلوی کشف کرده است. او می نویسد: «محمدرضا پهلوی نه تنها سعی می کرد همواره دوست اتحاد جماهیر شوروی یا جمهوری خلق چین بماند نه تنها میزبان برژنف و هواکوفنگ در تهران بود بلکه با انقلاب سفید و تاسیس سپاه دانش و سپاه بهداشت سعی می کرد کارکردهای کاسترو در جامعه ایران را به دوش کشد و با ایجاد حزب رستاخیز و به خدمت گرفتن گروهی از کمونیست ها و مائوئیست های سابق در آن به پادشاهی خود رنگ و بوی سوسیالیستی بدهد و رد پای فاشیسم را با رنگ و لعاب سوسیالیسم دولتی پنهان کند. موج چپگرایی چنان شدید بود که حاکمیت وقت و اپوزیسیون زمان هر دو به سوی سوسیالیسم می رفتند.»

زنده باد این اعتماد به نفس مثال زدنی است. فهم قوچانی از سوسیالیسم و تاریخ ایران و جهان درست همین اندازه است و می دانیم که او سردبیر ارگان لیبرال های ایرانی است. تاریخ اما به روایت تاریخ به یاد می آورد که سرمایه داری جهانی که هژمونی آن انحصارن در دست آمریکا بود، هر چند یک بار برای مقابله با چپ ها روش های نوینی به کار می بست. این روش ها البته جدای از کودتاهای خونینی بود که در چهار گوشه ی جهان با طرح و نقشه های سیا و پشتیبانی آمریکا رخ می داد. جدای از جشن های کمونیست کشانی بود که در چهار گوشه ی جهان برپا بود. یکی از این طرح ها، طرح کندی بود که بر اساس آن رژیم های وابسته به سرمایه داری جهانی سعی کنند با اقدامات رفاهی از شورش های کمونیستی جلوگیری کنند. تاسیس سپاه دانش و بهداشت و انقلاب سفید در راستای اجرایی کردن همین طرح بود. تاسیس حزب رستاخیز هم ربطی به تقلید شاه ایران از رژیم های به اصطلاح سوسیالیستی نداشت. پیش از تاسیس حزب رستاخیز محمدرضا پهلوی به تقلید از سیستم دو حزبی آمریکا و انگلستان سعی کرد دو حزب دست نشانده راه اندازی کند. حزب مردم با حضور چپ های سابق تشکیل شد و قرار بود نقش حزب چپ حکومت را بازی کند و حزب ایران نوین از وابستگان آمریکا که قرار بود نقش حزب راست را بازی کند. پس از مدتی شاه که احساس می کرد در قدرت مطلقه اش رخنه یی ایجاد شده دستور انحلال هر دو حزب و تشکیل یک حزب سراسری به نام «رستاخیز» را داد.

قوچانی اما سرانجام جان کلامش را رو می کند. او بالاخره می نویسد که چرا اینقدر آسمان و ریسمان را به هم بافته است: «اما التقاط جدید تنها حرکتی سیاسی است که برای سرکوب کردن حریف بستری را برای حریفان اصلی خود مهیا می کند که بازنده اصلی در نهایت خود او خواهد بود. نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی در دانشگاه های ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعا وجود دارد. هنگامی که دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معیشتی خلاصه می کند هنگامی که فردیت انسان ها را نادیده می گیرد و تنها با جمعیت سخن می گوید هنگامی که برادران مدرن و مسلمان خود را در ترکیه و عراق همان آزادیخواهان مومن و مسلمان را وامی گذاریم و از آمریکای لاتین دوست می گیریم و هر سال به دیدار هوگو چاوس و اوا مورالس می رویم و میزبان فرزندان چه گوارا در ایران می شویم و برای مراسم بزرگداشت چریکی که نسبتی با ملت و فرهنگ ما ندارد پیام می فرستیم آیا انتظاری جز احیای چپگرایی در ایران باید داشته باشیم؟ هنگامی که قواعد فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را نادیده می گیریم آیا می توانیم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشیم؟»

می بینید محمد قوچانی برای نجات لیبرالیسم چه وااسلامایی سر داده است؟ چه مرثیه یی برای ملت و فرهنگ ملی سر می دهد؟ کل کشان برای حمله ی آمریکا دارند برای ملت مرثیه می خوانند و این طنز غریبی است. قوچانی خطاب به دولتی ها نوشته است که برادران خود را وانگذارند، به فقه اقتصاد آزادی توجه کنند و نگران خطر چپگرایی در دانشگاه های ایران باشند. نگران باشند که چه کنند؟ قوچانی البته حریف باهوشی است او لااقل فهمیده که ماجرا جدی است. او فهمیده که اگر کسی نگران این چپگرایی جدید نباشد، دیگر از ثروت های کلان که آب زیر پوست او و یارانش دوانده اثری نخواهد ماند. دیگر نمی توانند از اسپانسرهای «تسبیح طلایی» بهره مند شوند. دم رانت های حکومتی که چیده شود، واردات ها و صادرات های آزاد به نام و انحصاری به کام که برچیده شود، دیگر قوچانی و دوستانش هم نمی توانند نشریه یی تمام رنگی با کاغذ اعلا منتشر کنند. قوچانی خطر را به درستی تشخیص داده و به راستی نگران است.

