پس از اینکه دولت احمدینژاد سرانجام تصمیم گرفت این بار مانع از «تکرار فاجعه» شود تا «التقاط جدید نفاقی تازه نسازد» و شاید پس از آنکه یک «مقام عالیرتبه» در دولت نهم پیام «محمد قوچانی» را شنید و به یاد آورد در دورانی که «محافظهکاری سرشناس» بوده عهدنامهیی نانوشته با نئولیبرالهای وطنی داشته است، گمان میکردم قوچانی و همراهانش در «شهروند امروز» برای ظاهرسازی هم که شده، یک چند سکوت کنند تا خط و ربط سرکوب گستردهی فعالان چپ دانشجویی با آنها لااقل کدر شود. وقاحت این دسته به پشتوانهی حمایت از سوی اشخاص و نهادهای در قدرت اما آنچنان است که حتا در هنگامهیی که تیغ سرکوب به سوی چپ چرخیده با بی شرمی تمام چنگ بر روی چپ میکشند و در این طریق از تحریف و دروغ هم باکی ندارند. یکی از آخرین پردههای این نمایش سرمقالهیی است که قوچانی در شمارهی 28 نشریهاش به بهانهی سالگرد تولد «احمد شاملو» نوشته با عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» و تاریخی تقلبی و دستکاری شده از کانون نویسندگان ایران ارائه کرده است.
کانون نویسندگان ایران تشکلی است صنفی که نزدیک به چهل سال در برابر سانسور و آزادیکُشی ایستاده است. چه بسیار اعضای کانون که تاکنون روانهی بندهای دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی شدهاند، چه بسیار اعضای کانون که تاکنون طعمهی چماقداران و زندهخورهای دو حکومت شدهاند. چه بسیار اعضای کانون که در حریق کشتار شیفتگان آزادی و عدالت سوختهاند. این همه اما به باور من ارزش برتری بر کارنامهی کانون نویسندگان نخواهد بود اگر نتوانسته باشد به رسالت خود در دفاع از آزادی بی حصر و استثنای اندیشه و بیان و نشر عمل کرده باشد. به باور من فرهنگی که میخواهد به پاس شهید و شاهد و بندی، هویتی را نقدناپذیر کند، فرهنگ دموکراتیکی نیست. اینها همه ولی مدالهای افتخاری هستند بر سینهی قریب به چهار دهه مبارزه برای آزادی بیان و کانون نویسندگان ایران سرآمد این مبارزه است. نهادی که تا همین امروز با وجود همهی فشارها و دژخیمیها پابرجا مانده و از آنچه که درست میداند با چنگ و دندان دفاع کرده است. اینها که نوشتم البته به آن مفهوم نیست که نمیتوان یا نباید کانون نویسندگان را در بوتهی نقد گذاشت. راست این است که به باور من بازخوانی انتقادی تاریخ چپ، وظیفهی چپ امروز است. کانون نویسندگان هرچند نهادی صنفی است که هر نویسندهیی با هر باورداشتی میتواند عضو آن باشد اما به دلیل آنکه چپ در پیکرهی روشنفکری مستقل ایران همواره و هنوز هم دست بالا را داشته است، بازخوانی انتقادی تاریخ آن پیوندی ناگزیر با بازخوانی تاریخ چپ خواهد داشت.
محمد قوچانی اما تاریخ کانون نویسندگان ایران را نقد نکرده است. او تاریخ کانون را تحریف کرده تا برای نظریهپردازان نئولیبرال وطنی آبرویی بخرد. قوچانی میخواهد روشنفکری چپ را جنازهیی پوسیده و رو به فروپاشی جلوه دهد و آنگاه با مثله کردن این جنازهی خودساخته، قامت همفکرانش را زینت کند. دریغ که دنکیشوت هم در سرانجام کار دانست تا چه مایه آب به غربال میاندوخته است.
حکایت قیصر امینپور و کانون نویسندگان
پیش از آنکه به روایت قوچانی از تاریخ کانون نویسندگان ایران بپردازم اما میخواهم درست از آنجایی آغاز کنم که قوچانی آغاز کرده است. از حکایت مرگ «قیصر امینپور» و سکوت کانون.
قوچانی مطلبش را چنین آغاز میکند: «40 روز از مرگ قیصر میگذرد. شاعری که نه کارمند اداره سانسور بود و نه پادوی حجره بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه شرایطی که بر اساس آن شاعران و نویسندگان میتوانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند و بدین معنا میتوان قیصر امینپور را شاعر و نویسنده خواند. اما 40 روز از مرگ شاعر میگذرد و هنوز کانون نویسندگان در سکوت است. قیصر شاعر نبود یا کانون، کانون نیست؟ آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیههای کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟ تلخ است اما واقعیت دارد که هم قیصر شاعر بود و هم کانون دایر است اما قیصر شاعر کانون نبود و کانون، کانون همه نویسندگان و شاعران ایران نیست.»
و بعدتر در بخشهای پایانی مقالهاش باز مینویسد: «کانون همچنان در چنبره ایدئولوژیهای چپ فرو رفته است که حتی بر اساس جدول تعاریف آن حتی قیصر امینپور شاعر نیست اما شاگردان بی استعداد کلاسهای روشنفکران لائیک شاعرند و قیصرها نه در قیاس با شاعران بزرگی چون نیما، شاملو، اخوان، فروغ، ابتهاج، احمدرضا احمدی، سیمین بهبهانی و سهراب سپهری که در برابر این نوشاعران عضو کانون نویسندگان شاعر محسوب نمیشوند تا حتی در مرگش آگهی تسلیتی بدهند.»
در حقیقت کانون هیچگاه این ادعا را نداشته که «کانون همهی شاعران و نویسندگان ایران» بوده است. طبیعی است هستند برخی از «شاعران» و «نویسندگان» که به دستگاههای سانسور وابستهاند. آنان ضمن اینکه به هر حال شاعر و نویسندهاند اما نه میتوانند عضو نهادی صنفی شوند که یکی اهداف تشکیلش «تحقق آزادی بیان و قلم» است و نه نیازی به عضویت در نهادی دارند که یکی دیگر از اهداف تشکیلش «حمایت از حقوق صنفی اعضا» است. آنان از یک سو خود یکی از چرخدندههای دستگاه سانسور محسوب میشوند و از سوی دیگر آنچنان از صلههای حکومتی نصیب میبرند که نیازی به دفاع از حقوق صنفیشان ندارند.
از سوی دیگر برخی از نویسندگان و شاعران نیز از همان ابتدای تشکیل کانون تا به امروز نخواستهاند که عضو کانون باشند. اینان کسانی هستند که بدون وابستگی به نهادهای حکومتی اما اعتقاد دارند «سری را که درد نمیکند، دستمال نمیبندند.» آنان ترجیح میدهند از ترس «شاخ گربه» آهسته بروند و آهسته بیایند و این دیگر یک انتخاب شخصی است. اگر از بد حادثه تمامی آنهایی که محمد قوچانی به آنها ارادت دارد در شمار یکی از این دو دستهاند مشکل از کانون نیست. کانون اتحادیهی صنف بر فرض قصابها نیست که بتواند دامان خود را یک سر از آنچه در فضای سیاسی و اجتماعی ایران میگذرد مبرا دارد. دفاع از آزادی بیان و قلم یعنی رودررو شدن با دستگاه سانسور و دستگاه سانسور یعنی حاکمیت. آن هم در جامعهیی که حتا همان اتحادیهی صنف قصابها هم اگر وجود میداشت، در شرایطی مجبور میشد در مقابل دستگاههای حکومتی ایستادگی کند.