اما این چپ وحشتناک که باید «خطر» آن را جدی گرفت و «نگرانش» بود، چپی که باید سرمقاله ی مطول و مغلوط یک هفته نامه را به هی کردن دستگاه سرکوب به سوی آن اختصاص داد چگونه چپی است؟ قوچانی پاسخ می دهد: «نسل جدیدی از سوسیالیست ها که بهتر است به آنها لقب سوسول سوسیالیست را بدهیم. همان طبقه متوسطی که چون تاریخ ملی اش را نخوانده و قهرمانانش مرده اند و در پی قهرمان گمشده اش می گردد که امروزین باشد و مد روز و خوش قیافه و موضوع گفت و گوهای عاشقانه رو به سوی ارنستو چه گوارا می برد و روی تی شرت و پوستر و مجله و دیوار خانه او را بت خویش می سازد.»

اگر این چپ های دانشگاهی همین هایی هستند که برادر لیبرال ما نوشته است، پس آن همه هراس که در خط های پیشین این سرمقاله بیرون زده بود و خبر از رخسار زرد نویسنده می داد برای چیست؟ چرا باید دستگاه های سرکوب را تشویق کرد که عده یی جوان «سوسول» را سرکوب کند؟ تصویرهای ذهن قوچانی درهم ریخته است. او لابد شب ها کابوس می بیند و به خاطر همین نمی تواند تناقض نداشته باشد. اما گوش هایت را باز کن محمد کوچک! همین سوسول سوسیالیست ها اگر قربانی همدستی سرکوبگرانه تو و بزرگانت با برادران دیروز و امروزتان نشوند، اگر شما مسلخی جدید برایشان نیارایید، اگر قصابی شان نکنید بساط غارت گری تان را در هم می پیچانند.

ویژه نامه ی جذاب و خواندنی شهروند امروز اما به مطلب قوچانی ختم نمی شود. مریم شبانی در صفحه 38 همین نشریه مقاله یی نوشته است با عنوان «رفیق! متنفر باش. چه گوارا و استالینیسمی که ناگزیر بود» که در آن سعی شده تصویر جدیدی از چه گوارا ارائه شود. تصویری که تاکنون ناشناخته بوده است.

تاکنون تاریخ دچار این اشتباه بود که چه گوارا وقتی اسیر شد و او را در برابر جوخه آتش ایستاندند، با بدنی تب دار به سربازانی که خود را آماده ی کشتن او می کردند، گفته است: «شلیک کن! تو داری یک مرد را می کشی.» مریم شبانی اما کشف کرده است که چه گوارا که باور نمی کرده سربازان بولیویایی او را بکشند و می خواسته زنده بماند، گفته است: «شلیک نکن! اسم من ارنستو چه گوارا است. برای تو زنده بیشتر می ارزم تا مرده.»

بخش هایی دیگر از بازخوانی تاریخ به روایت مریم شبانی را بخوانیم: «چه گوارا در سال 1961 ـ هفت سال پیش از مرگ ـ به یک روزنامه نگار گفته بود: "چه بخواهید، چه نخواهید، هر انقلابی با مقداری استالینیسم توام خواهد بود." [...] حتی آن هنگام که کاسترو در اندیشه الگو گرفتن از تجربه های حکومت استالین نبود، چه گوارا آنقدر او را تشویق کرد تا اردوگاه کار در کوبا سربرآورد و مخالفان را در خود جای داد. [...] به رغم شکست کامل و پراکندگی چریک های کنگویی و البته نابودی بخشی از واحدهای اعزامی کوبایی، او خیال نداشت که کنگو را ترک کند. افسرده و سرخورده تقاضای چریک های تازه نفس از کاسترو داشت، تقاضایی که با این گفته رییس سازمان اطلاعات کوبا رد شد: "او راستی راستی دیوانه شده است." [...] رژی دبره، فیلسوف فرانسوی و متحد نزدیک چه و کاسترو، ذهنیت مبارزاتی چه گوارا را اینگونه توصیف می کند: "ارنستو آدمی انقلابی بود که اگرچه مورد ستایش اما خالی از دغدغه وجدان بود. کسی که در نظرش هدف، وسیله را توجیه می کند. برداشت پرشور او از درستی و درستکاری چیزی از سنگدلی در خود داشت." سنگدلی ای که البته چه گوارا، خود در تعلیمات چریکی اش به سربازان توصیه می کرد: "نفرت به عنوان عنصر مبارزه! نفرت تزلزل ناپذیر نسبت به دشمن، نفرتی که مرزهای طبیعی انسان را متلاشی می کند و او را به ماشین سرد و موثر کشتن تبدیل می کند. سربازان ما باید چنین باشند، بدون نفرت، خلق قادر نخواهد بود بر دشمن درنده خو پیروز شود."»