قیصر امینپور ولی از دستهی دوم محسوب نمیشد. او اتفاقن اگر چه آنطور که قوچانی مینویسد «کارمند ادارهی سانسور» نبود اما از همکاران دستگاه عریض و طویل سانسور در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی به شمار میرفت. من پیش از این مطلبی مفصلتر در مورد قیصر امینپور با عنوان «قافی که ابتدای نامش بود وقتی دق آورد» نوشتهام که در سایت اثر منتشر شده است اما مختصر اینکه قیصر امینپور یکی از بنیانگذاران و کارپردازان حوزهی هنری تبلیغات اسلامی بود که یکی از وظایف اصلیاش مبارزه با گسترش هنر و ادبیات دگراندیش بوده است. قیصر در زمانهیی یکی از چهرههای فرهنگی حکومت محسوب میشد که شاعران و نویسندگان مخالف و منتقد که در میان آنان شماری از اعضای کانون نویسندگان نیز بودند، دسته دسته روانهی سلولهای نمور و میدانهای تیر میشدند. در زمانهیی که شاعران و نویسندگان بسیاری برای حفظ جان خود مجبور شدند تن به تبعید بدهند. کسانی مدتها زندگی نیمه مخفی داشتند. کسانی سالها نتوانستند کتابی منتشر کنند. و قیصر در تمام آن سالهای سیاه نه تنها زبانی به انتقاد نچرخاند که هرچه سرود و نوشت در تائید همین حاکمیت بود. و حالا سوال من از آقای قوچانی این است آیا قیصر از این همه بی خبر بود؟ آیا قیصر و قیصرها از ماجرایی که بر سعیدی سیرجانی رفت بی خبر بودند؟ آیا آنها از ماجرای اتوبوس ارمنستان و ماجرای فرج سرکوهی بی خبر بودند؟ آیا از قتل غفار حسینی و احمد میرعلائی بی خبر بودند؟ و چرا حتا آن زمان که داشتند آنها را از دستگاههای حکومتی میراندند در برابر قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده سکوت پیشه کردند؟ چرا یک بار این حضرات را در مراسمهایی که برای قربانیان ترورهای پاییز 77 برگزار شد، ندیدیم؟ و حالا چه دلیلی دارد که کانون نویسندگان برای چنین فردی آگهی تسلیت صادر کند؟
به نظر من دلیل سکوت کانون در مقابل مرگ قیصر امینپور این است. کانون نه به این دلیل سکوت کرد که قیصر عضو کانون نبود و نه به این دلیل که قیصر را شاعر نمیدانست. کانون به این دلیل سکوت کرد که قیصر امینپور یکی از چرخدندههای دستگاهی محسوب میشد که هر صدا و حضور «دیگری» را سرکوب کرد و اتفاقن کانون نویسندگان ایران خود طعم تلخ این سرکوب را بارها به جان چشیده است.
کانون نویسندگان در هیات نهادی مدنی
همانطور که در مقدمه نوشتم، محمد قوچانی در سرمقالهاش تاریخی تحریف شده از کانون روایت میکند. تصویر وارونهیی که قرار است به کار نتیجهگیری او بیاید و نیز به کار مبارزه با چپ که دیگر به حرفهی پر رونق قوچانی و یارانش تبدیل شده است. من برخی از این تحریفها را آشکار خواهم کرد و برخی از این خطوط را نیز.
قوچانی مینویسد: «در فصل اول اساسنامه کانون چنین آمده است: "کانون نویسندگان ایران موسسهای است غیرتجارتی که به منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیتهای فرهنگی از قبیل تشکیل مجلس سخنرانی، سمینارها، کنفرانسها و نمایشها یا شرکت در آنها، گسترش و تعالی فرهنگ ملی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به منظور کمک به زندگی کسانی از اهل قلم که در مضیقهاند در حدود اساسنامه کانون و مقررات جاری کشور تاسیس میشود." این اساسنامه از تاسیس نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی خبر میداد اما در عمل کانون هرگز به آن تن نداد. کانون خود محصول انشعابی سیاسی و بر مبنای جناحبندی ادبی بود.»
اول: مشتاقم بدانم چرا قوچانی مینویسد که کانون نهادی مدنی، صنفی و فرهنگی نبوده است؟ چون با سانسور مبارزه میکرد؟ چون از نویسندگان و شاعرانی تشکیل شده بود که بر خلاف حواریون کنگرهی نویسندگان ایران که توسط دربار راهاندازی شده بود، میخواستند در مقابل سانسور ایستادگی کنند؟ چون به بازداشت و زندانی کردن نویسندگان و شاعران اعتراض میکرد؟ آیا اگر کانون در حد یک انجمن ادبی میماند که تنها وظیفهاش برگزاری شبهای شعر و داستان بود، آنگاه نهادی «مدنی، صنفی و فرهنگی» به حساب میآمد؟ اگر حالا مثلن «سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه» به بازداشت و اخراج اعضای سندیکا و تضییع حقوق کارگران شرکت واحد اعتراض میکند، از نظر قوچانی نهادی «مدنی و صنفی» نیست؟
گمان میکنم محمد قوچانی باید تعریف خودش را از خصوصیات یک نهاد مدنی، صنفی و فرهنگی ارائه کند. من اما ادعا دارم که کانون نویسندگان اتفاقن یکی از نمونهوارترین نهادهای «مدنی، صنفی و فرهنگی» زمانهی خود است. کانون، نهادی مدنی است به این دلیل که فضای فعالیت خود را جامعهی مدنی تعریف کرده است و به عنوان یک تشکل هیچ گوشهی چشمی به قدرت سیاسی ندارد. کانون، نهادی صنفی است به این دلیل که تلاش میکند از منافع نویسندگان و شاعران و مترجمان دفاع کند. اگر سویهی مبارزه با سانسور در کانون پررنگتر بوده اول به این دلیل است که اولین مشکل نویسنده و شاعر و مترجم در ایران این است که آیا کتابش مجوز نشر خواهد یافت؟ آیا پس از انتشار کتاب را توقیف نخواهند کرد؟ آیا او را به دلیل نوشتن کتابی که با مجوز خودشان منتشر شده است، به بند نخواهند کشید؟ آیا مجوز چاپهای بعدی کتاب را خواهند داد؟ و این شرایط ویژهی جمهوری اسلامی نیست. سانسور هرچند در این دوران شدت یافته و موارد بیشتر و وسیعتری را در بر گرفته است اما در حکومت پهلوی نیز سانسور سلطهی خفقانآوری داشته است.
از سوی دیگر جامعهی مدنی ایران نحیفتر از آن است که یک نهاد مدنی بتواند ارادهی خودش را بر آن حاکم کند. نمیتوان از تشکلی که در دوران حاکمیت هر دو رژیم تحت شدیدترین فشارهای امنیتی بوده است انتظار داشت مثلن بر سر میزان حقالتحریر فلان نویسنده با ناشر چانه بزند. هرچند کانون نویسندگان هرگاه که مجالی پیش آمده، از انجام چنین کاری خودداری نکرده است.
دوم: به باور من خطی چنین پر رنگ که قوچانی میان عرصههای فرهنگی و سیاسی رسم میکند وجود خارجی ندارد. نه اینکه این دو عرصه متفاوت نباشند اما چنان رابطهیی در هم پیچ و متقابل مابین آنها وجود دارد که نمیتوان خط تفارق را با رنگ قرمز تند رسم کرد و گفت: این سوی خط فرهنگ است و آن سوی خط سیاست. کانون نویسندگان ایران به عنوان نهاد صنفی نویسندگان ایران هیچ چارهیی ندارد غیر از اینکه در عرصهی فعالیت فرهنگی خود چشم در چشم سانسوربایستد. کانون نهادی فرهنگی است اما مگر میتواند با این توجیه که نهادی فرهنگی است در قبال هجمهی گسترده و مستمر به آزادی بیان و اندیشه سکوت کند؟ اصلن باید پرسید سانسور کتاب و توقیف نشریات امری است فرهنگی یا سیاسی؟ احضار و تهدید و زندانی کردن نویسندگان امری فرهنگی است یا سیاسی؟ ربودن و قتل دزدانهی نویسندگان و روشنفکران امری سیاسی است یا فرهنگی؟ سلطهی فرهنگ بی چرا و استبدادی، امری فرهنگی است یا سیاسی؟ به گمان من همهی اینها هم امری فرهنگی است و هم امری سیاسی و کانون نویسندگان ایران به عنوان یک نهاد فرهنگی درست به چنین دلایلی ناگزیر است آنجایی که پای دفاع از حقوق نویسندگان و روشنفکران در میانه است روی در روی قدرت سیاسی بایستد.
جناحبندی در کانون نویسندگان
قوچانی مینویسد: «در آغاز حداقل دو جریان موازی در کانون وجود داشت؛ اول جناح چپ سنتی یا نویسندگان عضو حزب توده مانند محمود اعتمادزاده (م. الف. بهآذین) و سیاوش کسرایی و دوم جناح چپ مستقل یا نویسندگان متمایل به نیروی سوم (خلیل ملکی و انشعابیون حزب توده) مانند جلال آلاحمد.»
این جناحبندی دیگر شاهکار قوچانی است. ویژگی کانون نویسندگان ایران از همان ابتدای تشکیل تا همین امروز این بوده است که توانسته نویسندگان بسیاری را با اندیشهها و باورهای گوناگون حول مبارزه با سانسور و تحدید آزادی اندیشه و بیان و نشر گرد هم آورد. در تاریخ کانون نویسندگان نامهایی دیده میشود که از گستردگی کانون حکایت میکند، گستردگی و تنوعی که فروکاهیدن آن به دو جناح تنها میتواند ناشی از غرضورزی یا ناآگاهی نویسنده باشد. توجه کنیم که در کانون نویسندگان ایران از جلال آلاحمد تا بهآذین، از فریدون آدمیت تا احمد شاملو، از رحمتالله مقدممراغهیی تا سعید سلطانپور، از شیخ مصطفا رهنما تا باقر مومنی، از بهرام بیضایی تا طاهره صفارزاده، از مصطفا رحیمی تا اسدالله مبشری عضو بودهاند. حالا باید قوچانی پاسخ بدهد که این افراد متنوع در شمار اعضای کدام جناح بودند؟
دانستن این گستردگی و تنوع اما حتا نیازی به مرور نام اعضای کانون ندارد. تنها رجوع به نتیجهی انتخابات هیات دبیران کانون از آغاز تشکیل آن تا کنون میتواند درستی این مدعا را ثابت کند. اولین دورهی انتخابات هیات دبیران کانون نویسندگان ایران، 1 اردیبهشت 1346: اعضای اصلی هیات دبیران: سیمین دانشور، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی و داریوش آشوری. اعضای جانشین: بهرام بیضایی و غلامحسین ساعدی.
دومین دورهی انتخابات هیات دبیران، 23 اسفند 1347: اعضای اصلی: سیاوش کسرایی، محمود اعتمادزاده، نادر نادرپور، هوشنگ وزیری و محمدعلی سپانلو. اعضای جانشین: اسماعیل نوریعلا و رضا براهنی.
سومین دورهی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دبیران موقت)، 3 تیر 1356: منوچهر هزارخانی، رحمتالله مقدممراغهیی، محمود اعتمادزاده، اسلام کاظمیه و باقر پرهام. اعضای جانشین: فریدون تنکابنی و سیاوش کسرایی.
چهارمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1357: اعضای اصلی: محمود اعتمادزاده، باقر پرهام، منوچهر هزارخانی، فریدون آدمیت و فریدون تنکابنی. اعضای جانشین: علیاصغر حاجسیدجوادی و شمس آلاحمد.
پنجمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 30 فروردین 1358: اعضای اصلی: باقر پرهام، اسماعیل خویی، محسن یلفانی، احمد شاملو و غلامحسین ساعدی. اعضای جانشین: سیاوش کسرایی و هوشنگ گلشیری.
ششمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 10 تیر 1359: اعضای اصلی: نسیم خاکسار، محمد مختاری، منوچهر هزارخانی، ناصر پاکدامن و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: اسماعیل خویی، هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو، نعمت میرزازاده و عاطفه گرگین.
هفتمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 31 اردیبهشت 1360: اعضای اصلی: احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، باقر پرهام، محسن یلفانی و سعید سلطانپور. اعضای جانشین: هوشنگ گلشیری و حسن حسام.
هشتمین دورهی انتخابات هیات دبیران، (انتخاب هیات دیبران موقت)، 13 اسفند 1377: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، علیاشرف درویشیان، شیرین عبادی، کاظم کردوانی و هوشنگ گلشیری. اعضای جانشین: کاوه گوهرین، مهرانگیز کار، ایرج کابلی، شهلا لاهیجی و اکبر معصومبیگی.
نهمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 4 آذر 1378: اعضای اصلی: هوشنگ گلشیری، علیاشرف درویشیان، کاظم کردوانی، سیمین بهبهانی و محمود دولتآبادی. اعضای جانشین: فریبرز رییسدانا، محمدعلی سپانلو، ناصر زرافشان، اکبر معصومبیگی و ایرج کابلی.
دهمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 26 آبان 1379: اعضای اصلی: علیاشرف درویشیان، محمود دولتآبادی، حافظ موسوی، ناصر زرافشان و فریبرز رییسدانا. اعضای علیالبدل: فرشته ساری، اکبر معصومبیگی، محمدعلی سپانلو، نسترن موسوی و جمشید برزگر.