اما این بازخوانی تاریخ، برای سندیت یافتن کشفیاتش منبعی هم معرفی می کند؟ آیا مریم شبانی نمی دانسته باید منابعی که برای نوشتن این مقاله به کار برده معرفی کند؟ چرا می دانسته است. می دانسته است چون «رضا خجسته رحیمی» که این ویژه نامه زیر نظر او گردآوری شده است خود در مقاله اش منابع مورد استفاده اش را نوشته است، می دانسته است چون ما می دانیم خجسته رحیمی علاوه بر این که دبیر این ویژه نامه بوده، همسر مریم شبانی هم هست. پس چرا نامی از منابع مورد استفاده در متن نیست؟ بگذارید حدس بزنیم. من یک بار کتابی دیدم به نام «آنچه هیچ کس جرات گفتنش را ندارند» یا نامی در همین حدود. پس از چندی جلد دوم آن با نام «کمیته ی 300» منتشر شد. به استناد این کتاب دو جلدی می توان ثابت کرد که کل جنبش کمونیستی جهان ساخته و پرداخته ی سازمان های اطلاعاتی غرب بوده است. نویسنده ی این کتاب البته چهره ی شناخته شده یی نبود. او پس از سال ها تحقیق در آسمان ظهور کرد، دو جلد کتاب افشاگرانه نوشت و بعد ناپدید شد. در نمونه ی مشابه دیگری کتابی خواندم با عنوان «خاطرات ابوالقاسم لاهوتی». لاهوتی نظامی و شاعر کمونیست ایرانی بود که پس از شکست قیامی بی فرجام به شوروی گریخت. در تاجیکستان مدتی وزیر فرهنگ شد و در همان جا درگذشت. کتاب ثابت می کرد لاهوتی از زندگی در شوروی ناراضی است و حتا دیگر باورهای کمونیستی خود را هم از دست داده است. زمانی که من این کتاب را خواندم اما می دانستم این کتاب در واقع نوشته ی علی جواهرکلام از اعضای شبکه ی بدامن است که برای مقابله با کمونیست های ایرانی تحت حمایت سرویس های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا تشکیل شده بود. من نمونه های دیگری از چنین کتاب هایی در کتابخانه ام دارم و می توانم آنها را در اختیار مریم شبانی بگذارم. ولی آیا منبع مورد استفاده شبانی برای نوشتن این مقاله هم در همین ردیف بوده است؟ و اگر نه چرا او با انتشار نام منابعش ما را از اشتباه بیرون نمی آورد؟ چرا نمی خواهد ما هم بتوانیم مانند او چهره ی خشن و مستبد چه گوارا را بشناسیم؟ چه گوارایی که در کتاب «انسان و سوسیالیسم در کوبا» چنین می گوید: «در اینجا موضوع این نیست که یک نفر باید چند کیلو گوشت مصرف کند یا چند بار در سال کسی می تواند کنار دریا برود یا این که با دستمزدهای امروزی چه مقدار اجناس لوکس می توان از خارج تهیه کرد. موضوع این است که فرد خود را موجودی کاملتر احساس کند. احساسی حاکی از یک غنای درونی بیشتر و داشتن مسئولیتی بیش از پیش.»

این همه باید بیش از پیش ما چپ ها را هوشیار کند. ما باید بدانیم اگر سرکوب نیروهای چپ از سر گرفته شود، دوستان لیبرالمان خوشحال می شوند در اتوموبیل های گشت بنشینند و ما را با انگشت اشاره نشان دهند. آنها خوشحال می شوند که آدرس خانه های ما را فهرست کنند. اینک باید هوشیار باشیم. حالا که حریف این چنین مبارزه ی طبقاتی را جدی گرفته است، لازم است که ما نیز بدانیم دشمن طبقاتی مان در کدام پوستین نفس می زند.

از سوی دیگر به گمان من لازم است چپ در مسیر روشن کردن مبانی نظری اش گام های جدی تر و عمیق تری بردارد. ما باید بتوانیم در برابر مسائل جامعه ی امروزمان پاسخ های به روز داشته باشیم. باید بتوانیم خودمان را در عرصه های مختلف بازتولید کنیم. از این گذشته تمرین گفتمان و رفتار دموکراتیک و تاکید بر ارزش های دموکراتیک وظیفه ی چپ است. ما این فرصت را داریم که دموکرات، انقلابی و رادیکال باشیم. این فرصت را از خودمان دریغ نکنیم هرچند بارها آن را از ما دریغ کرده اند.

تکمله: برادر عباد، علی ربیعی دچار بیماری روانی شده است. نزدیکان او می گویند خاطره ی جنایت هایی که در قامت عضو وزارت فخیمه مرتکب شده یقه اش را گرفته است. سعید حجاریان و خسرو تهرانی و هادی خانیکی و عباس عبدی و محمد موسوی خویینی ها و حسین موسوی تبریزی و دیگرانی که در دست بسته به کشتارگاه بردن نقش داشته اند، بخوانند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3:42  توسط هژیر پلاسچی  |