یازدهمین دورهی انتخابات هیات دبیران، 29 آذر 1380: اعضای اصلی: سیمین بهبهانی، ایرج کابلی، سیدعلی صالحی، عباس مخبر و نسترن موسوی. اعضای علیالبدل: جواد مجابی، امیرحسن چهلتن، جاهد جهانشاهی، محمد قائد و محمد قاسمزاده.
کانون نویسندگان و حزب توده
قوچانی مینویسد: «کانون نویسندگان در دوره اول تحت نفوذ کاریزمای جلال آلاحمد سعی بسیاری در دوری از حزب توده داشت اما در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت. بخشی از این نفوذ به دلیل فقدان رهبری مستقل ادبی در کانون بود و بخش دیگری از آن به شرایط جدید کشور، سقوط سلطنت پهلوی و عدم استقرار نظم جدید سیاسی بازمیگشت. در این دوره مرکز فرهنگی گوته جانشین تالار قندریز شد که در دوره اول محل تجمع ثابت اعضای کانون بود و در سال 1357 محل برگزاری شبهای شعر کانون شد که سهم این نهاد از مشارکت در سرنگونی سلطنت بود.»
تاریخ اما با تاریخنگار نونویس ما همراهی نمیکند. فهرست کسانی که در همین شبهای شعر گوته سخنرانی کردند و شعر خواندند دست قوچانی را رو میکند، شبهای شعری که به نوشتهی قوچانی در دورانی برگزار شد نفوذ حزب توده در کانون «فزونی» گرفته بود. در شبهای شعر گوته این افراد سخنرانی کردند یا شعر خواندند: هوشنگ گلشیری، شمس آلاحمد، بهرام بیضایی، محمد زهری، طاهره صفارزاده، سیروس مشفقی، اسلام کاظمیه، منوچهر هزارخانی، غلامحسین ساعدی، یدالله مفتون امینی، حسین منزوی، عظیم خلیلی، علیرضا نوریزاده، هوشنگ ابتهاج، باقر پرهام، محمد حقوقی، فریدون تنکابنی، عبدالله کوثری، منوچهر نیستانی، بیژن کلکی، منوچهر شیبانی، جلال سرفراز، محمد خلیلی، محمود اعتمادزاده، مصطفا رحیمی، باقر مومنی، محمد قاضی، سیمین دانشور، محمدعلی مهمید، اسماعیل خویی، کیومرث منشیزاده، سعید سلطانپور، اصغر واقدی، محمود مشرفآزاد تهرانی، علی موسوی گرمارودی، جعفر کوشآبادی، علی باباچاهی، سیاوش کسرایی، نعمت میرزازاده، فریدون مشیری، مهدی اخوانثالث، منصور اوجی، اورنگ خضرایی، فرخ تمیمی، جواد طالعی، فریدون فریاد، محمدعلی بهمنی، سیاوش میرمطهری و تقی هنرور شجاعی. بد نیست آقای قوچانی میزان نفوذ حزب توده در کانون را بر اساس این فهرست روشن کند.
اما چرا قوچانی به دروغ مینویسد: «در دوره دوم که از سال 1356 شروع شد نفوذ حزب توده در کانون فزونی گرفت.» دلیل این تحریف تاریخ به گمان من به هیچ وجه ناآگاهی قوچانی نیست. قوچانی در دروغپردازیهایش از هوشمندی کریه و مهوعی بهره میبرد که باید برای دریافتن آن از نوشتهی قوچانی رمزگشایی کرد. او در سرتاسر نوشتهاش تلاش میکند برخی از نویسندگان عضو کانون را در برابر کلیت این تشکل قرار دهد و ناچار است برای اینکه برگزیدگانش یعنی باقر پرهام، هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو را در اشتباهات کانون بی تقصیر و «پاک» جلوه دهد، تاریخ را وارونه کند. این در حالی است که این هر سه از اعضای کانون نویسندگان ایران بودهاند و هر سه ضمن اینکه در کنار دیگران تلاش داشتهاند کانون برپا بماند، در اشتباهات آن نیز شریکند. من در اینجا سعی میکنم برخی اشتباهاتی را که باقر پرهام در روایت تاریخ کانون مرتکب آن شده روشن کنم.
کانون نویسندگان و اخراج گروه پنج نفره
قوچانی از تحریف تاریخ تنها چند خط بعد نتیجه میگیرد: «پس از پیروزی انقلاب اسلامی اما تداوم جناحبندی ادبی در کانون نویسندگان بار دیگر آن را در معرض انشعاب قرار داد. شاخص جناح چپ سنتی در این دوره همچنان بهآذین بود اما روشنفکران مستقلی مانند باقر پرهام هم در شورای دبیران حضور داشتند که با وجود خاموشی چراغ چپ مستقل، در برابر تبدیل شدن کانون به شعبهای از حزب توده مقاومت میکردند. باقر پرهام داستان این منازعه ادبی ـ سیاسی را چنین روایت میکند: "در همین سال 58 بود که دعوای ما با تودهایها درگرفت و توانستیم در مجمع عمومی کانون آنها را کنار بزنیم."»
گمان میکنم برای فروکاهیدن آن «منازعهی ادبی ـ سیاسی» به مقاومت در برابر نفوذ حزب توده است که قوچانی مجبور میشود تاریخ را وارونه کند. این اما واقعیت نیست. هر چند برخی از اعضای کانون نویسندگان عضو حزب توده بودند اما حزب توده اگر نفوذی رو به فزونی در کانون داشت میتوانست از اخراج پنج نفر از اعضای وابسته به حزبش یعنی محمود اعتمادزاده، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، محمدتقی برومند و فریدون تنکابنی جلوگیری کند. این اتفاق اما رخ نداد و در مجمع عمومی کانون، اخراج این پنج نفر رای آورد. با این حال اخراج آن پنج نفر که باقر پرهام از آن با افتخار یاد می کند و محمد قوچانی آن را به منزلهی دفاع روشنفکران مستقل از استقلال کانون جلوه میدهد، سویهی دیگری هم دارد. سویهیی که تاکنون ناگفته مانده است. به باور من آن منازعه، فارغ از اینکه امروز حق را به کدام سوی ماجرا بدهیم، دقیقن در مرکز کشاکش نیروهای چپگرای غیر تودهیی با حزب توده قرار داشت و از جنبهیی طبیعی هم بود.
اختلافاتی که در نهایت منجر به انشعاب در کانون نویسندگان شد به تحلیلهای متضادی برمیگشت که شاعران و نویسندگان از شرایط اجتماعی داشتند. در آن شرایط اجتماعی که همهی مردم موضعگیری سیاسی داشتند. در شرایطی که حتا فیلم فارسیسازان پیش از انقلاب هم با ساختن فیلم فارسیهایی که حالا مضمون سیاسی داشت، نسبت به اتفاقات پیرامون خود واکنش نشان میدادند، نمیشد از شاعران و نویسندگان انتظار داشت کناره بگیرند و به کار خود مشغول باشند. با این حال درک آن شرایط و علت آن اتفاق مسئلهیی است و توان نقد آن مسئلهیی دیگر. حالا که بسیاری آبها از بسیاری آسیابها افتاده میتوان گذشته را با عینک امروز نقد کرد.
باقر پرهام در نقل قولهایی که قوچانی از او آورده هنوز از آن عمل دفاع میکند اما برای نشان دادن تفاوتهای این نوع نگاه، نگاهی که سعی میکند اشتباهات را بزرگ کند و البته آن را به گردن دیگران بیندازد، با نگاهی که سویهی آن دموکراتیسم چپ است مجبورم نقل قولی طولانی از محمد مختاری را در اینجا بیاورم. مختاری در مقدمهی کتاب «انسان در شعر معاصر» مینویسد: «در آن سال، [پاییز سال 1358] پنج تن از اعضای برجسته کانون نویسندگان به سبب "نقض عملی اصول دموکراتیک و منشور کانون" به رای مجمع عمومی از کانون اخراج شدند.
در آن ایام کانون در پی برگزاری "شبهای آزادی و فرهنگ" بود، و هیات دبیران کانون نیز در تماس با مقامات مسئول، در پی کسب اجازه بود. اما آن گروه با برگزاری چنین شبهایی مخالف بودند، و با اتکا بر تحلیل سیاسی و گروهی خویش تصمیم کانون را انحرافی و نادرست و بر خلاف مصالح ملی قلمداد میکردند، و طی بحثهای گوناگون در جلسات عمومی، به رغم رای و نظر اکثریت اعضا که تصمیم به برگزاری شبها گرفته بودند، میخواستند رای و نظر خود را تحمیل کنند. و به هر شکل و وسیلهای در پی آن بودند که "شبهای کانون" برگزار نشود. به همین سبب نیز مساله را از داخل کانون به روزنامهها و ارگانهای سیاسی کشاندند. طی مقالههای متعددی به تخطئه کانون پرداختند. موضع آن را یک موضع سیاسی خاص القا کردند، و برچسبهایی بدان زدند که ضرورتی نمیبینم در اینجا از آنها یاد کنم، به ویژه که شرح و تفصیلش نیز بسیار است.
سرانجام هیات دبیران، تعلیق عضویت گروه پنج نفره را اعلام کرد. اما مخالفتها در اینجا و آنجا همچنان ادامه یافت. و در پی آن حدود یکصد تن از اعضای کانون طی نامهای خواستار برگزاری مجمع عمومی فوقالعاده شدند تا به مساله رسیدگی شود. در مجمع عمومی، دو پیشنهاد درباره عضویت این گروه به هیات رئیسه مجمع ارائه شد. نخست پیشنهاد آقای محمدعلی سپانلو بود که بر ادامه تعلیق به مدت 6 ماه تاکید داشت. دیگری پیشنهاد اخراج بود که از سوی شش تن از اعضا از جمله این جانب، امضا شده بود.
همراه با پیشنهاد اخراج، پیشنهاد دیگر ما نیز به تصویب رسید که ضمیمه پیشنهاد اخراج بود، و مسالهای اساسی را در بر داشت. و غرض اصلی من از یادآوری مختصر این ماجرا نیز طرح دوباره همان مساله اساسی است که در آن هنگام هنوز طرحی خام و مقدماتی بیش نبود، و دست کم در ذهن خود من چنین بود.
در این پیشنهاد از مجمع عمومی درخواست شده بود که کمیسیونی تشکیل شود، و درباره این رویداد و نظایر آن تحقیق کند تا معلوم شود که چرا و چگونه عدهای نمیتوانند عدهای دیگر، به ویژه مخالفان نظر خود را تحمل کنند، و به رای و نظر آنان احترام بگذارند. و حتی اگر اکثریت اعضای یک کانون دموکراتیک نیز به پیشنهادی رای دهند، و در پی اقدامی باشند، باز آن تصمیم را فاقد حقانیت و صلاحیت لازم میشمارند. و برای جلوگیری از آن چندان میکوشند که احتمالا به ستیز نیز بینجامد؟ آن هم تنها به این سبب که با رای و نظر و تحلیل و شاید مصلحت خود آنان مطابق نیست.
[...]
کم کم مانند بسیاری دیگر درمییافتم که انگار در این جامعه، از منتهیالیه راست تا منتهیالیه چپ، کم و بیش و با اختلافها و تفاوتهایی، اغلب گرفتار همین معضل هستیم. و با توجه به آنچه در جامعه میگذشت، کم کم روشن میشد که کمتر کسی، کسی را قبول دارد. کمتر کسی حق و حضور دیگری را رعایت میکند. کمتر کسی با حفظ استقلال نظر دیگری، میتواند با او هماهنگی کند. احترام گذاشتن به نظر و عقیده مخالف کمتر محل اعتناست. احترام انگار اساسا خاص همنظران و همفکران است. تنها کسی شایسته احترام است که با ماست. و آنکه با ما نیست الزاما بر ماست، و احترام گذاشتن به موجودیت او بیمعناست. مخالف نه تنها قابل احترام نیست، بلکه در خور هتک منزلت و شان و حرمت نیز هست. هر مخالفی خواه ناخواه یک دشمن به حساب میآید، هر دشمن نیز تنها در خور ستیز و خصومت است. غالبا هر کس حاضر است با کمترین اختلاف نظر، خط بطلان بر هستی دیگری بکشد. غالبا هر کس در پی آن است که دیگران پیروش باشند. بر آنست که تنها خود و گروهش درستند، و دیگران حتی اگر اختلاف اندکی با آنها داشته باشند، چون عین آنها نیستند، نادرستند. هر کس خود را محق میداند که از زبان همه سخن بگوید، و به جای همه تصمیم بگیرد. و هرگونه مخالفت با این خود منصوب کردگی را مخالفت با مصالح عمومی بینگارد، و حتی خیانت به حساب آورد. این در حالی بود که همه از اتحاد نیز سخن میگفتیم. اما مقصودمان انگار پیروی دیگران از ما بود. همه خواستار دموکراسی بودیم. اما از اینکه در عمل مجال حرف و کار و زندگی را از دیگری دریغ کنیم، ابایی نداشتیم. این ویژگی و مشخصه همچنان برقرار هست و هست.
[...]
کم کم میاندیشیدم که مگر ماجرای "پیشنهاد اخراج" نیز از دایره چنین مشخصاتی بیرون بوده است؟ مگر نه این است که ما نیز به هر حال نمیتوانستهایم راه حل دیگری برای مشکل بیابیم و پیشنهاد کنیم؟ درست است که آن پنج تن به هر حال در کانون نمیماندند. چنانکه نماندند، و همراه همفکران دیگر خود نیز رفتند، و محل و مجلس دیگری بر پا کردند که مشخصهاش همسانی عقاید اعضایش بود. اما باز هم نمیشود از قضیه اخراج چند تن نویسنده از یک مرکز فرهنگی آسان گذشت. درست است که آنان به اتهام نقض مکرر و عملی منشور کانون اخراج میشدند، درست است که آنان گرایشهای سیاسی خاص خود را بر گرایش عمومی کانون ترجیح داده بودند. و درست است که آنان از همه اعضای کانون نیز میخواستند که تسلیم رای و نظر آنان باشند (حال آنکه اعضای کانون همیشه عقاید و آرای مختلفی داشتهاند، و تنها در امر دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور و حمایت از حق مولف، با هم مشترک بودهاند به همین سبب نیز از سالها پیش از انقلاب دور هم گرد آمده، و به مبارزه پرداخته بودند) و باز درست است که با تصویب پیشنهاد آقای سپانلو نیز مشکلی حل نمیشد. اما ما هم در پیشنهاد خویش خواه ناخواه جز مجموعه فرهنگی بودیم که نمیشد اجزای آن را از هم تفکیک کرد. و هرگونه تصمیمگیری در آن، خواه ناخواه از همه هویت و ماهیت آن متاثر است.»
به گمان من در طول تاریخ کانون چنین نگاهی است که در اکثریت قرار دارد. هرچند از آنجایی که حاملان باورهای غیردموکراتیک ممکن است هیات نویسنده نیز داشته باشند و از قضا عضو کانون نویسندگان هم باشند، ممکن است در زمانههایی بنا به هر دلیلی دست بالا را هم داشته باشند. با این حال سویهی عمومی حرکت کانون، حرکت در مسیری آمیخته با دموکراتیسم است. دموکراتیسمی که من محمد مختاری را در قامت ترجمان آن میشناسم.
برای اثبات این ادعا مرور فهرست اسامی امضاکنندگان متن «ما نویسندهایم» کافی است. بسیاری از کسانی که در آن ماجرا از کانون جدا شدند، این متن را امضا کردهاند. بسیاری از آن کسان اعضای جمع مشورتی دورهی سوم فعالیت کانون بودهاند و برخی از آنها حتا به عضویت هیات دبیران کانون انتخاب شدهاند. همچنین در آخرین روزهای زندگی محمود اعتمادزاده جمعی به نمایندگی از سوی جمع مشورتی کانون نویسندگان به دیدارش رفتند تا از مبارزات او در سنگر کانون نویسندگان قدردانی کنند. نگفته پیداست اگر به جای نگاهی از جنس نگاه مختاری، نگاهی از آن جنس که هنوز هم مدال افتخار «کنار زدن» تودهییها از کانون را صیقل میدهد بر این تشکل حاکم بود، هرگز چنین نمیشد.
کانون نویسندگان و «سیاسیکاری» هیات دبیران
قوچانی اما که با یافتن مقالهی باقر پرهام در نشریهی گردون سر از پا نمیشناسد باز هم سعی میکند با اتکا به نقل قولهایی از این مقاله، تاریخ کانون را آنگونه که میخواهد تحریف کند. قوچانی مینویسد: «خروج حزب توده از کانون (که به تاسیس شورای نویسندگان منتهی شد) اما پایان جناحبندی ادبی نبود. به گفته پرهام: "در پایان سال 58 و در انتخابات بهار 59 گفتم من دیگر نیستم. بهتر است کانون را بسپاریم دست جوانترها. دیگر اعضای هیات دبیران سال 58 نیز از این فکر استقبال کردند و همه ما کمک کردیم تا هیات دبیران جوانتری انتخاب شد. اما در عمل دیدیم که این دوره ـبهار 59 تا بهار 60ـ بدترین دوره کانون شد چون در این یک سال کانون خیلی بد عمل کرد یعنی شروع کرد به صدور اعلامیههایی که اغلب آنها لحن و محتوای سیاسی محض داشت: یک اعلامیهاش را کسی مینوشت که خط و شعار راه کارگر داشت، در یک اعلامیه دیگرش خط و شعار حزب توده و اکثریت بود و... همهاش سیاسی بود و سیاسیکاری." باقر پرهام دورهای از حیات کانون نویسندگان را روایت میکند که در آن کانون متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق بود.»
و بعد بلافاصله برای اینکه خودش را نزد خوانندهی ناآگاه راوی بی غرض تاریخ جلوه دهد، مینویسد: «از میان سران کانون در آن دوره یکی هم مرحوم محمد مختاری بود که بدون آنکه به حزب یا گروه خاصی وابسته باشد از عملکرد کانون در آن دوره دفاع میکند و در جواب باقر پرهام نوشت: "تندروی (اگر واقعا اسمش این است) تنها منحصر به آن چند جوان نبوده است. بلکه جو برانگیخته و شدید سیاسی آن ایام، اکثریت اعضای کانون را دربرمیگرفته و به واکنش وامیداشته است... تندروی منحصر به سال 60 ـ 59 نبوده است بلکه در سال 58 هم که اساسنامه تنظیم شده مشهود است دست کم به شهادت بندهایی از اساسنامه که امروز آقای پرهام نیز از جمله پیشنهاددهندگان تعدیل آنهاست."»
اول: قوچانی اعتماد به نفس عجیبی دارد. او بیآنکه به خودش زحمت بازخوانی تاریخ را بدهد آسمان و ریسمان را به هم میبافد تا نتیجهی دلخواه خودش را بگیرد. با این همه بیسوادی او آنگاه آشکار میشود که عدم اطلاع از تاریخ کانون نویسندگان موجب شده حتا نتواند مفهوم نقل قولهایی که در مطلبش آورده درک کند. او نمیفهمد چرا پرهام در زمانی که به قول خودش تودهییها را «کنار زده بودند» از خط و شعار حزب توده و اکثریت در اعلامیههای کانون سخن می گوید؟ او حتا از خودش نمیپرسد وقتی در دی ماه 1358 نویسندگان و شاعران عضو یا هوادار حزب توده از کانون انشعاب کردهاند و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در خرداد 1359 به دو پارهی اقلیت و اکثریت تقسیم شدهاند که رابطهی اکثریت با حزب توده مانند رابطهی مرید و مراد است، چرا پرهام از خط و شعار حزب توده و اکثریت در اعلامیههای کانون سخن میگوید؟ و باز نمیفهمد چرا این نکته واکنش محمد مختاری را در پی دارد؟ و نمیفهمد مفهوم اشارهی مختاری به «تندروی» در اکثریت اعضای کانون و حتا در اساسنامه چیست؟ با این وجود همچنان تاریخ مینویسد چرا که این روزها آب سر بالا میرود.
قوچانی نمیداند که اتفاقن محمد مختاری که یکی از اعضای هیات دبیران کانون در سال 60 ـ 59 بوده در ضمن عضو سازمان فداییان خلق اکثریت هم بوده است. نمیداند چون مینویسد: «از میان سران کانون در آن دوره یکی هم مرحوم محمد مختاری بود که بدون آنکه به حزب یا گروه خاصی وابسته باشد از عملکرد کانون در آن دوره دفاع میکند.» و چون این را نمیداند پس نمیفهمد وقتی پرهام مینویسد: «در یک اعلامیه دیگرش خط و شعار حزب توده و اکثریت بود.» در واقع دارد به حضور محمد مختاری در هیات دبیران کانون طعنه میزند و باز حتمن نمیداند پس از قتل دزدانهی مختاری در پاییز 77، نسیم خاکسار یکی دیگر از اعضای کانون نویسندگان که مانند مختاری عضو سازمان فداییان خلق اکثریت بوده است، نوشت که او و مختاری چه فشاری را از سوی سازمانشان تحمل کردند که از کانون استعفا بدهند و به شورای نویسندگان و هنرمندان ایران بپیوندند، اما زیر بار نرفتند. همان فشاری که مثلن در مورد زندهیاد عمران صلاحی کارساز بود و او از کانون جدا شد و به شورا پیوست.
و باز هم نمیداند وقتی مختاری از تندروی در اساسنامهی کانون سخن میگوید در واقع دارد به اساسنامهیی اشاره میکند که پیشنویس تغییرات پس از انقلابی آن، در کمیسیونی به ریاست ناصر وثوقی و عضویت رضا معتمدی، عنایتالله احسانی و باقر پرهام تدوین شده است.
دوم: حالا که سالها از آن فضای شور و احساسات، سالهایی که در آن به قول مختاری «جو برانگیخته و شدید سیاسی آن ایام، اکثریت اعضای کانون را دربرمیگرفته و به واکنش وامیداشته است»، گذشته شاید بتوان نگاهی انتقادی به اعلامیههای هیات دبیران کانون داشت و آن خط و ربطهایی را که پرهام از آنها مینویسد مشخص کرد اما متاسفانه یافتن آن اعلامیهها نیازمند یک کار تحقیقی جدی است که تاکنون انجام نگرفته است. با وجود این اول: چنین اتهامی، اتهامی از آن دست که پرهام مینویسد، تازه نیست و اتفاقن انشعابیون از کانون چنین اتهامی را متوجه اعضای آن میکردند. پیش از این از قول محمد مختاری نوشتم که «مساله را از داخل کانون به روزنامهها و ارگانهای سیاسی کشاندند. طی مقالههای متعددی به تخطئه کانون پرداختند. موضع آن را یک موضع سیاسی خاص القا کردند، و برچسبهایی بدان زدند که ضرورتی نمیبینم در اینجا از آنها یاد کنم، به ویژه که شرح و تفصیلش نیز بسیار است.» اگر بخواهیم نوشتهی پرهام را بپذیریم باید لاجرم اتهام آنهایی را که پرهام با افتخار از «کنار زدن» آنها مینویسد را هم بپذیریم یا دست کم بپذیریم که آنها نیز بخشی از واقعیت را بیان میکردند.
اما تا زمانی که آن اعلامیهها یافته نشده و مورد تدقیق و تحقیق قرار نگرفته من به استناد سه سند نظر باقر پرهام را رد میکنم و همچنان معتقدم سویهی عمومی حرکت کانون در مسیری دموکراتیک جریان داشته است.
سند اول: عنوان سند: «پشتیبانی گروهی از نویسندگان از کاندیداهای سازمان چریکهای فدایی خلق و کاندیداهای عضو سازمان مجاهدین خلق» زمستان 1358. این بیانیه با امضای 81 نفر از نویسندگان، شاعران و مترجمان منتشر شده که همگی عضو کانون نویسندگان ایران بودهاند. از جمله امضاکنندگان این نامه میتوان به باقر پرهام، جمشید چالنگی، غفار حسینی، اسماعیل خویی، احمد شاملو، عمران صلاحی، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، محمود مشرفآزاد تهرانی، نعمت میرزازاده، علی میرفطروس و محسن یلفانی اشاره کرد. این بیانیه درست در زمانی منتشر شده است که در تاریخ کانون به روایت محمد قوچانی میخوانیم: «خروج حزب توده از کانون اما پایان جناحبندی ادبی نبود. [...] دورهای از حیات کانون نویسندگان که در آن کانون متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق بود.» در میان امضاکنندگان این بیانیه نام چهار نفر از اعضای اصلی هیات دبیران، باقر پرهام، اسماعیل خویی، احمد شاملو و محسن یلفانی و نیز نام یکی از اعضای علیالبدل هیات دبیران، هوشنگ گلشیری دیده میشود. در ضمن بیانیه در زمانی منتشر شده که اعضای کانون، تودهییها را «کنار زدهاند»، پس چرا این بیانیه با وجود اینکه کانون «متاثر از جناح چپ جدید مارکسیستی و روشنفکران نزدیک به فداییان خلق» بوده است، با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر نشده است؟
سند دوم: عنوان سند: «مردم ایران به یقین عوامل کشتار فرزندان خلق ترکمن را رسوا خواهند کرد» اسفند 1358. این بیانیه بعد از اینکه در 29 بهمن 1358 چهار نفر از رهبران کانون فرهنگی ـ سیاسی خلق ترکمن، شیرمحمد درخشندهی توماج، عبدالحکیم مختوم، حسین جرجانی و طواقمحمد واحدی، زیر پل متروکهیی در 158 کیلومتری ترکمن صحرا به دستور صادق خلخالی تیرباران شدند، صادر شده است و علاوه بر امضاهایی که پای بیانیهی قبلی دیده میشود، میتوان امضای رضا براهنی، حسن حسام، حسین منزوی و عطاالله نوریان را نیز در میان امضای 100 نویسنده، مترجم و شاعری که آن را امضا کردهاند، دید. باز میتوان همان پرسش در مورد سند پیشین را در این مورد نیز تکرار کرد.
سند سوم: عنوان سند: «نامهی سرگشادهی کانون نویسندگان ایران به آقای دکتر ابوالحسن بنیصدر، رییسجمهوری دربارهی سانسور و اختناق» 20 اردیبهشت 1359. در سرتاسر این نامه که با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر شده است هیچ رد و نشانی از «خط و شعار» تشکل های سیاسی دیده نمیشود. در این نامه به «بستن چاپخانهها، آتش زدن کتابها، بیکار کردن کارگران صنعت چاپ کشور و دستگاههای انتشاراتی، مرعوب کردن نویسندگان انقلابی و آزادیخواهان، محو آزادیهای فردی و اجتماعی به ویژه آزادیهای اندیشه و بیان و نشر و دیگر آزادیهای فرهنگی، هجوم عوامل مسلح کمیتهها و سپاه پاسداران به چاپخانهها و مراکز نشر و توزیع جرائد و مطبوعات و کتاب، توقیف عدهیی از کارگران چاپ و کوشش برای تثبیت دوبارهی سانسور و اختناق» اعتراض شده است.
کانون نویسندگان و نویسندگان لیبرال
محمد قوچانی مینویسد: «نسبت دبیران کانون با نویسندگان دگراندیش نسبت به ایدئولوژی رسمی کانون یعنی چپگرایی هم جالب توجه است. باز هم به نقد باقر پرهام به کانون رجوع میکنیم: "ما هرچه به اینها یعنی به اعضای هیات دبیران آن موقع (60 ـ 59) میگفتیم که بابا روزنامهها را گرفتند و ابوالفضل قاسمی را که وکیل مجلس بود گرفتند بالاخره این آقا چهار تا جزوه تاریخی نوشته و عضو کانون است گفتیم بیایید یک اعلامیه برای این آقا بدهید، گفتند اینها لیبرال هستند یعنی همان حرفی را تکرار میکردند که حزب توده در بیرون میزد. میگفتیم بابا لیبرال یعنی چه؟ اینجا کانون نویسندگان ایران است آقای ابوالفضل قاسمی عضو کانون نویسندگان است ما خطکشیهایی از قبیل لیبرال و غیرلیبرال نداشتیم اما حرف ما به جایی نمیرسید."»
و باز در انتهای مطلبش از پرهام نقل قول میکند: «بنده در داخل کانون به تندروها میگفتم من اینجا مدافع آزادیهای بورژوایی هستم شما میگویید بورژوازی بد است من میگویم خوب است آزادی بورژوایی درست است و من از آن دفاع میکنم من مدافع لیبرالیسم هستم میخواهم از آزادیهای لیبرالی دفاع بکنم. شما که به لیبرالیسم فحش میدهید اشتباه میکنید آزادیهای لیبرالی چیز خوبی است.»
تاکنون در بازخوانی انتقادی رفتار نیروهای چپ در سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب 57، در مورد روشی که چپها در برابر آنهایی که لیبرال بودند یا به سهو لیبرال خوانده میشدند، در پیش گرفته بودند، بسیار گفته شده است. در مورد اینکه این نقدها چقدر متاثر از فضای غالب شدهی گفتمان راست در دههی اخیر بوده است، گفتمانی که به پادافرهی سرکوب خونین و خشونتبار نیروهای چپ فرصت یافت قد بلند کند، باید مفصلتر و دقیقتر نوشت که بماند برای فرصت دیگری. اما اگر روایت پرهام در مورد خودداری کانون نویسندگان در حمایت از ابوالفضل قاسمی به این بهانه که او را «لیبرال» میدانستهاند، درست باشد، باید با آن برخوردی انتقادی کرد. عدم دفاع از حقوق شهروندی هر کسی و با هر بهانهیی در واقع تائید رفتار سرکوبگران است، یعنی همان کاری که قوچانی و همفکران بزرگ و کوچکش سالهاست در برابر سرکوب نیروهای چپ انجام میدهند. با این حال باز هم راوی مورد وثوق قوچانی تاریخ را به نفع خودش و برای برکشیدن دامان خودش از اشتباهات، دستکاری کرده است.
باقر پرهام در بخش اول مقالهیی که با عنوان «حزب توده و کانون نویسندگان ایران» در شمارهی 25 کتاب جمعه به تاریخ 11 بهمن 1358 منتشر شده، در پاسخ به آنچه «افترازنیهای منشعبین از کانون» خوانده، نوشته است: «بگذار این گونه مقالهنویسان دستآموز سفره دل خویش را بگشایند و هرچه میخواهند بگویند. خانه آخر این پروندهسازیهای آنان کجا تواند بود؟ دادگاه عدل اسلامی؟ خدا کند چنین شود. خدا کند دادستان محترم دادگاه انقلاب اسلامی، یکبار هم که شده، برای اثبات این مساله که مطبوعات جمهوری اسلامی ایران را نمیتوان به آسانی عرصه حملات دلخواسته برای هتک حرمت و حیثیت افراد و گروهها و نسبت دادن هر نوع افترایی به اشخاص قرار داد پروندهسازیهای این مدعیان را جدی بگیرد و طرفین دعوا را برای اثبات مدعای خود به پای میز محاکمه بکشاند تا ثابت شود که "ضدانقلاب"، طرفدار "بختیار"، هوادار "بورژوازی لیبرال" و پیرو واقعی "خط امام"، چه کسانی هستند، و دروغزنان و پروندهسازان و جاعلان حقیقت تاریخی چه کسانی؟» میبینید که باقر پرهام نیز درست مانند گفتمان حاکم بر فضای آن روز جامعهی ایران از هواداری بورژوازی لیبرال نه به عنوان یک گرایش فکری بلکه به عنوان جرمی نام میبرد که در «دادگاه عدل اسلامی» قابل رسیدگی است. و اتفاقن این پرهام است که در فضای ملتهب آن روزها در پیروی از «خط امام» با حزب توده مسابقه گذاشته و خود را خط امامی «واقعیتری» میداند.
و اما جذابتر از این مقالهی پرهام پیشآمدی است که فرج سرکوهی در کتاب خود، «یاس و داس»، به آن اشاره میکند. سرکوهی مینویسد: «در اوج دعوا سردبیر مجلهی ایران بودم. با همان نام حسین رهرو. حزب شروع کرده بود حمله به کسانی چون آقای رحمتالله مقدم مراغهای نمایندهی خبرگانِ اول به اتهام لیبرال بودن. هم کانون را میزد و هم همراهی نشان میداد با حزب جمهوری اسلامی و بنیادگرایان مذهبی که در عمل تیغ خود میزدند و بر زبان و قلم آموزههای حزب توده تکرار میکردند. آقای مقدم مراغهای را مثل هر عضو دیگر کانون سه نفر معرفی کرده بودند. آقای باقر پرهام کارت درخواست عضویت کانون او را به من داد که چاپ کنم. افشاگری مثلا. دو نفر از معرفان آقای رحمتالله مقدم مراغهای، آقایان بهآذین (محمود اعتمادزاده) و فریدون تنکابنی بودند. مطلب با این تیتر در ایران چاپ شد "تودهایها، حامیان رحمتالله مقدم مراغهای" یا "حامیان لیبرالها". مثلا برای برگرداندن توپ به زمین حریف؟؟. انگار بد کاری کرده بودند که لیبرالی؟ را به کانون معرفی کرده بودند؟؟ نفر سوم را آقای باقر پرهام به من نگفت. گفت امضا ناخوانا است. ما هم همین نوشتیم. بعد دانستیم که نفر سوم آقای منوچهر هزارخانی است. منوچهر در آن زمان با پرهام بود و او نمیخواست متحد خود را شریک جرم کند. انگار که به واقع جرمی رخ داده بود؟؟»
کانون نویسندگان و همراهی با احزاب سیاسی
اما چرا قوچانی اینچنین دست به تحریف تاریخ میزند؟ آیا او ناآگاه است؟ به گمان من چنین نیست. قوچانی مینویسد: «بدین ترتیب کانون (که با پیروزی انقلاب اسلامی در بهترین موقعیت تاریخی خود به سر میبرد) بار دیگر همراه با احزاب سیاسی شد و با حوادث سال 1360 و حذف تدریجی احزاب سیاسی مخالف و مسلح در معرض حذف از فضای عمومی کشور قرار گرفت و حتی ورود مجدد چهرههایی مانند باقر پرهام به شورای دبیران (در کنار احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، محسن یلفانی و سعید سلطانپور) نجاتبخش آن نشد. این در حالی بود که پیش از این حوادث مشروعیت کانون نویسندگان ایران تا جایی پذیرفته شده بود که یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و نهم بهمن ماه 1357 برخی اعضای برجسته کانون (مانند باقر پرهام و سیمین دانشور) در مدرسه علوی تهران با امام خمینی دیدار کرده بودند.» اینجاست که منطق کریه آن تحریف تاریخ آشکار میشود. قوچانی همهی آن بندبازیها را کرده است تا نتیجه بگیرد که سرکوب کانون امری ناگزیر بود و حکومت نمیخواست اما به دلیل همراهی